تبليغاتX
پيامبر اعظم

 

على (ع) به كمك چهار تن ديگر پيامبر را دفن كرد

شيخ مفيد گويد: امير المؤمنين و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و اسامة بن زيد در قبر آن حضرت داخل شدند تا در دفن رسول خدا كمك كنند.پس انصار از بيرون خانه فرياد زدند: اى على!خدا را به ياد تو مى‏آوريم تا حق ما را امروز در مورد رسول خدا رعايت كنى و حق ما اين است كه يكى از انصار را به قبر رسول خدا داخل كنى تا ما نيز در به خاك سپارى پيامبر بهره‏اى داشته باشيم.على گفت: اوس بن خولى به قبر داخل شود چون وى به خانه داخل شد على به او گفت: در قبر فرود آى.اوس فرود آمد.و امير المؤمنين رسول خدا را بر دو دست اوس نهاد و اوس نيز آن حضرت را در قبر گذاشت.چون جنازه بر زمين قرار گرفت على به اوس گفت: از قبر بيرون آى اوس نيز بيرون رفت و على وارد قبر شد و كفن را از چهره رسول خدا (ص) كنار زد و گونه آن حضرت را از طرف راست رو به قبله بر زمين نهاد.سپس خشت چيد و بر روى آن خاك ريخت و قبر را چهارگوش بنا كرد و بر آن خشتى نهاد و آن را به اندازه يك وجب از زمين بالا آورد.ابن سعد در طبقات نقل كرده است كه على (ع) بر قبر پيامبر آب نيز پاشيد.

نوشته شده توسط مهدي در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 17:3 | لينک ثابت |

 

ائمه ششگانه حديث از عبداللَّه بن زبير در كتابهاى خود روايتى آورده‏اند كه وى مى‏گفت زبير با مردى از انصار براى آبيارى زمينشان در مورد آبراهه‏اى كه رد زمين سنگلاخ سوخته‏اى قرار داشت و به سوى زمين زراعتى سرازير مى‏گشت دچار نزاع و درگيرى شدند. و براى فصل خصومت و نزاع حضور نبى اكرم رفتند آن حضرت فرمود اى زبير تو نخلستان خود را آبيارى كن آنگاه بند آبراه را بگشا و آب را به سوى نخلستان همسايه ات به جريان انداز مرد انصارى به نبى اكرم اعتراض نموده و عرض كرد از آنجا كه زبير پسر عمه تو است حكم را به نفع او صادر كردى رنگ چهره آن حضرت از اين سخن بر اثر خشم دگرگون گشت...
    زيبر مى‏گفت من تصور نمى‏كنم كه آيه زير جز درباره همين قضيه در مورد قضيه ديگرى نازل شده باشد و آن اين آيه است: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى أنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً (4نساء/65) چنين نيست و سوگند به پروردگارت كه ايمان نياورده‏اند مگر آنكه در اختلافى كه دارند تو را داور كنند، آنگاه در آنچه داورى كردى هيچ دلتنگى در خود نيابند و به خوبى [به حكم تو] گردن بگزارند.
    جريان چنين نيست كه شما تصور مى‏كنيد كه آنان حتى با رفع خصومت بسوى طاغوت ايمان آوردند سوگند به پروردگارت ايمان نمى‏آوردند تا تو را در خصومت كه ميان آنهاپديد آمده حكم و ماكم قرار دهند آنگاه در دلهاى خودشكايت و ناراحتى از انچه گفته احساس ننمايند و در برابر تو تسليم گردند و حكمت راگردن نهند

نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 14:10 | لينک ثابت |

 

روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در مسجد مدينه نماز ظهر مى‏خواند، على عليه السّلام نيز حاضر بود، فقيرى وارد مسجد شد، و از مردم خواست كه به او كمك كنند، هيچكس به او چيزى نداد.
    دل فقير شكست و عرض كرد: خدايا گواه باش كه من در مسجد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله درخواست كمك كردم ولى هيچكس به من كمك نكرد.
    در اين هنگام على عليه السّلام كه در ركوع نماز بود، با انگشت كوچكش اشاره كرد، فقير جلو آمد و با اشاره على عليه السّلام انگشتر را از انگشتر على عليه السّلام بيرون آورد و رفت.
    رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از نماز به خدا متوجه شد و عرض كرد: پروردگارا برادرم موسى از تو تقاضا كرد:
    قالَ رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى (20طه/25) گفت پروردگارا دل مرا برايم گشاده دار.
    وَ يَسِّرْ لى أمْرى (20طه/26) و كارم را بر من آسان كن.
    وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى (20طه/27) و گره از زبانم بگشا.
    يَفْقَهُوا قَوْلى (20طه/28) تا سخنم را دريابند.
    وَ اجْعَلْ لى وَزيراً مِنْ أهْلى (20طه/29) و از خانواده‏ام برايم دستيارى بگمار.
    هارُونَ أخى (20طه/30) برادرم هارون را.
    اشْدُدْ بِهِ أزْرى (20طه/31) و با او پشتوانه‏ام را نيرومند گردان.
    وَ أشْرِكْهُ فى أمْرى (20طه/32) و او را در كارم شريك گردان.
    يعنى: سينه مرا گشاده دار. كار مرا آسان كن، و گره از زبانم بگشا، تا سخنان مرا بفهمند، و وزيرى از خاندانم براى من قرار بده، برادرم هارون را، به وسيله او پشتم را محكم گردان، و او را در كار من شريك كن.
    پس از اين پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله عرض كرد:
    اللهم اشرح لى صدرى و سير لى امرى و اجعل وزيراً من اهلى، علياً، اشدد به ظهرى.
    پروردگارا سينه مرا گشاده دار - كار مرا بر من آسان گردان، و وزيرى از خاندانم برايم قرار بده كه على عليه السّلام باشد، بوسيله او پشتم را محكم كن.
    هنوز سخن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله به پايان نرسيده بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه (55 سوره مائده) را نازل كرد:
    إنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (5مائده/55) همانا سرور شما خداوند است و پيامبر او و مؤمنانى كه نماز را برپا مى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏دهند.
    سرپرست و رهبر شما تنها خداست و پيامبر او، و آنها كه ايمان آورده‏اند و نماز را بر پا مى‏دارند و در حال ركوع، زكات مى‏پردازند.
    به اين ترتيب، ولايت و رهبرى على عليه السّلام پس از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از سوى خدا اعلام گرديد.

نوشته شده توسط مهدي در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 19:13 | لينک ثابت |

 

اصولاً يكى از روش‏هاى رسول خدا(ص) اعزام مبلغ و دعوت‏نامه براى ساكنان مناطق ديگر بود. اعزام‏هاى تبليغى ايشان مختص به اطراف مدينه و مكه نبود، بلكه شامل تمام منطقه حجاز و كشورهاى ديگر مى‏شد:

الف) پيامبر اكرم(ص) نامه‏اى به اسقف نجران (ابوحارثه) در يمن نوشت و طى آن نامه ساكنان نجران را به آيين اسلام دعوت نمود. اين دعوت موجب مذاكرات فراوانى بين نمايندگان مسيحيان با پيامبر(ص) گشت

ب ) حضرت تعداد چهل تن از مبلغان ورزيده و حافظ قرآن را به منطقه نجد فرستادند كه البته منجر به شهادت آنان گشت. اين حادثه به فاجعه سپاه تبليغ مشهور است،

ج ) 185 نامه از متون نامه‏هاى پيامبر كه براى تبليغ و دعوت به اسلام و ميثاق و پيمان نوشته شده است در كتب تاريخى موجود مى‏باشد. متون اين نامه‏ها واشاراتى كه در لابه‏لاى آنها نهفته است، نصايح، اندرزها و تسهيلات و نرمش‏هاى پيامبرمه و همه گواه زنده بر ضد نظريه خاورشناسان است كه خواسته‏اند پيشرفت اسلام را زاييده نيزه و شمشير بدانند. از جمله آن 185 نامه مى‏توان به موارد ذيل اشاره كرد :

۱) نامه پيامبر اسلام به خسرو پرويز زمامدار سرزمين وسيع ايران، كه تقريباً آسياى صغير را شامل مى‏شود

۲) نامه رسول خدا(ص) به قيصر و هرقل بزرگ روم

۳)نامه رسول خدا(ص) به مقوقس حكمران مصر

۴) نامه رسول خدا(ص) به نجاشى زمامدار سرزمين حبشه

۵)نامه حضرت به زمامداران شام و يمامه

 

نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 14:58 | لينک ثابت |

 

آيا پيامبر در جريان تجديد بناى كعبه برهنه شد؟

همانگونه كه در متن داستان ذكر شد بر طبق پاره‏اى ازروايات رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در كار تجديد بناى‏كعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ با قريش همكارى مى‏كرد وكمك مى‏نمود،اما در اين رابطه رواياتى در صحيح بخارى ومسلم و مسند احمد بن حنبل و برخى كتاب‏هاى ديگر آمده كه‏پذيرفتن آنها مشكل و بلكه غير قابل قبول است،و اينك روايت‏بخارى و مسلم كه بسندشان از عمرو بن دينار از جابر روايت‏كرده‏اند:

