تبليغاتX
پيامبر اعظم

 

این مطلب از نظر تاریخ مسلم است که:

اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگی قبل از بعثت‏خود،لحظه‏ای در برابر بتها پرستش نکرد،و از آئین مشرکین وبت‏پرستان و سنتها و مراسم شرک‏آلود و غلط ایشان پیروی نکرد،و از«اکل میته‏»و ذبائحی که نام خدا بر آنها ذکر نشده بودنمی‏خورد،و اینکه در صحیح بخاری و مسند احمد بن حنبل آمده‏است که گویند:

برای رسولخدا(ص)سفره غذائی حاضر کردند،و زید بن‏عمرو بن نفیل (1) را نیز بر سر آن سفره خواندند،ولی زید از حضور برسر آن سفره خودداری کرده گفت:

«انا لا آکل مما تذبحون علی انصابکم،و لا آکل الا ما ذکر اسم‏الله علیه‏»

من از آنچه شما بر بتهای خود ذبح میکنید نمی‏خورم و جز آنچه را نام‏خدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست که‏رسول خدا(ص)بر سر سفره‏ای با سفیان بن حارث غذا میخورد وزید از آنجا عبور کرد و آن دو او را به خوردن دعوت کردند و او چنین پاسخی داد... (2)

مخدوش و غیر قابل قبول است و از اینرو خود اهل سنت وآنها که صحیح بخاری را صحیحترین کتابهای حدیثی میدانندنتوانسته‏اند آنرا بپذیرند و در صدد توجیه برآمده که از آنجمله‏سهیلی در کتاب‏«الروض الانف‏»گوید:

«کیف وفق الله زیدا الی ترک ما ذبح علی النصب و ما لم یذکراسم الله علیه و رسوله(ص)کان اولی بهذه الفضیلة فی الجاهلیة‏لما ثبت من عصمة الله تعالی له‏» (3) یعنی چگونه خداوند به زید این توفیق را عنایت کرد که از خوردن‏ذبحی که برای بتها ذبح شده و یا نام خدا بر آن جاری نشده بود خودداری‏کند،ولی به رسول خدا چنین توفیقی نداد،با اینکه رسول خدا(ص)به‏چنین فضیلتی سزاوارتر بود بخاطر عصمتی که از سوی خدای تعالی‏داشت:

و آنگاه درصدد پاسخ و توجیه برآمده و گوید:

«لیس فی الروایة انه قد اکل من السفره و بان شرع ابراهیم انما جاء بتحریم‏المیتة لا بتحریم ما ذبح لغیر الله تعالی فرید امتنع عن اکل ما ذبح لغیر الله برای رآه‏لا بشرع ما تقدم‏»

یعنی-در روایت نیامده که آنحضرت از آن سفره چیزی خورد،و از این گذشته‏شرع ابراهیم میته را حرام کرده بود نه آنچه را که نام خدا بر آن جاری نشده بود،و ازاینرو زید طبق رای خود از خوردن آن غذا خودداری کرد نه بخاطر شریعت گذشته.

ولی برای خواننده محترم روشن است که این پاسخ نمیتوانداشکال و شبهه را از ذهن انسان رفع کند و بهتر آن است که اصل‏حدیث را که بگفته ایشان بر خلاف دلیلهائی است که عصمت‏رسول خدا(ص)را ثابت کرده مردود بدانیم و آنرا نپذیریم.

و همچنین حدیث‏«استلام اصنام‏»-دست و صورت مالیدن‏به بتها بعنوان تبرک و احترام-که در روایات ایشان آمده (4) وروایات دیگری که حکایت از مشارکت آنحضرت در مراسم‏شرک‏آمیز آنها میکند همگی مردود و مخالف با مبانی و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.

ثانیا از نظر تاریخ مسلم است که آنحضرت قبل از بعثت‏عبادتهائی از قبیل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهای دیگری‏انجام میداده چنانچه در حدیث عایشه و دیگران در ماجرای بعثت‏این جمله بود که:

«فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه‏»

و«تحنث‏»را به‏«تعبد»معنا کرده بودند.

و مرحوم فتال نیشابوری در روضة الواعظین گفته:

«رسول خدا(ص)از اول تکلیف روزه میگرفت و نمازمی‏گذارد،بعکس آنچه در میان قوم معمول بود و چون به سن‏چهل سالگی رسید خداوند بوسیله جبرئیل او را مامور به ابلاغ‏رسالت فرمود...» (5)

و اکنون با توجه به این دو مقدمه این بحث پیش آمده که آیارسول خدا(ص)در پیروی از مرام مقدس توحید و عمل به‏دستورات و اعمال دینی تابع چه شریعتی بوده؟آیا شریعت انبیاءگذشته و یا شریعت‏خود یعنی شریعت مقدس اسلام که بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گردید...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پیروی و انجام اعمال آن بود...

