تبليغاتX
پيامبر اعظم
 

وفود

وفد خولان (1)

نقل كرده‏اند كه: در شعبان سال دهم ده نفر از مردم خولان نزد رسول خدا آمدند و گفتند : اى رسول خدا! ما به خداوند ايمان آورده و فرستاده او را هم تصديق مى‏كنيم، ساير مردم قوم ما هم در زير سلطه ما قرار دارند، براى آمدن نزد تو رنج سفر هموار كرده، و پست و بلنديهاى بسيارى زير پا نهاده‏ايم، رسول خدا به آنان وعده ثواب داد و سپس از وضع عم أنس (2) جويا شد، گفتند: بد است، خداوند او را به آنچه تو آورده‏اى تبديل فرمود، براى او تنها برخى از پير مردان و پير زنان باقى مانده‏اند، اگر بر گرديم او را در هم مى‏شكنيم، چه ما از ناحيه او گول خورده و در فتنه افتاده‏ايم، مردم وفد در مدينه قرآن و سنت آموختند و چون بازگشتند بت را در هم شكستند و به حلال و حرام خدا گردن نهادند (3)

وفد صداء (4)

چون در سال هشتم هجرت، رسول خدا از جعرانه بازگشت، قيس بن سعد ابن عباده را به ناحيه يمن فرستاد و دستور داد: بر صداء حمله برد، قيس با چهارصدنفر از مسلمين در ناحيه قنات (5) اردو زد، مردى از صداء از مقصد آنان جويا شد.چون آگاه گشت به شتاب نزد رسول خدا آمد و از آن حضرت خواست دستور بازگشت سپاه دهد و تعهد كرد قوم خود را به انقياد وا دارد، رسول خدا سپاه را بازگرداند.و پس از آن پانزده مرد از مردم صداء نزد آن حضرت آمده اسلام آوردند، و از طرف قوم خود بيعت كردند.و به سرزمين خود بازگشتند، و اسلام در بين آنان رواج يافت، صد مرد از آن مردم در حجة الوداع حضور رسول خدا شرفياب شدند. (6)

وفد محارب

اين وفد كه ده مرد بودند، در سال دهم در حجة الوداع نزد رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ رسيدند و در سراى رمله: دختر حارث منزل داده شدند، و بلال براى ايشان روز و شب غذا مى‏برد.و اسلام آوردند و گفتند: اسلام «بنى محارب» در عهده ما.و در آن موسمها رسول خدا را دشمنى سر سخت‏تر از آنان نبود.

در ميان اين وفد، مردى از همان دشمنان سر سخت بود كه چون رسول خدا او را شناخت، گفت : شكر خدا را كه مرا زنده داشت تا به تو ايمان آورم.رسول خدا گفت: «اين دلها در دست خدا است» .رسول خدا آنان را نيز جائزه داد و بازگشتند .

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ قبيله‏اى است از يمن (سيره حلبيه ج 3، ص 236) .

2 ـ بت قبيله خولان (طبقات ابن سعد ج 1، ص 324) .

3 ـ طبقات ج 1، ص 324.البداية و النهايه ج 5، ص 93.سيره حلبيه ج 3، ص .236

4 ـ نام قبيله‏اى است از عرب، سرزمين آنان هم به همين نام ناميده شده (معجم ـ البلدان ج 3، ص 397 چاپ بيروت 1376 ه) .

5 ـ نام دو وادى است: يكى در مدينه و ديگرى در طائف (معجم البلدان ج 4، ص 401 چاپ بيروت 1376) .

6 ـ طبقات ابن سعد ج 1، ص 326 چاپ بيروت 1380.سيره حلبيه ج 3، ص 337 چاپ بيروت.

نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 19:42 | لينک ثابت |

 

 

نگاهى تحليلى به شركت پيامبر در جنگها فجار

اين داستان در روايت ابن هشام اين گونه آمده كه گويد:

«چون رسول خدا به سن چهارده سالگى و يا پانزده سالگى رسيدچنانچه ابو عبيده نحوى از ابى عمرو بن علاء حديث كرده است‏جنگ فجار ميان قريش و كنانه از يكسو و قبيله قيس عيلان ازسوى ديگر در گرفت...و سپس انگيزه اين درگيرى و جنگ راذكر كرده تا آنجا كه گويد:

«....رسول خدا(ص)نيز در برخى از روزها در جنگ حاضرمى‏شد و عموهاى آنحضرت او را بهمراه خود ميبردند،و خودآنحضرت فرموده:كه من چوبه‏هاى تيرى را كه بطرف عموهايم پرتاب مى‏كردند بر مى‏گرداندم....»

و بالاخره در پايان حديث از ابن اسحاق نقل كرده كه گفته‏است:

«رسول خدا در آنروز بيست‏سال از عمر شريفش گذشته بود» (1) و ابن سعد نيز در كتاب‏«الطبقات الكبرى‏»پس از آنكه‏بتفصيل داستان فجار را ذكر كرده در پايان از رسول خدا(ص)

روايت كرده كه فرمود:

«...من نيز با عموهايم در آن جنگ حاضر شدم و تيرهائى نيززدم و دوست هم ندارم كه نكرده باشم....»

و در پايان گويد:عمر آنحضرت در آنروز بيست‏سال بود.

و سپس از حكيم بن حزام روايت كرده كه گويد:من رسول‏خدا را ديدم كه در جنگ فجار شركت كرده بود (2) و يعقوبى درتاريخ خود در اينباره بيش از ديگران مطلب نقل كرده ولى‏پراكنده و مختلف و ترديد آميز،زيرا در آغاز فصل گويد:

«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قيل عشرون سنة‏».

يعنى-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفده سال داشت و برخى گفته‏اند بيست‏سال داشته و سپس داستان‏جنگ فجار را نقل كرده و آنگاه گويد:

...«آنها در ماه رجب مقاتله و كارزار كردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود كه خونريزى نمى‏كردند و از اين‏جهت آنرا فجار ناميدند زيرا حرمت ماه حرام را شكستند و هرقبيله‏اى را سركرده‏اى بود و سر كرده بنى هاشم زبير بن‏عبد المطلب بود....»

و بدنبال آن گويد:

«و در روايتى آمده كه ابو طالب مانع شد از اينكه احدى ازبنى هاشم در اين جنگ شركت كنند و علت آنرا نيز اينگونه بيان‏كرده فرمود:

«هذا ظلم و عدوان و قطيعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضره‏و لا احد من اهلي فاخرج الزبير بن عبد المطلب مستكرها..»

اين ستمگرى و تجاوز و قطع رحم و شكستن حرمت ماه حرام‏است و نه من و نه هيچيك از خاندانم در آن حاضر نخواهيم شد،ولى بالاخره زبير بن عبد المطلب را اجبارا و اكراها به جنگ‏بردند.و علت اين اجبار و اكراه را نيز اينگونه ذكر كرده كه‏گويد:

عبد الله بن جدعان تيمى و حرب بن اميه گفتند:كارى كه بنى هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمى‏شويم وبدينجهت زبير از روى ناچارى شركت كرد...

و سپس قول ديگرى نقل مى‏كند كه ابو طالب روزها درجنگ حاضر مى‏شد و رسول خدا نيز با وى حضور مى‏يافت، وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر مى‏شد قبيله كنانه بر قبيله قيس‏پيروز مى‏شد،و آنها دانستند كه اين پيروزى از ركت‏حضورآنحضرت است و از اينرو به آنحضرت گفتند:

«يابن مطعم الطير و ساقي الحجيج لا تغب عنا فانا نرى مع‏حضورك الظفر و الغلبة‏»

-اى پسر غذا دهنده پرندگان و سيرآب كننده حاجيان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مكن كه ما ببركت‏حضور توشاهد پيروزى و ظفر بر دشمن خواهيم بود.

و رسول خدا در پاسخشان فرمود:

«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطيعة و البهتان فاني لا اغيب‏عنكم‏»

شما نيز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خوددارى كنيد تامن نيز در كنار شما باشم!