«...ان رسول الله(ص)كان ينقل معهم الحجارة للكعبة‏و عليه ازاره،فقال له العباس عمه:يابن اخى لو حللت ازارك‏فجعلت على منكبيك دون الحجاره؟قال فحله فجعله على‏منكبيه،فسقط مغشيا عليه،فما رؤى بعد ذلك عريانا...» (1) يعنى...رسول خدا(ص)با قريش براى ساختمان كعبه‏سنگ مى‏برد و ازارش را بر كمر بسته بود (2) عباس عموى آنحضرت‏بدو گفت:اى برادر زاده خوب است ازارت را باز كنى و روى‏شانه‏ات بگذارى تا مانع آزار سنگ(بر شانه‏ات)بشود.

راوى گويد:آنحضرت ازارش را باز كرد و روى شانه‏اش‏گذارد ولى ناگهان دچار غشوه شد و به زمين افتاد،و از آن پس‏ديگر كسى آنحضرت را برهنه نديد...

نگارنده گويد:از دنباله اين حديث معلوم مى‏شود كه قبل ازاين جريان-يعنى قبل از سى و پنج‏سالگى عمر رسول خدا(ص)

-اين ماجرا-يعنى برهنگى رسول خدا(ص)مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه ديده بودند...!!

و شايد اين قسمت اشاره باشد به روايات ديگرى كه هم‏اينان نقل كرده‏اند كه چند بار قبل از آن نيز اين ماجرا ازآنحضرت ديده شده بود،كه يكى از آنها هنگامى بود كه عمويش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح مى‏كرد... (3) و ديگرى دركودكى بود هنگامى كه با بچه‏هاى مكه بازى مى‏كرد،كه‏روايت آنرا نيز در سيره ابن هشام و سيره ابن كثير و سيره حلبيه وجاهاى ديگر اينگونه نقل كرده‏اند:

و كان رسول الله صلى الله عليه و سلم،فيما ذكر لى،يحدث عماكان الله يحفظه به فى صغره و امر جاهليته انه قال:«لقد رايتنى فى‏غلمان من قريش ننقل الحجاره لبعض ما يلعب الغلمان،كلنا قدتعرى و اخذ ازاره و جعله على رقبته يحمل عليه الحجاره،فانى‏لاقبل معهم كذلك و ادبر اذ لكمنى لاكم ما اراه لكمه وجيعه،ثم‏قال:شد عليك ازارك.قال فاخذته فشددته على،ثم جعلت احمل‏الحجارة على رقبتى و ازارى على من بين اصحابى‏»... (4) يعنى رسول خدا(ص)-چنانچه نقل شده-از سرگذشت‏خوددر كودكى و زمان جاهليت‏خود و نگهبانى خداوند از وى‏اينگونه حكايت كرده كه فرمود:

-من در ميان بچه پسرهاى قريش سنگهائى را براى بازى‏بچه‏ها حمل مى‏كرديم و همگى برهنه شده بوديم و ازارمان راروى شانه گذارده و سنگ‏ها را روى آن مى‏گذارديم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم كه ناگهان شخصى با ست‏خودبر من زد كه فكر نمى‏كنم خيلى درد آورنده بود،و بمن گفت:

ازارت را ببند.

و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از ميان بچه‏هاى‏ديگر من بودم كه ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمى‏كشيدم...

و بهر صورت روايت ديگرى را نيز كه در مورد برهنه شدن‏آنحضرت در داستان تجديد بناى كعبه نقل كرده‏اند اينگونه است‏كه ابن كثير در سيرة النبويه اينگونه نقل كرده كه بسند خود ازبيهقى از عكرمه از ابن عباس از پدرش عباس روايت كرد:

«...عن عكرمه،حدثنى ابن عباس عن ابيه انه كان ينقل‏الحجارة الى البيت‏حين بنت قريش البيت،قال:و افردت قريش‏رجلين رجلين،الرجال ينقلون الحجاره،و كانت النساء تنقل‏الشيد».

قال:فكنت انا و ابن اخى،و كنا نحمل على رقابنا و ازرنا تحت‏الحجاره،فاذا غشينا الناس ائتزرنا.فبينما انا امشى و محمد امامى‏قال فخر و انبطح على وجهه،فجئت اسعى و القيت‏حجرى و هو ينظرالى السماء،فقلت:ما شانك؟فقام و اخذ ازاره قال: «انى نهيت‏ان امشى عريانا»قال:و كنت اكتمها من الناس مخافة ان يقولوا مجنون‏» (5) .