و بنابر آنچه گفته شد تذکر این نکته در اینجا لازم است که‏به نظر نگارنده طرح این بحث‏بنحوی که در کتابهای دانشمندان‏اسلامی اعم از دانشمندان شیعه و اهل سنت-آمده خالی از نوعی‏تسامح و بی‏دقتی نیست زیرا آن مسئله را به این نحو و با این‏عبارت طرح کرده و گفته‏اند:

«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فی ان النبی(ص)

هل کان قبل بعثته متعبدا بشریعته ام لا...» (6) و یا این عبارت که از یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنت‏است که میگوید:

«و قد اختلف العلماء فی تعبده قبل البعثه هل کان علی شرع ام لا؟» (7) یعنی علماء اختلاف دارند در اینکه تعبد و انجام عبادتهای آنحضرت پیش ازماجرای بعثت آیا بر طبق شرعی از شرایع بوده یا نه؟

و وجه تسامح و بی‏دقتی همین است که اعمال و عبادات آن‏بزرگوار بطور مسلم بر طبق شریعتی انجام میشده که آن شریعت‏یاشریعت پیمبران گذشته بوده و یا شریعت‏خود آنبزرگوار...

و شاید مرحوم علامه(ره)در شرحی که بر مختصر ابن حاجب‏نگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسی در بحار الانوار نقل کرده‏متوجه این مطلب بوده که بحث را اینگونه مطرح فرموده:

«اختلف الناس فی ان النبی(ص)هل کان متعبدا بشرع احد من الانبیاءقبله قبل النبوه ام لا...» (8) که برای اهل تحقیق روشن است که این عبارت از آن‏تسامح و اشکال خالی است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نیست‏که بیش از این مقدار وقت‏شما را بگیریم و این مقدار هم از باب تذکر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است که به اصل بحث‏بازگردیم وبحث را اینگونه طرح کنیم که:آیا رسول خدا(ص)قبل از بعثت‏تابع چه شریعتی از شریعتهای الهی بوده؟

جمعی معتقدند که آنحضرت تابع شریعتهای پیمبران قبل ازخود بوده؟و گروهی نیز معتقدند که تابع شریعت‏خود یعنی‏شریعت اسلام بوده،با این توضیح که در آنزمان بدان حضرت‏وحی میشد و به اصطلاح‏«نبی‏»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحی میشد بدان عمل کند،ولی‏«رسول‏»نبود و وظیفه نداشت‏آنها را بدیگران ابلاغ کند،تا سن چهل سالگی که به‏منصب رسالت مفتخر گردید و موظف شد این آئین مقدس رابدیگران نیز ابلاغ کند.

گروه اول نیز که عقیده دارند آنحضرت تابع شریعتهای‏پیمبران قبل از خود بوده درباره آن شریعت و آن پیامبراختلاف نظر دارند و چهار نظریه درباره آن شریعت ذکر شده:

1-شریعت نوح علیه السلام 2-شریعت ابراهیم علیه السلام 3-شریعت موسی علیه السلام 4-شریعت عیسی علیه السلام

و در اینجا نظریه پنجمی هم ابراز شده و آن این است که‏گفته‏اند: هر چه نزد آنحضرت ثابت‏شده بود که شریعت است از آن‏پیروی کرده و بدان عمل میکرد و پیرو شریعت مخصوصی نبود.وبنظر میرسد غرض ورزی و دست‏سیاست‏بازان و قصه‏پردازان یهودو نصاری هم در این مسئله راه یافته باشد و برای اثبات اینکه‏شریعت اسلام پیرو همان شرایع یهود و نصاری است ورسول خدا(ص)نیز تابع موسی و عیسی بوده به این بحث دامن‏زده و احیانا اظهار نظرهائی کرده باشند زیرا آنها که باک‏نداشتند ابراهیم علیه السلام را یهودی یا نصرانی بخوانند هیچ‏باکی نداشتند که رسولخدا(ص)و سلاله ابراهیم علیه السلام رایهودی و یا نصرانی بدانند!و بهر صورت هر یک از دو دسته برای‏مدعای خود دلیلهائی ذکر کرده‏اند و دانشمندان نیز آنها را درکتابهای خود بتفصیل نقل کرده‏اند که فشرده‏ای از آنرا میتوانیددر بحار الانوار مجلسی(ره) بخوانید (9) و بنظر ما آنچه در میان‏دلیلهای دسته اول(یعنی آنها که گفته‏اند رسول خدا تابع‏شریعتهای قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث میباشد چند آیه‏قرآنی است و بقیه گفتارها اجتهادات و یا روایات ضعیفی است‏که از نقل آنها صرفنظر میکنیم.و به نقل همان آیات اکتفامی‏نمائیم:

1-آیه 90 از سوره انعام است که خدای تعالی پس از ذکرنام جمعی از پیمبران چون ابراهیم و فرزندان آن بزرگوار فرماید:

اولئک الذین هداهم الله فبهداهم اقتده آنها هستند که خداوند ایشانرا هدایت و راهنمائی فرمود،و تو نیز ازهدایت آنها پیروی کن...

و پاسخی که از استدلال به این آیه داده شده آن است که‏منظور از این هدایت و پیروی از آن همان اصول مورد اتفاق همه‏ادیان است نه فروع شرعیه زیرا پر واضح است که فروع در ادیان‏گذشته مورد اختلاف بوده...

نگارنده گوید:مؤید این پاسخ نیز همان نزول آیه است که‏پس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و میتوان گفت:این آیه‏ربطی به بحث ما که بحث از شریعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت میباشد ندارد...

و از همین پاسخ می‏توان پاسخ استدلال به آیات دیگری را نیزکه در اینباره شده است دانست مانند آیه:

شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا و الذی اوحینا الیک و ماوصینا به ابراهیم و موسی و عیسی،ان اقیموا الدین و لا تفرقوا فیه‏کبر علی المشرکین ما تدعوهم الیه... (10) که با توجه به صدر و ذیل آیه بخوبی روشن میشود که منظور همان اصول عقایدی است که‏در همه ادیان بوده است...

