وضعيت اجتماعى مدينه قبل از ورود پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله
در روزگار پيشين، كاروانهاى تجارتى يمن پس از عبور از كنار مكه وارد درهاى طولانى مىشد كه آن را )وادى القرى( مىگفتند. در امتداد آن وادى، مناطقهاى سرسبز و خرمى وجود داشت كه يكى از آنها شهر قديمى يثرب بود كه بعداً به نام مدينة النّبى معروف گرديد. دراين منطقه دو طايفه معروف اوس و خزرج كه از مهاجران اعراب يمن )قحطانى( بودند از اوايل قرن چهارم ميلادى، زندگى مىكردند. در كنار آنها سه طايفه از يهود، بنى قريظه بنى النضير، بنى قينقاع( كه از مهاجران شمال شبه جزيره بودند سكنى گزيده بودند. طايفه ديگرى از يهود در جلگه وسيع حاصلخيزى كه در شمال مدينه به فاصله سى و دو فرسنگى قرار داشت و آن را وادى خيبر مىناميدند اقامت داشتند. آنان براى سكونت و حفاظت خويش در آن نقطه، دژهاى هفتگانه محكمى ساخته بودند. از آنجا كه آب و خاك اين منطقه براى كشاورزى آمادگى كاملى داشت ساكنان آنجا در امور زراعت و جمع ثروت و تهيه سلاح و طريقه دفاع، مهارت كاملى داشتند. آمار جميعت آنها بالغ بر 20 هزار نفر بود و در ميان آنها مردان جنگاور و دلير فراوان به چشم مىخورد. در نزديكى خيبر سرزمين آباد و محصول خيزى قرار داشت كه فاصله آن با مدينه 140 كيلومتر بود كه پس از دژهاى خيبر، نقطه اتكاى يهوديان حجاز به شمار مىرفت. اين سرزمين را »فدك« مىناميدند.
در شهر يثرب و اطراف آن اوس و خزرج و يهود زندگى مىكردند. اوسيان و خرزجيان از نظر فكرى بت پرست بودند و از نظر اقتصادى به كار كشاورزى و دادوستدهاى جزئى مشغول بودند. از نظر فرهنگى، فرهنگ عصر جاهليت را داشتند )آن چنان كه در ابتداى اين نوشتار ترسيم شده است(. از نظر سياسى، نظام قبيلهاى بر آنها حاكم بود و نكته مهم اين كه بين دو قبيله هميشه جنگ و درگيرى و عداوت وجود داشت به گونهاى كه بعضى از موّرخان سابقه جنگ بين اين دو گروه را 120 سال مىدانند.
آخرين جنگ كه در سالهاى نزديك هجرت بين اين دو قبيله در گرفت نزاعى سخت معروف به »يومَ بُعاث« بود.
در اين درگيرى بسيارى از دو طرف كشته شدند به صورتى كه هر دو قبيله به ستوه آمده و خواهان آشتى بودند
؛اما طبق سنت رايج قبيلهاى براى آن كه جنگ از ميان بر خيزد و طرفهاى درگير آشتى كنند بايد به كسان مقتول خون بها پرداخت شود. مبلغ اين خون بها را بايد مرد بزرگى كه همه رياست او را بپذيرند تعيين كند. به علاوه اين داورى را كسى بايد به عهده بگيرد كه خود در دسته بندى و نزاع شركت نداشته باشد. يافتن چنين كسى در يثرب ممكن نبود. چون اولاً بيشتر رؤساى مهم قبيلهها در جنگ داخل بودند و ثانياً رئيس هيچ قبيلهاى حاضر نمىشد خود را از ديگران كمتر بداند. در اين ميان عبداللّه بن ُاَبّى بن اَبى سَلول كه از اشراف خزرج بود و در اين جنگ شركت نكرده بود نزد هر دو قبيله به عنوان فردى كه مىتواند رياست آنها را بپذيرد و آنها را از اين جنگ و خونريزى نجات دهد مورد توجه قرار گرفته بود حتى تاج اميرى براى او آماده شده بود كه در وقت مخصوص به سر گذارد .