يعنى عباس گويد:هنگامى كه قريش خانه كعبه را بناميكرد مردان قريش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغول‏بودند،مردها سنگ مى‏بردند و زنها گچ و گل تهيه مى‏كردند.

عباس گويد:من هم با برادرزاده‏ام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل مى‏كرديم و ازارهامان را باز كرده و زير سنگها(روى دوشمان)گذارده بوديم و هر وقت‏با مردم مواجه مى‏شديم‏ازارمان را مى‏بستيم،در همين احوال كه من مى‏رفتم و محمد(ص)نيز پيش روى من بود كه ناگهان بصورت بر زمين افتاد،من دويدم و سنگم را بر زمين انداختم و او را ديدم كه به آسمان‏نگاه مى‏كرد،من گفتم:تو را چه شده؟

ديدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:

من از اينكه برهنه راه بروم ممنوع شدم!

عباس گويد:من اين ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترس‏آنكه بگويند:ديوانه است!

اين بود حديث‏هائى كه راويان اهل سنت و بزرگان ايشان‏درباره اين داستان شرم‏آور و غير قابل پذيرش و باور نقل كرده‏اند، و ما مى‏گوئيم.

اولا-راويان اين دو حديث كه آنرا از جابر و ابن عباس‏روايت كرده‏اند يعنى عمرو بن دينار و عكرمه وثاقت و اعتبارشان‏نزد ما ثابت نشده،بلكه عمرو بن دينار-چنانچه نقل شده-متمايل‏به خوارج بوده و بلكه از پاره‏اى روايات استشمام مى‏شود كه‏ناصبى بوده... (6) و«عكرمه‏»نيز از شاگردان ابن عباس ومواليان او است ولى او نيز هم عقيده با خوارج و بلكه از آنها بوده‏چنانچه از معارف ابن قتيبه و طبقات ابن سعد و كتابهاى ديگرنقل شده (7) و به دروغگوئى و جعل حديث و روايت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ مى‏بسته و به دروغ از او حديث نقل مى‏كرده‏چنانچه از ذيل كتاب طبرى و ميزان الاعتدال از سعيد بن مسيب‏روايت‏شده كه به مولاى خود«برد»مى‏گفت:

«لا تكذب على كما كذب عكرمه على ابن عباس‏» (8) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه كه عكرمه به‏ابن عباس دروغ مى‏بست!و ابن قتيبه نقل كرده كه پسرابن عباس يعنى-على بن عبد الله بن عباس-عكرمه را بر درمزبله‏اى با طناب و زنجير بسته بود،برخى كه اين منظره را ديدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:

«اتفعلون هذا بمولاكم؟»آيا با مولا-و وابسته-خود،اينگونه رفتار مى‏كنيد؟

او در پاسخ گفت:

«ان هذا كان يكذب على ابى‏»!

آخر اين مرد بر پدرم دروغ مى‏بندد! (9) و ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته:او مرد فاسقى بود كه به‏غناء گوش مى‏داد و با نرد بازى مى‏كرد،و در خواندن نمازسستى داشت و مرد سبك عقلى بود،و مطرود و منفور مسلمانان‏بود و بهمين دليل وقتى از دنيا رفت مسلمانان در تشييع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (10) و ثانيا-متن اين روايات نيز با همديگر اختلاف دارد كه‏همين اختلاف سبب وهن و بى‏اعتبارى آنها مى‏شود،كه دربرخى از آنها آمده كه در داستان در كودكى آن حضرت بوده،ودر برخى آمده كه در داستان اصلاح چاه زمزم بوسيله ابوطالب‏اتفاق افتاد،و در برخى نيز مانند همين روايات بود كه اين‏داستان شرم‏آور در ماجراى تجديد بناى كعبه بوده...

و از اينرو برخى احتمال داده‏اند كه اين ماجراى شرم‏آوردوبار اتفاق افتاده يكى در كودكى و ديگرى در سى و پنج‏سالگى آنحضرت. (11)

و ثالثا-اين روايات،مخالف روايات ديگرى است كه خوداين آقايان نقل كرده‏اند كه احدى عورت رسول خدا را نديدن،ويا هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشده كه از آنجمله است روايتى‏كه مرحوم علامه امينى در الغدير از كتاب فتح البارى و شرح‏المواهب زرقانى از همين ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفته:

«كان صلى الله و سلم يغتسل وراء الحجرات،و ما راى احدعورته قط...» (12)

-يعنى رسول خدا(ص)چنان بود كه در پشت‏حجره‏ها غسل‏مى‏كرد،و احدى هرگز عورت آنحضرت را نديد...