و آیه شریفه ثم اوحینا الیک ان اتبع ملة ابراهیم حنیفا... (11) که منظور از پیروی‏«ملة ابراهیم‏»همان اصول عقلیه است نه‏فروع شرعیه،بدلیل آیه دیگری که فرموده: و من یرغب عن‏ملة ابراهیم الامن سفه نفسه (12) و پر واضح است که بسیاری از فروع شرعیه آئین ابراهیم نسخ‏شده و اگر منظور از«ملة ابراهیم‏»همه اصول و فروع بود با توجه‏به این آیه نسخ آنها جایز نبود...

و آیه: انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین... (13) و بخصوص آیه اخیر که ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحی وکیفیت آن است و ربطی به مسئله مورد بحث ما ندارد...

و اما دلیل گروه دیگر که گفته‏اند:رسول خدا(ص)پیروشریعت و آئین خود یعنی آئین مقدس اسلام بوده روایات بسیاری‏است که برخی از آنها صراحت در این مطلب دارد و از برخی با توجه به روایات و شواهد دیگر استفاده مطلب از آنها میشود که ازدسته نخست روایاتی است که صراحت دارد بر اینکه‏رسول خدا(ص)قبل از بعثت نیز«نبی‏»و پیامبر بوده.

1-مانند روایت مشهوری که در کتابهای شیعه و اهل سنت‏آمده که رسول خدا(ص)فرمود:

«کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد» (14) من پیامبر بودم در وقتی که آدم میان روح و بدن بود...

و در برخی از کتابها این گونه نقل شده که فرمود:«کنت‏نبیا و آدم بین الماء و الطین‏»:و برای فهم بهتر این استدلال بایداین مطلب را نیز اضافه کرد که بعثت پیمبران الهی که برتر وخاتم آنها پیامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتی داشته-چنانچه از روایات نیز استفاده میشود-که یکی از آن مراحل‏«نبوت‏»است و این مرحله قبل از مرحله رسالت‏بوده و مرحله‏نبوت آن بزرگواران مرحله‏ای بوده که از طریق فرشتگان و یا درخواب و یا از طریق الهام به آنها وحی میشده و دستورات و یاخبرهائی از جانب خدای تعالی به ایشان داده می‏شد که مامور به‏عمل بدان میشدند ولی مامور به ابلاغ و رساندن آنها بدیگران‏نبودند و در این مرحله آنها«نبی‏»بودند نه رسول و برای درک بیشتر این مطلب به روایات زیر توجه کنید که در باب‏«طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة‏»از کتاب شریف کافی وجاهای دیگر نقل شده مانند این روایت که کلینی(ره)بسند خوداز زید شهام روایت کرده که گوید:از امام صادق علیه السلام‏شنیدم که فرمود:«ان الله تبارک و تعالی اتخذ ابراهیم عبدا قبل ان‏یتخذه نبیا و ان الله اتخذه نبیا قبل ان یتخذه رسولا و ان الله اتخذه‏رسولا قبل ان یتخذه خلیلا و ان الله اتخذه خلیلا قبل ان یجعله امامافلما جمع له الاشیاء قال:انی جاعلک للناس اماما» (15) براستی که خدای تعالی ابراهیم را به بندگی خویش برگرفت پیش ازآنکه به نبوت برگیرد،و خدای تعالی او را به نبوت خویش برگرفت پیش‏از آنکه به رسالت‏برگیرد،و به رسالت‏برگرفت پیش از آنکه بدوستی خودبرگیرد،و به دوستی برگرفت پیش از آنکه به امامت‏برگیرد و چون همه‏اینها را برای او گردآورد فرمود«من تو را برای مردم امام قرار دادم‏»و نیز بسندش از زراره روایت کرده که گوید: از امام باقرعلیه السلام معنای آیه شریفه‏«و کان رسولا نبیا»و فرق میان‏«رسول‏»و«نبی‏»را پرسیدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:

«النبی الذی یری فی منامه و یسمع الصوت و لا یعاین الملک و الرسول‏الذی یسمع الصوت و یری فی المنام و یعاین الملک...» (16) و نبی کسی است که در خواب(فرشته را)به‏بیند و صدای(او را)بشنود ولی‏به عیان فرشته را نبیند و رسول کسی است که صدا را بشنود و در خواب‏ببیند و در عیان نیز او را مشاهده کند.

و بسندش از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:

«الانبیاء و المرسلون علی اربع طبقات،فنبی منبا فی نفسه لا یعدوغیرها و نبی یری فی النوم و یسمع الصوت و لا یعاینه فی الیقظه و لم‏یبعث الی احد...» (17) پیامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهی‏«نبی‏»است که تنها به او خبر رسیده و از او بدیگری تجاوز نکند،وگاهی‏«نبی‏»است که در خواب ببیند و صدا را بشنود و در بیداری‏نه‏بیند و بسوی دیگری هم مبعوث نشده...