و اما يهوديان - يهود برحسب آنچه در كتابهاى دينى آنها آمده است: مىپندارند خداوند آنها را قوى، ممتاز و براى آقايى بر ساير بشر و متقابلاً بشر را براى بهرهكشى يهود از آنها آفريده است. بدين سبب يهود در هر جامعهاى كه باشند طبيعتى سلطه جو داشته، در پى گردن فرازى بر ديگران مىباشند. همچنين با خلق و خوى زراندوزى كه در خويش دارند براى تصاحب ثروتهاى اقوام ديگر با هر وسيلهاى كه باشد تكاپويى شگفت دارند. آنان براى رسيدن به اين دو هدف - برترى بر سايه اقوام و تصاحب ثروت ايشان - در همه زمانها و در هر جامعهاى كه بودهاند و به هر وسيلهاى كه در دسترس آنها بوده تمسك مىنمودهاند و نيز از آنجا كه يهود در جامعهاى كه اخلاقى استوار داشته باشد به اهداف خود نمىرسند، در هر جامعهاى كه باشند منشأ اشاعه بى بند و بارى و هر گونه فساد فتنه انگيزى در آن جامعه مىگردند با توجه به اين خصيصههاى يهود، آنان در جامعه آن روز عرب مردمى ثروتمند و متكبّر بودند خواندن و نوشتن در ميان آنها منتشر بود و خود را از نسل اسرائيل و برگزيده بشر و اهل شريعت و كتاب خود را اولين كتاب آسمانى مىدانستند و همين انديشهها را در ميان توده مردم جزيرة العرب نيز انتشار داده بودند. آنان براى اظهار كردن فضيلت، پيشگويىهاى تورات را از بعثت خاتم الانبياء براى اهل مدينه نقل مىكردند و علامات ظهور آن حضرت را بيان مىداشتند و مىگفتند مبعوث شدن آن پيامبر نزديك است و جايگاه او مدينه خواهد بود. اين پيشگويىها سبب شد ابوعامر كه نامش عبدعمرو و از قبيله اوس بود به اميد آن كه آن پيامبر موعود شود قبل از هجرت پيامبر به مدينه رو به عبادت خدا آورد. او پلاس مىپوشيد تا آنجا كه او را ابوعامر راهب ناميدند و آن گاه كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله به مدينه هجرت فرمود و ديد كه خودش پيامبر نشد بنابر كار شكنى گذاشت.
يهوديان در مدينه در اثر خوى هميشگى شان، بين دو قبيله اوس و خزرج فتنه انگيزى مىكردند و آن دو قبيله را به جنگ وا مىداشتند. هر يك از دو قبيله اوس و خزرج با يكى از قبيلههاى يهود پيمان دوستى داشتند و در حال جنگ آن قبيله اوس يا خزرجى از قبيله هم پيمان يهودى خود سلاح جنگ اجاره مىكرد و از اين راه سودى كلان عايد آن قبيله مىشد و بيچارگى و درماندگى عايد قبيله اوس يا خزرج. در يك بررسى تاريخى به اين نتيجه مىرسيم كه شهر يثرب در اثر ترويج يهود در مورد پيامبر آخر الزمان و خستگى روحى و جسمى در اثر جنگهاى صدوبيست ساله، و حضور مسلمانان مكه )مهاجرين( و مسلمان شدن تعدادى از اوسيان و خزرجيان و تلاش نماينده اعزامى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله به يثرب، آمادگى كامل براى پذيرفتن آيين اسلام داشت. در چنين وضعيتى آن حضرت روز دوشنبه 12 ماه ربيعالاول وارد دهكده قبا در دو فرسخى مدينه، مركز قبيله )بنى عمروبن عوف( شدند و در منزل بزرگ قبيله فرود آمدند و تا آخر هفته در آنجا توقف نمودند، در اين مدت شالوده مسجدى را براى اين قبيله ريختند.)بعضى از موّرخان معتقدند پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در قبا مسجدى بنا نكردند و آيه 108 سوره توبه مربوط به مسجد النبى است زيرا مدت اقامت آن حضرت در قبا به آن اندازه نبود كه مسجدى بسازند(.