و روايتى كه از سيره حلبيه نقل شده كه رسول خدا(ص)

فرمود:از كرامت‏هائى كه پروردگارم نسبت‏به من انجام داده‏اين است:

«ان احدا لم ير عورتى‏»-كه احدى عورت مرا نديده...! (13) و روايتى كه قاضى عياض در كتاب شفاء نقل كرده كه ازجمله خصائص رسول خدا(ص)اين بود:

«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عيناه‏»كه هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشد،و اگر كسى آنرامى‏ديد چشمانش كور مى‏شد... (14) و نيز اين روايات مخالف‏است‏با روايتى كه اينان از رسول خدا(ص)نقل كرده‏اند كه‏صراحت دارد كه در بزرگى از آنحضرت چنين كارى سر نزده‏است و متن روايت كه ابن ابى الحديد از كتاب امالى محمد بن‏حبيب نقل كرده اينگونه است:

«و روى محمد بن حبيب فى‏«اماليه‏»قال:قال رسول الله صلى‏الله عليه و آله:اذكرو انا غلام ابن سبع سنين،و قد بنى ابن جدعان‏دارا له بمكة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فى حجورنافننقله،فملات حجرى ترابا فانكشفت عورتى، فسمعت نداء من فوق‏راسى:يا محمد،اخ ازارك،فجعلت ارفع راسى فلا ارى شيئا،الاانى اسمع الصوت،فتماسكت و لم ارخه، فكان انسانا ضربنى على‏ظهرى،فحررت لوجهى،و انحل ازارى فسترنى،و سقط التراب الى الارض،فقمت الى دار ابى طالب عمى و لم اعد» (15) .

يعنى-محمد بن حبيب در كتاب امالى خود روايت كرده كه‏رسول خدا(ص)-فرمود:ياد دارم كه من پسرى بودم فت‏ساله‏كه ابن جدعان (16) خانه‏اى در مكه مى‏ساخت،و من با پسران‏ديگر خاك و خشت در دامان خود مى‏ريختيم و براى ساختمان‏مزبور حمل مى‏كرديم،و بهمين منظور من دامان خود را پر ازخاك كردم و در نتيجه عورتم مكشوف شد،پس از بالاى سر خودندائى شنيدم كه گفت:اى محمد دامنت را بينداز!

من سرم را بلند كردم و چيزى نديدم جز همان صدائى را كه‏شنيده بودم،و به همين جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتم‏و نينداختم كه ناگاه ديدم گويا انسانى است‏بر پشت من زد كه‏من بصورت به زمين افتادم،و آن شخص دامن جامه‏ام را باز كردو مرا با آن پوشانيد و در نتيجه خاكها روى زمين ريخت،و من‏برخاسته و بخانه عمويم ابوطالب رفته و ديگر باز نگشتم(و بچنين كارى دست نزدم).

كه البته خود اين روايت نيز از نظر متن و سند مورد خدشه‏است،ولى بهر صورت با آن روايات نيز مخالف و سبب وهن درآنها مى‏شود.

و هم چنين مخالف است‏با روايتى كه مسلم در صحيح خودنقل كرده كه رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنين كارى نهى‏فرمود و متن حديث اينگونه است كه مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روايت كرده كه گويد:

«...اقبلت‏بحجر ثقيل احمله و على ازار خفيف فانحل ازارى ومعى الحجر لم استطع ان امنعه حتى بلغت‏به الى موضعه، فقال‏رسول الله(ص)ارجع الى ازارك فخذه و لا تمشوا عراة‏». (17) يعنى-من سنگ بزرگى و سنگينى را بر دوش مى‏كشيدم و بركمرم ازارى سبك بسته بودم كه در وقت‏حمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجاى خود بردم،و رسول خدا(ص)فرمود:برگرد ازارت‏را ببند و برهنه راه نرويد...

كه البته خود اين حديث نيز مورد بحث است و پذيرفتن آن‏مشكل مى‏باشد،زيرا ارباب تراجم نوشته‏اند«مسور»در سال دوم هجرت رسول خدا(ص)در مكه متولد شد و هنگام رحلت‏رسول خدا(ص)هشت‏سال بيشتر از عمرش نگذشته بود و معلوم‏نيست در چه سالى به مدينه رفته و خدمت رسول خدا(ص)

رسيده و چنين عملى از او سر زده و يا در سال فتح مكه كه رسول‏خدا(ص)چند روز در مكه توقف فرمود،و طبق نقل اينها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسيده و چنين اتفاقى‏افتاده...و گذشته از اينها روايت‏«مسور»از نظر علماى ما موردقبول و اعتماد نيست و بهر صورت آنها كه اين خبر را بدون اين‏بررسيها پذيرفته‏اند بايد پاسخ اين اختلاف و تنافى را بدهند...