و روایت دیگری که از یزید کناسی روایت کرده که گوید:

از امام باقر علیه السلام پرسیدم:آیا عیسی بن مریم در آنهنگام که‏در گهواره سخن گفت‏حجت‏خدای تعالی بر مردم زمان خود بود؟

امام علیه السلام در جواب من فرمود:

«کان یومئذ نبیا حجة لله غیر مرسل،اما تسمع لقوله تعالی حین‏قال انی عبد الله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا» (18) وی در آنروز«نبی‏»و حجتی بود از سوی خدا ولی‏«مرسل‏»و فرستاده بسوی کسی نبود،آیا این گفتار خدای تعالی را نشنیده‏ای‏آنهنگام که عیسی گفت‏«من بنده خدایم که کتاب بمن داده و مرا«نبی‏»قرارم داده‏».و از روایت اخیر و استشهاد به آیه قرآنی‏بخوبی معلوم میشود که مقام نبوت مقامی است که ممکن است‏به پیمبران در گهواره نیز داده شود چنانچه به عیسی علیه السلام‏داده شد... (19) و بخصوص با توجه به روایاتی که خداوند هیچ‏فضیلت و کرامت و معجزه‏ای به پیامبری از پیمبران خود عطانفرمود جز آنکه آنرا به رسول خدا(ص)نیز عطا فرمود مانند روایت‏مفصلی که از ارشاد القلوب دیلمی نقل شده که امیر المؤمنین‏علیه السلام بمردی یهودی که در اینباره سئوال کرد فرمود:

«فو الله ما اعطی الله عز و جل نبیا و لا مرسلا درجة و لا فضیلة‏الا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده علی الانبیاء و المرسلین‏اضعافا...» (20) بخدا سوگند که خدای عز و جل به هیچ نبی و مرسلی درجه و فضیلتی‏عطا نفرمود،جز آنکه آنرا برای حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلکه چند برابر آنها افزوده است...

2-دلیل دوم،سخن امیر المؤمنین علیه السلام است در«خطبه قاصعه‏»که در نهج البلاغه و کتابهای دیگر از آنحضرت‏نقل شده که درباره رسول خدا(ص)فرمود:

«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من‏ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره‏»خدای تبارک و تعالی از لحظه‏ای که پیغمبر را از شیر گرفتندبزرگترین فرشته از فرشتگان خود را قرین او فرمود تا اخلاق نیکو و صفات‏پسندیده را به وی بیاموزد...و معنای تعلیم فرشته جز همان نبوت چیزدیگری نیست.

و در چند روایت در اصول کافی آمده که منظور از«روح‏»در آیات سوره شوری و اسراء یعنی آیه شریفه و کذلک اوحیناالیک روحا من امرنا (21) و آیه یسئلونک عن الروح قل الروح من‏امر ربی (22) همین فرشته بوده،که یکی از آنها روایت زیر است‏که کلینی بسند خود از ابی بصیر روایت کرده که گوید:از امام‏صادق علیه السلام تفسیر«روح‏»را در آیه‏«یسئلونک عن الروح‏»پرسیدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کان‏مع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملکوت‏» (23) 252 یعنی این روح،خلقی است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئیل ومیکائیل که بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نیز هست و او ازعالم ملکوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روایتی که صفار درکتاب بصائر الدرجات روایت کرده اینگونه است که امام صادق‏علیه السلام فرمود:

«ان الروح خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کان مع‏رسول الله(ص)یسدده و یرشده و هو مع الاوصیاء من بعده‏».

و بلکه در پاره‏ای از روایات آمده که‏«روح القدس‏»که‏نامش در قرآن کریم و در روایات آمده نام همین فرشته بود نه نام‏جبرئیل و نام جبرئیل روح الامین است که در قرآن کریم نیزآمده است.

نگارنده گوید:با توجه بدانچه ذکر شد بنظر میرسد این قول‏دوم نزدیک‏تر به ذهن و اولی به پذیرفتن و قبول باشد و از نظر عقل‏و نقل مانعی برای پذیرفتن آن بنظر نمیرسد.

پی‏نوشتها:

1-زید بن عمرو بن نفیل از حنفاء بوده است که در گذشته بتفصیل در مقاله‏ای جداگانه‏شرح حالش را ذکر کردیم.

2-الصحیح من السیره ج 1 ص 158.

3-الروض الانف ج 1 ص 256.

4-الصحیح من السیره ج 1 ص 160.

5-بنقل از کتاب جنه الماوای قاضی طباطبائی.

6-بحار الانوار ج 18 ص 271.

7-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 391.

8-بحار الانوار ج 18 ص 271.

9-بحار الانوار ج 18 ص 271-281.

10-سوره شوری آیه 13.

11-سوره نحل آیه 123.

12-سوره بقره آیه 130.

13-سوره نساء آیه 163.

14-الغدیر ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.

15-الاصول من الکافی باب طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة ج 2.

16-الاصول من الکافی باب الفرق بین الرسول و النبی و المحدث ج 1.

17-الاصول من الکافی باب طبقات الانبیاء و الرسل.

18-بحار الانوار ج 18 ص 278.

19-در میان پیمبران الهی پیغمبران دیگری نیز بوده‏اند که در کودکی و نوجوانی به مقام‏نبوت رسیده‏اند مانند عیسی که خداوند درباره‏اش فرمود«و آتیناه الحکم صبیا»و یوسف‏که خداوند درباره‏اش فرمود«و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسیاری از مفسران‏منظور از این وحی،وحی نبوت بوده.

20-بحار الانوار ج 16 ص 341.

21-سوره شوری آیه 52.