و بعد از ملحق شدن حضرت علىعليه السلام و همراهان، روز جمعه در ميان استقبال بى نظير مردم كه با طنين سرودهاى شادى همراه بود وارد مدينه شدند
طَلَعَ الَبَدرُ عَلَيْنا
مِنْ ثنياتِ الوِداع
وَجَبَ الشّكُر عَلَيْنا
ما دَعا لِلّه داع
اَيُّهَاالمَبْعُوثُ فينا
جِئتَ بِالامرِالُمطاع
ترجمه: ماه از ثنية الوداع طلوع كرد تا روزى كه روى زمين يك نفر خدا را مىخواند و عبادت مىكند. شكر اين نعمت بر ما لازم است اى آن كسى كه از طرف خداوند براى هدايت ما مبعوث شدهاى فرمان تو بر همه ما لازم و مطاع است.
دختران پیامبر
براى تعيين عدد فرزندان پيامبر (ص ) راهى جز مراجعه به كتب معتبر تاريخى وجود ندارد. يعقوبى در تـاريـخ خـود مـى نـويـسـد : هـمسران پيامبر (ص ) ... اولشان خديجه , دختر خويلدبن اسد بن عبدالعزى بن قصى بود وهمه فرزندانش جز ابراهيم از وى تولد يافتند.(1)خديجه براى پيامبر(ص ) قاسم را آورد كه كنيه رسول خدا(ص ) از اوست و پسر ديگرى به نام طاهر و چهار دختر به نام هاى : زينب، ام كلثوم، رقيه و فاطمه (س ) به دنيا آورد.
ابن عباس مى گويد : خديجه براى پيامبر (ص ) دو پـسـر و چـهـار دخـتر به نامهاى قاسم وعبداللّه , ام كلثوم , زينب و فاطمه (س ) و رقيه آورد. (2)مـسـعودى هم در مروج , تعداد فرزندان پيامبر (ص ) را دو پسر ( به نامهاى قاسم وابراهيم ) و چـهـار دختر به نامهاى : رقيه , ام كلثوم , زينب و فاطمه (س ) دانسته است. ابن هشام نيز در سيره خود چنين مى نگارد : بزرگترين دختر پيامبر (ص ) رقيه و سپس زينب و ام كلثوم و فاطمه (س) بود. فرزندان پسر او همگى پيش از بعثت بدرود حيات گفتند , ولى دختران دوران نبوت را درك نمودند , ظاهرا در ميان مسلمانان كسى شك ندارد كه فاطمه زهرا (س ) دختر گرامى پـيامبر(ص ) افضل زنان دوران خود بوده است , گر چه شيعيان معتقدند وى برترين زنان عالم از ابـتداى خلقت تا انتهاى آن آن مى باشد. به هرحال رواياتى از پيامبر اكرم (ص ) نقل شده است كـه بـر افـضـلـيت حضرت زهرا(س) دلالت دارد و ما تنها به ذكر چند نمونه اكتفا مى كنيم:
1ـ صحيح بـخـارى در بـاب مـناقب فاطمه (س ) از پيامبر گرامى اسلام (ص ) نقل كرده كه فرمود : فاطمه (س ) سيده نسا اهل الجنه ـ فاطمه سرور زنان بهشتى است ) .
2ـ ابن سعد در طبقات الكبرا, از قـول عايشه چنين آورده است:
« قال رسول اللّه (ص): اما ترضيين ان تكونى سيده نسا هذه الامه او نـسا العالمين , اى فاطمه آيا تو راخشنود نمى كند , اينكه سرور زنان اين امت و يا سرور زنان عالم بـاشـى»؛ .