و آنها چنين قولى دادند،و رسول خدا پيوسته با ايشان بود تابر دشمن پيروز شدند يعقوبى گويد:و در روايت ديگرى از رسول خدا(ص)

روايت‏شده كه فرمود:

«شهدت الفجار مع عمي ابي طالب و انا غلام‏»من در جنگ فجار بهمراه عمويم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسركى بودم و در پايان گويد:

«و روى بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرين سنة،و طعن‏ابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله‏»و برخى روايت كرده‏اند كه آنحضرت در فجار شركت كرد ودر آنوقت‏بيست‏ساله بود،و نيزه‏اى بر ابو براء«ملاعب الاسنه‏»زد و او را از اسب بر زمين افكند،و همان سبب پيروزى ايشان‏گرديد (3) .

نظر تحقيقى در اينباره

نگارنده گويد:براى آنكه ما وقت زيادى از خود و شما رانگيريم بطور اجمال مى‏گوئيم:

داستانى كه روايت معتبرى در باره آن نرسيده....و آنها نيز كه‏بما رسيده از جهاتى مختلف است:

1-از نظر سن رسول خدا در آن روز كه يكى 14 ساله و جاى‏ديگر 15 ساله،و در حديث ديگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در يك جا نيز به تعبير«غلام‏»آمده كه معمولا به‏سنين 7 تا 14 سال اطلاق مى‏شود...

2-از نظر شركت و عدم شركت‏بنى هاشم،و در نتيجه‏شركت و عدم شركت رسول خدا(ص)كه در برخى اثبات شده ودر برخى نفى شده...

3-و از نظر شركت‏ساير افراد و قبائل نيز مانند حرب بن‏اميه و ديگران در اين روايات اختلاف زيادى ديده مى‏شود.

4-و از نظر سال وقوع اين جنگ كه در برخى آمده بيست‏سال پس از داستان فيل و در برخى 14 سال ذكر شده....و ازاينها گذشته اين داستان در بسيارى از كتب قديم و جديدتاريخى و حديثى ذكر نشده و بحثى از آن بميان نيامده،مانندتاريخ طبرى و كامل ابن اثير و كتابهاى شيعه و ديگران....

و با توجه به اينكه بگفته خود اينان،اين جنگ در ماه حرام‏واقع شد و اين گناه بزرگى بود كه موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گرديد و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهاى گذشته گفتيم كه رسول خدا از كودكى با اعمال‏خلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهليت مبارزه مى‏كرد،و هر جا كه مى‏توانست مخالفت‏خود را با كارهاى‏ناشايست ايشان ابراز مى‏نمود و ابو طالب عموى آنحضرت نيزصرفنظر از مقام والا و سيادتى كه بر بنى هاشم داشت طبق‏رواياتى كه به برخى از آنها قبلا اشاره كرديم،و در صفحات‏آينده نيز شايد روايات بيشترى در اينباره نقل كنيم، از اوصياءپيمبران الهى و تابع دين حنيف ابراهيم عليه السلام بود،و داراى‏مقام وصايت و حامل اسرار پيمبران الهى بوده...و چگونه‏مى‏توان پذيرفت كه رسول خدا و عمويش ابو طالب در چنين‏جنگى شركت جسته و حتى كمك به جنگجويان قريش وكنانه كنند....

بنابر اين اصل پذيرفتن اين داستان مشكل و دليل معتبرى برآن نداريم.

پى‏نوشتها:

1-سيره ابن هشام ج 1 ص 184-186.

2-الطبقات الكبرى ج 1 ص 126-128.