22-سوره اسری آیه 85.

23-بحار الانوار ج 18 ص 256.

نوشته شده توسط مهدي در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 12:31 | لينک ثابت |

 

يكي از اهمّ موضوعاتي كه همواره در اعصار و قرون مختلف تاريخ مسلمين، مورد بررسي و كنكاش بسياري از محققان و انديشمندان دنياي اسلام قرار گرفته، موضوع عترت و جايگاه آن در دين مبين اسلام بوده و آنچه كه در اين ميان با اهميت است، اختلاف عميق و تباين شگرف ديدگاههاي فرق مختلف نسبت به اين مبحث حساس اعتقادي است و مهمتر آن كه التزام يا عدم التزام به اعتقاد صحيح در اين مورد، مستقيماً حيات ابدي انسان را تحت تأثير قرار داده و ذرهاي تقصير يا حتّي قصور در خصوص آن، ميتواند ابديتي شوم را براي انسان مسلمان رقم بزند. از اين رو شايسته است تا با بينشي صحيح، عقيدة خالص و ناب را با استعانت از منابع الهي ـ و از آن جمله بيانات نوراني نبياكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ باز شناخته، مصمّم و استوار در تقويت آن بكوشيم.
    بعضي از فرق، عترت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را، صرفاً به لحاظ وابستگي خويشاوندي با آن حضرت، تقديس نموده، آنان را اكرام مينمايند. از ديدگاه آنان، مهمترين دليل براي اكرام عترت، تنها انتساب خويشاوندي آنان به نبياكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم است و نه مقامات و ودايع آسماني و علوم الهي و عصمت و طهارت ايشان. از ديدگاه اين فرق تمامي سخنان پيامبر در مدح و وصف عترت خود و سفارشهاي آن حضرت در اين مورد، تنها به لحاظ مراعات رابطة خانوادگي و نسبت و قرابت است. بر اين اساس و بر طبق اين طرز فكر، احترام و تقديس عترت، اساساً ريشه و مبنايي زميني دارد، نه آسماني!
    به عبارت ديگر، از آنجا كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، همانند سايرين، تشكيل خانواده داده و به تبع آن، صاحب فرزند و نوادگاني شدهاند، بنابر اين مسلمانان ناگزيرند به جهت اين وابستگي، براي فرزند و نوادگان وي احترام قائل شوند.
    در واقع، به دليل همين مبنا و نگرش زميني است كه عدّهاي مغرض به خود جرأت دادهاند تا كلام پيامبر را تحريف نموده، عليرغم روايات صريح و متعددي كه عترت نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم را به روشني معرفي نمودهاند، مصاديق اين موضوع را به ازواج پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم نيز تسرّي دهند. بديهي است آن عترتي كه مشروعيت تقديس و اكرام خود را تنها از بابت روابط خويشاوندي با پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به دست آورَد، از الحاق مدعيان دروغين و مغرضينِ از عائلة پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به خود، مصون نخواهد ماند. در يك كلام، اين پايينترين شأني است كه ميتوان مقام و مرتبت والاي عترت پيامبر عليهمالسّلام را به آن تنزل داد و شايد اگر برخي از مغرضين، رابطة متعارف خانوادگي عترت پيامبر با آن گرامي را ميتوانستند انكار نمايند، حتّي اين حد از شرافت را براي خاندان پيامبر قائل نبوده و به اندكي اكرام و تقديس، هر چند در مقام ادعا و كلام نيز، تن نميدادند!
    اما ديدگاه مذهب حقّة اماميه، اختلافي شگرف با طرز تفكر مذكور دارد. از ديدگاه شيعيان، انتساب عترت به پيامبر، از زمان تولد ظاهري و پا نهادن آنان به اين دنياي مادي نبوده و نيز ارتباط و وابستگي آنان با نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم محدود به روابط متعارف مادي نميشود، بلكه طبق صريح روايات و احاديث مختلف و معتبر نبوي، عترت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم عبارت از انوار مقدسي هستند كه خلقت آنان، همانند خلقت نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، سابق بر تمامي خلايق بوده است. بدين ترتيب كه خداوند، در ابتداي آفرينش و قبل از خلق عرش و لوح و كرسي و قلم و بهشت و دوزخ و آسمان و زمين و هر مخلوق ديگري، انوار پاك چهارده معصوم عليهمالسّلام را آفريد، و پس از خلق آن انوار مقدس، و به بركت ايشان و به خاطر آنان، موجودات و خلايق ديگر را خلق فرمود. در واقع، حضرات معصومين عليهمالسّلام و در رأس آنان پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم برگزيدگان خداوند و والاترين مخلوقات او ميباشند كه تمامي كائنات و مخلوقات، به بركت و يُمن وجود آنان لباس وجود و هستي پوشيدهاند و خداوند حكيم نيز، از رهگذر لطف خويش، آن انوار مقدس را براي هدايت، دستگيري و نجات بشريت و دعوت او به بندگي خود، در برههاي خاص، و در صورت و شمائل انساني، تمثّل داده تا در دودماني از فرزندان هاشم يكي پس از ديگري، پاي به عرصة زمين نهاده، آدميان را به سوي خداوند فراخوانند. واضح است كه در اين نگرش، تقديس و اكرام عترت پاك پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم ، معنايي ديگر يافته اساس و مبنايي آسماني و الهي ميپذيرد.
