از چوپانى تا تجارت
حضرت محمد اگرچه در سنين نوجوانى به سر مىبرد، اما نمىتوانست در برابر مشكلات اقتصادى عمويش بىتفاوت باشد و چون ابوطالب وى را در تأمین هزینه خانواده مصمم ديد، بر خلاف ميل درونى تعدادى گوسفند و چند شتر در اختیارش نهاد تا به چرا ببرد. رفته رفته دیگر عموها دامهای خود را به آن نوجوان مىسپردند و بدين ترتيب او ديگر بارى بر دوش عمويش نبود؛ چرا كه مزدى در ازاى اين كار دريافت مىكرد. قلمروى كه پيامبر در آن به چوپانى روى آورد، «قراريط» نام دارد كه مكانى است در بيابانهاى اطراف مكه. شبانى، مزاياى ديگرى براى محمد داشت: به سر بردن در خلوت بىآلايش صحرا، دور بودن از آلودگىهاى شرك و نفاق و در آن سكوت و آرامش مجالى براى اين نوجوان فراهم ساخت تا به تفكر و انديشه بپردازد.
در آنجا پيامبر اكرم براى نخستين بار با عمار بن ياسر آشنا شد؛ نوجوانى كه رمه اربابش عمرو بن هشام (ابوجهل) و برخى ديگر از مردان تيره بنى مخزوم را براى چرا به دشت مىآورد. عمار بسيار شيفته اخلاق و رفتار پيامبر شد. روزى عمار گفت: اى امين! شنيدهام در فخ چراگاه خوبى است، آيا نمىخواهى گلههايمان را آنجا ببريم؟ پيامبر پذيرفت. روز بعد، هنگامى كه عمار با گلهاش به آنجا رفت، امين را ديد كه پيش از وى آنجا رسيده بود، اما رمهاش را از ورود به چراگاه باز مىداشت. عمار با تعجب پرسيد: چرا چنين كردى؟ محمد فرمود: قرارمان بر اين بود كه هردو باهم به اين منطقه بياييم؛ از اين رو، نخواستم در اين كار بر تو پيشى گيرم.
چوپانان، گلههاى خود را به پيامبر مىسپردند تا در شهر مكه به گشت و گذارى بپردازند. هنگامى كه نوبت به پيامبر مىرسيد تا به اين ديار برود، از رفتن امتناع مىنمود و مىفرمود: به صلاح من نيست در شب نشينىهاى مكه حضور يابم و اوقات خويش را اين گونه تلف كنم.
محمد، بيست و پنج ساله بود كه ابوطالب به او پيشنهاد كرد تا در كاروان تجارتى «خديجه بنت خويلد» مشغول به كار شود. از اين رو، خدیجه به جاى غلامش، اين بار سرپرستى كاروان را به محمد سپرد و اجرت كار او را دو برابر مقدار معمولى تعيين كرد. اين سفر نيز علاوه بر فوايد اقتصادى، براى پيامبر اين امكان را فراهم آورد كه بار ديگر به سياحت بپردازد و آداب و رسوم متفاوت مردمان مسير را از نظر بگذراند و تجربههايى را بيندوزد و نگرش خويش را عمق ببخشد. در سراسر اين راه نسبتاً طولانى كه آسمان آفتابى بود و گرما هم شدت مىگرفت، دو موجود آسمانى (فرشته) بر بالاى سر محمد به پرواز در مىآمدند تا رنج گرما، او را آزار ندهد.
چون كاروان در دامنه تپهاى كه دير بحيراى راهب بر آن قرار داشت، بار افكند، پيامبر فرمود: وقتى دوازده ساله بودم، در اينجا مردى مهربان از صومعه بيرون آمد و گفت و گوهايى با من داشت. نمىدانم او در قيد حيات است يا خير.
در اين حال، شخصى پاسخ داد كه وى مرده است. محمد، نام آن شخص را پرسيد: جواب داد: من نسطور و جانشين بحيرا در همين دير هستم. او ماجراى ملاقاتش را با شما برايم گفته بود و در كتابهايى خواندهام كه به زودى به پيامبرى مبعوث خواهيد شد.
در شام، هنگام فروش كالاها، حضرت محمد با دلسوزى و همت و كوشش با خريداران به مذاكره پرداخت و چندين برابر دفعات قبل سود برد. میسره، غلام خديجه مىگويد: در شگفتم از اين مرد كه هم قاطع بود و هم كارگزار و هم كارگر. او تدبير، مناعت طبع، فروتنى و شكيبايى را با هم جمع نموده بوددر خانه خديجه
وقتى كاروان بازگشت، خديجه از تلاش موفقيتآميز پيامبر با خبر شد و میسره غلام او، از رفتار و اخلاق محمد گفت. محبوبيت پيامبر نزد اين زن مضاعف شد؛ تا آنجا كه به امين مكه پيشنهاد ازدواج داد و پيامبر نيز پذيرفت و همان سال اين پيوند پاك صورت گرفت. در اين هنگام، خديجه چهل ساله بود و پسر و دخترى از دو شوهر قبلى خود داشت