كه چگونه رسول خدا(ص)ديگران را در بچگى و كودكى ازچنين كارى نهى مى‏كند ولى خود مرتكب چنين كار زشتى‏مى‏شود...؟!

و باز اين روايات مخالف است‏با روايتى كه هم اينان ازابوبكر روايت كرده‏اند كه هنگامى كه ما با رسول خدا(ص)درغار بوديم يكى از مشركين كه به تعقيب ما آمده بود بيامد و جامه‏خود را عقب زده و عورتش را باز كرد و نشست و شروع كرد به‏بول كردن...

ابوبكر كه ترسيده بود گفت:اى رسول خدا اينان ما راديدند؟!

رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم يكشف عن فرجه‏» (18) اگر ما را ديده بود عورتش را اينگونه باز نمى‏كرد؟!

كه از اين روايت معلوم مى‏شود اينكار در نزد مشركين هم‏زشت و قبيح بوده،و چگونه ممكن است رسول خدا(ص) دست‏به چنين كار زشتى زده باشد!.

بارى بهتر است اين مقوله را با چند جمله از گفتار مرحوم‏علامه امينى پايان داده به دنباله بحث تاريخى خود بازگرديم:

مرحوم علامه امينى پس از نقل برخى از روايات در اين باره‏مى‏گويد:

اى مسلمانان همگى بهمراه من بيائيد تا از اين دو بزرگواريعنى بخارى و مسلم كه اين روايات را نقل كرده‏اند-به پرسيم:

آيا اين بود پاداش آنهمه تلاش بى‏وقفه رسول بزرگوار اسلام و حق‏سپاسگزارى آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آيا اين از تعظيم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب مى‏آيد؟و آيا صحيح است كه‏بگوئيم محمد(ص)در ملا عام،در حالى كه سى و نج‏سال ازعمر شريف آنحضرت مى‏گذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز كرده و مكشوف العوره راه مى‏رفته؟

بگذريم از اينكه راويان مزدور و بد سابقه ممكن است روى اهداف سياسى و در برابر ثمنى بخس و ناچيز اين روايات راجعل كرده‏اند!اما اين دو بزرگوار چرا آنها را در كتاب‏هاى‏صحيح خود نقل كرده و در صدد تصحيح آنها برآمده‏اند؟ آياخيال كرده‏اند اين كار از مصاديق روايت ديگرى است كه خودهمين دو بزرگوار از ابى سعيد خدرى روايت كرده‏اند كه درتوصيف رسول خدا(ص)گفته:

«كان اشد حياء من العذرا» (19) يعنى رسول خدا(ص)از دختر باكره و در پرده،شرم وحيايش بيشتر بود؟آيا اين مرد-يعنى رسول خدا(ص)-همان‏مردى است كه طبق روايات خودشان به ديگران مانند-جرهد ومعمر-دستور ميدهد كه حتى رانشان را در برابر ديگران برهنه‏نكنند،تا جائيكه بحث‏شده كه آيا«ران‏»نيز حكم عورت رادارد يا نه؟ (20) و آيا اينروايات مخالف با روايتى نيست كه قاضى عياض دركتاب شفا از عايشه روايت كرده كه گويد:

«و ما رايت فرج رسول الله(ص)قط‏» (21) -من هرگز عورت رسول خدا(ص)را نديدم.

مرحوم علامه امينى در اينجا عايشه را مخاطب قرار داده ومى‏گويد:

-اى ام المؤمنين تو اكنون بيا و ميان ما و راويان اين سخنان‏نابجا و زشت‏حكمى عدل باش،و از روى عدالت درباره‏كسانى كه نسبت‏به ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنين نسبت‏ناروائى را مى‏دهند حكم كن،نسبتهائى كه هيچ آدم پستى‏حاضر نيست آنرا درباره خود بپذيرد!

نگارنده گويد:نظير آنچه در بالا ذكر شد درباره كشف‏عورت رسول خدا(ص)در داستان تجديد بناى كعبه،روايت‏ديگرى نيز درباره كشف عورت حضرت موسى عليه السلام ومشاهده بنى اسرائيل بدن برهنه آنحضرت را در صحيح بخارى وكتاب‏هاى ديگر نقل كرده‏اند كه گرچه نظير آن در برخى ازتفاسير ما نيز نقل شده ولى از نظر ما آن حديث نيز مورد ترديد ومخدوش بنظر مى‏رسد و پذيرفتن آن،مشكل و دشوار است،و آن‏داستان‏«ثوبى حجر»است كه چون نزد برادران اهل سنت مسلم‏بوده از نظر ادبى نيز در كتاب‏هاى دانشمندان علم نحو-در مبحث‏حذف حرف نداء در جائى كه منادى اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونه‏اى كه در صحيح بخارى و كتاب‏هاى ديگرآمده و برخى آنرا در ذيل آيه:

يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مماقالو و كان عند الله وجيها. (22) يعنى-اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد نباشيد مانند كسانى‏كه موسى را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه كرد و درپيشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخارى اينگونه است.