    بر طبق مسلمات اعتقادي شيعيان، عترت پيامبر سلام الله عليهم ، ابداً جدايِ از پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم نبوده و به همراه ايشان، در افقي كه از تيررس عقل و فهم و گمانِ ساير خلايق بيرون است، سير مينمايند و در مقام و مرتبتي قرار دارند كه همه آفريدگان اعم از بشر و مَلَك و غير آن، از درك عظمت آن عاجزند.
    در فرازي از زيارت جامعة كبيره، به اين مضمون اشاره گرديده است كه معصومين عليهمالسّلام را مقامي است كه كسي بدان نخواهد رسيد و در آن مرتبه، احدي را راه نيست و هيچ پيشروندهاي ابداً بدان سمت و سو پيش نرود و هرگز كسي را نيل به آن مقام ميّسر نشود.
    در اين قسمت، به عنوان گواهي بر صدق اين مدعا، از سخنان نوراني آن پيامبر والا مقام صلّي الله عليه و آله و سلّم ، شواهد و نمونههايي ذكر ميگردد. باشد كه به قدر بضاعت خويش، به گوشهاي از عظمت مقام و منزلت والاي عترت پيامبراكرم سلام الله عليهم وقوف و اطّلاع حاصل آيد.
    امّا قبل از آن، ذكر يك نكته ضروري است و آن اينكه، پيامبراكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، بر طبق صريح آيات قرآن، هرگز از روي هوي و هوس سخن نرانده و ساحت مقدس ايشان، از هر كلام گزاف و بيهودهاي مبرّاست. از اين رو سخنان پيامبراكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، اساساً از تمامي نقايصي كه به صورت متعارف بر سخنان ديگر مردمان مترتب ميباشد، همانند اغراق، غُلوّ و يا زيادهگويي، مطلقاً منزه است.
    خداوند در قرآن، در اين مورد چنين ميفرمايد:
    «و ما ينطق عن الهوي'، ان هو الاّ وحيٌ يوحي'» 1
    «و هرگز (پيامبر) از روي هواي نفس سخن نميگويد، گفتار او منطبق بر همان وحي است كه بر او نازل شده است».
    بنابراين، بيانات نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم راجع به اهل بيت و عترت پاكنهاد و معصوم وي عليهمالسّلام ، از اين قاعده مستثني نبوده و اوصاف و مدايح آن گرامي از دودمان خود، هرگز منبعث از احساسات و عواطف خانوادگي و به لحاظ وابستگي و خويشي نميباشد.
    پر واضح است كه مدارك و كتب معتبر شيعي، مشحون از بيانات نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در وصف مقامات والاي عترت خود بوده و روايات در اين باب، از حد احصاء و شمارش خارج است.
    اما در اين مقاله ما براي نشان دادن صحت مسلمات اعتقادي شيعه، تنها به روايات محدثين شيعي بسنده نميكنيم و رواياتي را از كتب فريقين، ذكر مينماييم.
    در كتاب مناقب خوارزمي كه از كتب مشهور اهل سنت است، ضمن روايتي، از نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نقل شده است كه فرمودند:
    «... فعليٌ مني و انا منه ...»
    «... پس علي از من و من از اويم ...»
    مشابه اين مضمون در مورد امام حسين عليهالسّلام نيز به كار رفته است، بطوريكه حديث مشهور نبوي كه در آن پيامبر ميفرمايند: « حسينُ مني و انا من حسين »، روايتي آشنابراي همگان است.
    شايد در كل ادبيات عرب، با بهرهگيري از تمامي لغات و اصطلاحات و واژگان آن، نتوان عبارتي بهتر و رساتر از روايت فوق يافت تا به وسيلة آن، ضمن رعايت ايجاز، نزديكي و قرب شخصي به شخص ديگر بيان گردد.
    همچنين مناقب خوارزمي، از قول پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم اينگونه آورده كه آن حضرت فرمودند:
    «عليٌ منّي مثل رأسي من بدني»
    «موضع علي نسبت به من، همانند موضع سر به بدن من است» .
    اين چنين رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم ، با استفاده از كلمات و استعارات و تشبيهات متداول در بين مردم، و با عبارات مختلف، فضايل و مقامات اميرالمؤمنين حضرت علي عليهالسّلام را بيان داشته همفكري و وحدت و اتحاد همه جانبة آن گرامي را با خود بازگو ميفرمايند.
    بر اين مبنا، پيامبر و عترت ايشان سلام الله عليهم ، در هيچ جهت از جهات معنوي، از يكديگر جدا نبوده و كساني كه اين جدايي را ممكن بدانند، به گمراهي رفتهاند.
    نيز رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ضمن حديثي، در مورد حضرت زهرا عليهاالسّلام چنين ميفرمايند:
    «... و هي بضعةٌ مني، و هي نور عيني و هي ثمرة فؤادي و هي روحي التي بين جنبيّ ...» 2
    «... و او (فاطمه) پارهاي از تن من است، و او نور چشم من و ميوة دل من و روح من است كه در ميان پيكرم قرار دارد ...»
    نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، اينگونه و پيدرپي ، واژگان نافذ ادبيات عرب را به خدمت گرفتهاند تا عظمت مقام حضرت زهرا عليهاالسّلام را نزد خود بيان نموده، اتحاد و همدلي همه جانبة خود را با آن بانوي الهي، بازگو نمايند. رواياتي كه در اين زمينه، در كتب مختلف نقل گرديده، از حد شمارش فراتر بوده و در اين مختصر، به همين چند حديث براي اشاره به جايگاه والا و مقام رفيع عترت پاك پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم اكتفاء ميگردد.