3-تاريخ يعقوبى ج 2 ص 9-10.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 299

نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 14:54 | لينک ثابت |
 

زندگی در خانه پیامبر

 

هنگامی که مادر حضرت علی علیه السلام نوزاد را خدمت پیامبر آورد با علاقه شدید آن حضرت نسبت‏به کودک روبرو شد. پیامبر از وی خواست که گهواره حضرت علی را در کنار رختخواب او قرار دهد از این جهت، زندگانی امام از روزهای نخست‏با لطف خاص پیامبر توام شد. نه تنها پیامبر گهواره حضرت علی را در موقع خواب حرکت می‏داد، بلکه در مواقعی از روز بدن او را می‏شست وشیر در کام او می‏ریخت، ودر موقع بیداری با او با کمال ملاطفت‏سخن می‏گفت.گاهی او را به سینه می‏فشرد ومی‏گفت:

این کودک برادر من است ودر آینده ولی ویاور ووصی وهمسر دختر من خواهد بود.

به سبب علاقه‏ای که به حضرت علی داشت هیچ گاه از او جدا نمی‏شد وهر موقع از مکه برای عبادت به خارج شهر می‏رفت‏حضرت علی علیه السلام را همچون برادر کوچک یا فرزند دلبندی همراه خود می‏برد. (1)

هدف از این مراقبتها این بود که دومین ضلع مثلث‏شخصیت‏حضرت علی علیه السلام، که همان تربیت است، به وسیله او شکل گیرد وهیچ کس جز پیامبر در این شکل گیری مؤثر نباشد.

امیر مؤمنان در سخنان خود خدمات ارزنده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یاد کرده، می‏فرماید:

و قد علمتم موضعی من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بالقرابة القریبة والمنزلة الخصیصة، وضعنی فی حجره و انا ولد یضمنی الی صدره و یکنفنی فی فراشه و یمسنی جسده و یشمنی عرفه و کان یمضغ الشی‏ء ثم یلقمنیه. (2)

شماای یاران پیامبر، از خویشاوندی نزدیک من با رسول خدا ومقام (احترام)مخصوصی که نزد آن حضرت داشتم کاملا آگاه هستید ومی‏دانید که من در آغوش پر مهر او بزرگ شده‏ام; هنگامی که نوزاد بودم مرا به سینه خود می‏گرفت ودر کنار بستر خود از من حمایت می‏کرد ودست‏بر بدن من می‏مالید، ومن بوی خوش او را استشمام می‏کردم، و او غذا در دهان من می‏گذاشت.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی (ع) را به خانه خود می‏برد از آنجا که خدا می‏خواهد ولی بزرگ دین او در خانه پیامبر بزرگ شود وتحت تربیت رسول خدا قرار گیرد، توجه پیامبر را به این کار معطوف می‏دارد.

مورخان اسلامی می‏نویسند:

خشکسالی عجیبی در مکه واقع شد.ابوطالب، عموی پیامبر، با عایله وهزینه سنگینی روبرو بود. پیامبر با عموی دیگر خود، عباس، که ثروت ومکنت مالی او بیش از ابوطالب بود به گفتگو پرداخت وهر دو توافق کردند که هرکدام یکی از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرد تا در روزهای قحطی گشایشی در کار ابوطالب پدید آید. از این جهت عباس، جعفر را وپیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی را به خانه خود بردند. (3)

این بار که امیر مؤمنان به طور کامل در اختیار پیامبر قرار گرفت از خرمن اخلاق وفضایل انسانی او بهره‏های بسیار برد وموفق شد تحت رهبری پیامبر به عالیترین مدارج کمال خود برسد. امام -علیه السلام در سخنان خود به چنین ایام ومراقبت های خاص پیامبر اشاره کرده، می‏فرماید:

ولقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه یرفع لی کل یوم من اخلاقه علما ویامرنی بالاقتداء به. (4)

من به سان بچه ناقه‏ای که به دنبال مادر خود می‏رود در پی پیامبر می‏رفتم; هر روز یکی از فضایل اخلاقی خود را به من تعلیم می‏کرد ودستور می‏داد که ازآن پیروی کنم.

پی‏نوشت‏ها:

1- کشف الغمة، ج‏1، ص‏90.

2- نهج البلاغه عبده، ج‏2، ص‏182، خطبه قاصعه.

3- سیره ابن هشام، ج‏1، ص‏236.

4- نهج البلاغه عبده، ج‏2، ص‏182.

نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:53 | لينک ثابت |