«عن ابى هريرة رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:ان‏موسى كان رجلا حييا ستيرا لا يرى من جلده شى‏ء استحياء منه فآذاه من آذاه‏من بنى اسرائيل فقالوا:ما يستتر هذا التستر الا من عيب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان يبرئه مما قالوا لموسى فخلا يوما وحده فوضع‏ثيابه على الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الى ثيابه لياخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسى عصاه و طلب الحجر فجعل يقول:ثوبى حجر ثوبى حجر!

حتى انتهى الى ملا من بنى اسرائيل فراوه عريانا احسن ما خلق الله و ابراه ممايقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله ان‏بالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلك قوله‏«يا ايها الذين‏آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها». (23) يعنى-از ابى هريره روايت‏شده كه رسول خدا(ص)فرمود:

موسى مردى با حيا بود كه پيوسته سعى مى‏كرد هر چه بيشتر بدن خود را از انظار بپوشاند،و بهمين جهت چيزى از پوست‏بدن اوديده نمى‏شد،و برخى از بنى اسرائيل كه مى‏خواستند او رابيازارند گفتند:

علت اين سعى و مواظبت‏بسيار،چيزى جز اين نمى‏تواندباشد كه عيبى مانند برص و پيسى در پوست‏بدن او است ويا فتقى در بيضه دارد و يا آفت ديگرى در بدن او است و گرنه‏اينقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نميكرد!

و چون خدا اراده فرمود كه موسى را از اين گفتار اينان تبرئه‏فرمايد روزى موسى با خود خلوت كرد و جامه‏اش را روى سنگ‏گذارد و غسل كرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامه‏اش آمدتا برگيرد در اينوقت‏سنگ شروع به فرار و دويدن كرد،و موسى‏كه چنان ديد عصاى خود را در دست گرفت و بدنبال سنگ‏روان شد و پيوسته مى‏گفت:

-جامه‏ام را اى سنگ!جامه‏ام را اى سنگ!-يعنى جامه‏ام‏را واگذار و برو و هم چنان بيامد تا به گروهى از بنى اسرائيل‏رسيد و آنها موسى را برهنه مشاهده كرده و ديدند كه از نظر خلقت‏و اندام بهترين خلقت را داشته و هيچ نقصى در خلقت ندارد،وبوسيله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه كرد...

در اينوقت‏سنگ ايستاد و موسى جامه‏اش را برگرفت و پوشيدو شروع كرد با عصاى خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند كه اثر عصاى موسى عليه السلام كه سه بار يا چهار بار يا پنج‏بار بر آن‏سنگ زد مانند اثر زخمى بر آن سنگ مانده بود،و اين است‏معناى گفتار خداى تعالى:

يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى... (24) كه البته بايد بدانيد اين يكى از دو تفسيرى است كه از اين‏آيه شده است، و تفسير ديگر آن است كه بنى اسرائيل موسى‏عليه السلام را متهم به كشتن هارون كردند،و خداوند بوسيله‏اى‏او را از اين اتهام تبرئه كرد،و اين تفسير را طبرسى(ره)و جمعى‏از علماء اهل سنت نيز در ذيل اين آيه شريفه نقل كرده‏اندو از اينرو بايد گفت،اين تفسير بى‏اشكالتر،و به ذهن‏نزديكتر است از آن تفسير و روايتى كه براى انسان سؤال انگيزاست،و سئوالاتى را در ذهن خواننده مى‏آورد كه بگويد:

آيا براى اثبات مردانگى و سلامت جسمى موسى عليه السلام راه‏ديگرى-جز اين طريق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا كه‏قرار بود از طريق اعجاز و خرق عادت اين مطلب براى‏بنى اسرائيل ثابت‏شود آيا هيچ راه محترمانه و مؤدبانه‏اى وجودنداشت جز اين راه؟و سئوال اينكه مگر در معجزه شرط نيست كه‏به درخواست پيامبرى انجام گيرد؟و در اينجا اگر به اجازه و درخواست موسى بود پس چرا آنچنان ناراحت‏شد كه با چوب‏بدنبال سنگ مى‏دويد و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...