    امّا نكتة بسيار مهم و خطيري كه در سخنان پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و در مورد عترت ايشان، به دفعات متعدد بيان شده و مستقيماً با سرنوشت ابدي انسان سر و كار دارد، مسئلة لزوم پيروي و اقتداي همگان به اهل بيت آن حضرت است، به گونهاي كه در كلمات نبوي تمسّك و اعتصام به عترت و پيروي و تبعيت از اهل بيت عليهمالسّلام و قبول امامت و ولايت الهي ائمة هدي سلام الله عليهم شرط سعادت ابدي عنوان شده، هر نوع عناد ورزي و عصيان و سرباز زدن از قبول آن، شقاوت و خِذلان ابدي را در پي خواهد داشت.
    رواياتي كه بر اين نكتة مهم تأكيد و تصريح نمودهاند از حد تواتر فراتر بوده و لسان روايات بيانگر آنست كه خداوند، كوچكترين اغماضي نسبت به عصيان و سركشي در قبول امامت و ولايت ائمه اطهار عليهمالسّلام نخواهد فرمود.
    در اينجا مناسب است به يكي از مشهورترين احاديث نبوي كه در كتب فريقين افزون از حد تواتر نقل گرديده اشاره گردد.
    پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمودند :
    «اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي لن يفترقا حتي يردا علي الحوض مَن تمسك بهما فقد نجا و من تخلف عنهما فقد هلك ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا» 3
    «بدرستي كه من دو امانت گرانبها در ميان شما باقي ميگذارم: كتاب خدا و عترتم يعني اهل بيتم. و اين دو، هرگز از يكديگر جدا نميشوند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند. هر كس تمسك به آن دو بجويد، البتّه نجات يافته و هر كس از آن دو تخلّف نمايد، يقيناً هلاك شده است، تا آنگاه كه به آن دو چنگ ميزنيد، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد.»
    روايت فوق آنچنان گوياست كه نياز به هيچ توضيحي ذيل آن نيست. در اين حديث صراحتاً بيان شده كه تنها راه نجات، تمسك به قرآن و عترت پيامبر عليهمالسّلام است و تخلف از آنها، برابر با هلاكت ميباشد.
    همچنين در حديث مشهور ديگري كه در مورد جايگاه رفيع عترت از پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نقل شده، آن حضرت چنين ميفرمايند:
    «انما مثل اهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها هلك» 4
    «جز اين نيست كه مَثَل اهل بيت من در ميان شما همانند كشتي نوح است كه هر كس بر آن سوار شد، نجات يافت و هر كس از در آمدن به آن سر باز زد، هلاك گرديد» .
    ميدانيم كه كشتي نوح سمبل نجاتبخشي و راهنمايي پيروان نوح علي نبيّنا و آله و عليه السّلام بوده است و در حديث فوق، نبي بزرگوار، اتّباع و پيروي از اهل بيت خود را شرط نجات دانسته و تخلف از آن را مساوي هلاكت شمردهاند.
    آنچه مسلم است اينكه صِرف اظهار محبت و اكرام و تقديس اهل بيت عليهمالسّلام در صورت تخلف از قبول ولايت آنان و سركشي در آن مورد، نه تنها به سعادت ابدي نميانجامد، بلكه خذلان و شقاوت ابدي را در پي خواهد داشت.
    نكتة در خور توجه آنكه پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، در آخرين روزهاي زندگي پر بار خود، در بازگشت از سفر حجة الوداع، و ضمن خطبة طولاني و سرنوشت ساز غدير، به دفعات مسألة امامت و ولايت ائمه عليهمالسّلام را اشاره فرموده و قبول و پذيرش آنرا شرط سعادت و نجات دانستهاند.
    نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در ضمن آن خطبه و در فرازهايي از آن، چنين ميفرمايند:
    «... و هر كس در يكي از امامان اهل بيت شك كند، در همة آنها شك كرده و ترديد كنندة دربارة ما، در آتش است».
    و نيز در فرازي ديگر ميفرمايند:
    «... اي مردم ! خداوند دين شما را با امامت او (علي عليهالسّلام ) كامل نمود، پس هر كس به او اقتدا نكند و به كساني كه تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عزوجل، جانشين او از فرزندان من و از نسل اويند، نگرايد اعمال چنين كساني در دنيا و آخرت تباه گشته و در آتش دائمي خواهند بود. عذاب از آنان كاسته نميشود و مهلت نيز نمييابند» .
    چنانكه ملاحظه ميشود، نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، تا واپسين ايّام عمر مبارك خويش، مردم را به پيروي ائمة اطهار عليهمالسّلام و عترت خود كه ريسمان نجات و چراغ هدايتاند، راهنمايي ميكنند و راه نجات و سعادت امت را در پيروي از آن گراميان منحصر ميدانند.
    بنابر آنچه گفته آمد، عترت پيامبر همانند شخص نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم داراي شأن و منزلتي الهي و مقام و مرتبتي فوق همة خلايقاند. نيز پيامبر و عترت، واجد امتيازات و كمالاتي هستند كه به غير آنان داده نشده است و وقوف بر كنه مقامات عالية معصومين عليهمالسّلام براي احدي ممكن نيست.
    نكتة ديگر اينكه مبحث عترت، موضوعي نيست كه نحوة موضعگيري مسلمين نسبت به آن، به سلايق آنان وا نهاده شده باشد، بطوريكه حداكثر، اظهار محبت نسبت به عترت، امري پسنديده به شمار آيد و بس! بلكه امر عترت، جداي از امر پيامبر اكرم نبوده و قبول ولايت و امامت ائمة اطهار عليهمالسّلام همانند قبول رسالت و نبوت نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، شرط لازم براي ورود به قلعه توحيد و حضور در اردوي اهل ايمان است.
    از خداوند متعال، استواري بر اين اعتقاد را خواستاريم، تا همواره در مسير هدايت بوده، از زمرة تمسك جويان به ريسمان نجات الهي به شمار آييم.
    