3ـ طـبـرانى نيز در المعجم الكبير مى نويسد:
«قال رسول اللّه (ص ) لفاطمه (س ) ان اللّه يغضب بغضبك و يرضى لرضاك؛ پيامبر (ص ) خطاب به فاطمه فرمود : اى فاطمه خداوند به جـهت غضب تو خشمناك و به سبب رضايت تو خشنود مى گردد».
روايات فراوان ديگرى نيز هـمـيـن مـضـمـون را القا مى كنند .پيامبر اكرم (ص ) حضرت زهرا (س) را به امر الهى به ازدواج حضرت على (ع ) درآوردو زينب و رقيه را به دو كافر كه بت پرست بودند , تزويج نمود كه يكى عقبه بن ابى لهب و ديگرى ابى العاص بن ربيع بود كه پس از بعثت پيامبر (ص ) ميان اين دو دختر و شوهرانشان كه كافر بودند , جدايى افتاد و عتبه در همان حال كفر مردو ابى العاص پس از اينكه اسـلام آورد , پيامبر همسر وى را به او برگرداند. اين دو دختر پس از فوت همسرانشان به صورت مـتـعـاقـب به ازدواج عثمان درآمدند. ام كلثوم نيز به ازدواج عتيبه بن ابى لهب ( عموى بت پرست پيامبر(ص ) درآمد . بنابراين به خوبى روشن مى شود كه صرف داماد پيامبر(ص ) بودن فـضـيـلت و برترى نيست ,بلكه تنها سبب و موجب برترى و فضيلت , ايمان و عمل صالح و تقواى الهى است.
از نظر رسول خدا ( ص ) قوي ترين مرد جهان ، كسي نيست كه سنگين ترين وزنه را بلند كند ، يا پشت همه ي حريفان را به خاك رساند ، بلكه كسي است كه : زورش به خودش برسد و از نَفْسِ خويش شكست نخورد .
بسياري از قهرمانان كه بر همه ي حريفان پيروز شده اند ، نمي توانند آن جايي كه لازم است در مقابل نفس خود بايستند ؛ نمي توانند حق را در جايي كه بر ضررشان است بپذيرنند ، نمي توانند به نامحرم نگاه نكنند ، نمي توانند غيبت نكنند ، نمي توانند غيبت نشنوند ، نمي توانند مال حرام را پس بزنند ، نمي توانند بر خشم خويش فائق آيند و پرخاش نكنند و ...
اين ها قهرمان هستند ولي پهلوان نيستند !
رسول خدا ( ص ) مي فرمايد :
لا قُوَّهَ كَغَلَبَهِ الْهَوي ... وَ لا قُوَّهَ كَرَدَّ الْغَضَبِ
هيچ قوّه اي همانندِ غلبه بر هوايِ نفس ... و هيچ تواني مثلِ برگرداندن ( و فرو نشاندنِ ) خشم نيست .
روزي رسول خدا ( ص ) از جايي مي گذشت كه در آن جا گروهي از جوانان به بلند كردن و حركت دادن سنگ [ سنگيني ] اشتغال داشتند ، آن حضرت پرسيد : چه كار مي كنيد ؟
- گفتند : با اين كار ، مي خواهيم بفهميم از بين ما چه كسي از همه نيرومند تر و قوي تر است !
- فرمود : آيا مايليد من به شما بگويم كدام يك از شما از همه نيرومند تر است ؟
- عرض كردند : البته اي رسول خدا .
- آن گاه فرمود :
شديدترين و قوي ترين شما كسي است كه وقتي راضي و خشنود شد ، رضايتش او را در گناه و باطلي داخل نسازد ، و هنگامي كه خشمگين و ناخشنود گشت ، خشمش او را از گفتار حق خارج ننمايد و زماني كه به قدرت رسيد ، به زور ، آن چه را كه حق او نيست نگيرد [ و به رفتار ناروا نپردازد ] .