    پاورقيها:
    1- سوره نجم آيات 3 و 4 .
    
    2- امالي صدوق / 100 . 99.
    
    3- اين حديث ،علاوه بر اينكه در كتب شيعي ، فوق تواتر نقل گرديده ، در كتب مشهور اهل سنت نيز از مرز تواتر گذشته است و به كرات نقل گرديده كه از آن جمله اند : صحيح مسلم / جلد هفتم / صفحه 122 ، صحيح ترمذي / جلد دوم / صفحه 307 ، مسند احمد بن حتبل / جلد سوم / صفحه 14 و 17 .
    
    4- اين حديث نيز از طرق متعدد و از منابع مختلف در كتب فريقين نقل گرديده كه از آن جمله اند : صحيح مسلم بن حجاج ،مسند احمد بن حنبل ،نهايه ابن اثير .

نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 15:27 | لينک ثابت |

 

على (ع) به كمك چهار تن ديگر پيامبر را دفن كرد

شيخ مفيد گويد: امير المؤمنين و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و اسامة بن زيد در قبر آن حضرت داخل شدند تا در دفن رسول خدا كمك كنند.پس انصار از بيرون خانه فرياد زدند: اى على!خدا را به ياد تو مى‏آوريم تا حق ما را امروز در مورد رسول خدا رعايت كنى و حق ما اين است كه يكى از انصار را به قبر رسول خدا داخل كنى تا ما نيز در به خاك سپارى پيامبر بهره‏اى داشته باشيم.على گفت: اوس بن خولى به قبر داخل شود چون وى به خانه داخل شد على به او گفت: در قبر فرود آى.اوس فرود آمد.و امير المؤمنين رسول خدا را بر دو دست اوس نهاد و اوس نيز آن حضرت را در قبر گذاشت.چون جنازه بر زمين قرار گرفت على به اوس گفت: از قبر بيرون آى اوس نيز بيرون رفت و على وارد قبر شد و كفن را از چهره رسول خدا (ص) كنار زد و گونه آن حضرت را از طرف راست رو به قبله بر زمين نهاد.سپس خشت چيد و بر روى آن خاك ريخت و قبر را چهارگوش بنا كرد و بر آن خشتى نهاد و آن را به اندازه يك وجب از زمين بالا آورد.ابن سعد در طبقات نقل كرده است كه على (ع) بر قبر پيامبر آب نيز پاشيد.

نوشته شده توسط مهدي در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 17:3 | لينک ثابت |

 

ائمه ششگانه حديث از عبداللَّه بن زبير در كتابهاى خود روايتى آورده‏اند كه وى مى‏گفت زبير با مردى از انصار براى آبيارى زمينشان در مورد آبراهه‏اى كه رد زمين سنگلاخ سوخته‏اى قرار داشت و به سوى زمين زراعتى سرازير مى‏گشت دچار نزاع و درگيرى شدند. و براى فصل خصومت و نزاع حضور نبى اكرم رفتند آن حضرت فرمود اى زبير تو نخلستان خود را آبيارى كن آنگاه بند آبراه را بگشا و آب را به سوى نخلستان همسايه ات به جريان انداز مرد انصارى به نبى اكرم اعتراض نموده و عرض كرد از آنجا كه زبير پسر عمه تو است حكم را به نفع او صادر كردى رنگ چهره آن حضرت از اين سخن بر اثر خشم دگرگون گشت...
    زيبر مى‏گفت من تصور نمى‏كنم كه آيه زير جز درباره همين قضيه در مورد قضيه ديگرى نازل شده باشد و آن اين آيه است: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى أنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً (4نساء/65) چنين نيست و سوگند به پروردگارت كه ايمان نياورده‏اند مگر آنكه در اختلافى كه دارند تو را داور كنند، آنگاه در آنچه داورى كردى هيچ دلتنگى در خود نيابند و به خوبى [به حكم تو] گردن بگزارند.
    جريان چنين نيست كه شما تصور مى‏كنيد كه آنان حتى با رفع خصومت بسوى طاغوت ايمان آوردند سوگند به پروردگارت ايمان نمى‏آوردند تا تو را در خصومت كه ميان آنهاپديد آمده حكم و ماكم قرار دهند آنگاه در دلهاى خودشكايت و ناراحتى از انچه گفته احساس ننمايند و در برابر تو تسليم گردند و حكمت راگردن نهند

نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 14:10 | لينک ثابت |