و گناه آن سنگ چه بود كه بايد به خشم موسى گرفتار شود؟...

و سئوالهاى ديگرى كه به ذهن هر خواننده‏اى خطور مى‏كندو پاسخ صحيحى هم نمى‏توان براى آن پيدا كرد؟

و در پايان اين بحث اين مطلب را هم بد نيست متذكر شويم‏كه بنا بگفته برخى از نويسندگان معاصر بعيد نيست كه اين‏افسانه زشت،يعنى افسانه برهنه شدن و كشف عورت انبياء وپيمبران الهى،از كتاب‏هاى تحريف شده اهل كتاب در روايات‏اسلامى آمده و از آنها بدينجا سرايت كرده و بوسيله دروغپردازان‏رنگ و آبى هم گرفته است،زيرا در كتاب اشعياء آمده است كه‏وى سه سال تمام در ميان مردم با پاى برهنه و بدن عريان راه‏مى‏رفت تا بمردم نشان دهد كه پادشاه آشور بدينگونه مصريان رابه اسارت برد... (25) و در تكوين نهم قسمت(21)آمده كه نوح پيغمبر شراب‏نوشيد و مست‏شد آنگاه برهنه شد و... (26) و در صموئيل اولى-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده كه‏صموئيل آمد و ادعاى نبوت كرد و«نايوت‏»نيز بيامد و جامه خود را بيرون آورده و در پيش روى صموئيل قرار گرفت و هم چنان‏شب و روز برهنه در پيش روى او بود... (27)

پى‏نوشتها:

1-صحيح بخارى ج 1 ص 50 و ص 181-مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295و 310...

2-بايد دانست كه معمولا عربهاى آنزمان قسمت پائين بدن خود را با(ازار)كه‏بصورت لنگى بر كمر مى‏بستند مى‏پوشاندند و رسمشان نبوده كه شلوار دوخته بپوشندچنانچه هنوز هم در ميانشان اين رسم هست.

3-سيره حلبيه ج 1 ص 142 و 122.

4-سيره ابن هشام ج 1 ص 183 و سيره ابن كثير ج 1 ص 250،و نظير اين روايت‏داستان ديگرى نيز از آنحضرت نقل شده كه در پايان اين بحث‏خواهد آمد.

5-سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 251.

6-قاموس الرجال ج 7 ص 147.

7-و 8-قاموس الرجال ج 6 ص 327،حياة الامام الحسن ج 1 ص 87.

9-قاموس الرجال ج 6-ص 327.

10-تهذيب التهذيب ج 7-ص 263.

11-پاورقى سيره ابن هشام ج 1-ص 183-184.

12-الغدير ج 9 ص 288 بنقل از فتح البارى ج 6-ص 450 و شرح المواهب ج 4ص 284.

13-الصحيح من السيره ج 1-ص 139.

14-نقل از شفاى قاضى عياض ج 1 ص 95 و تاريخ الخميس ج 1 ص 214.

15-شرح ابن ابى الحديد ج 3-ط مصر-ص 253.

16-پيش از اين در داستان حلف الفضول در پاورقى گفته شد كه عبد الله بن جدعان‏يكى از ثروتمندان معروف مكه و سخاوتمندان آنزمان بوده كه هر روز جمع بسيارى‏را اطعام مى‏كرد و درباره ثروتمند شدن او نيز قاضى دحلان در سيره خود(حاشيه سيره حلبيه ج 1-ص 99-100)داستانى نقل كرده كه به افسانه شبيه‏تراست تا بيك داستان واقعى.

17-صحيح مسلم ج 1 ص 105.

18-فتح البارى ج 7 ص 9 سيره حلبيه ج 2 ص 37.

91-صحيح بخارى ج 5 ص 203،صحيح مسلم ج 7 ص 78.

20-الغدير ج 9 ص 282 به بعد.

21-شفاى قاضى عياض ج 1 ص 91.

22-سوره احزاب آيه 69.

23-صحيح بخارى-با شرح كرمانى-ج 14 ص 55.

24-سوره احزاب 69.

25 و 26 و 27-الصحيح من السيره ج 1 ص 143-144.

نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 12:43 | لينک ثابت |

 

-1) صوت نيكو

مطابق روايتي از امام باقر (ع) كه در تفسير عياشي آمده است ، پيامبر اكرم نيكوترين صوت را در قرائت قرآن داشته است: « إنَّ رسول الله كان احسن الناس صوتاً بالقرآن » . در روايتي ديگر آمده است: «‌ كان قرائته (ص) مفسَّرةً حرفاً حرفاً » (قرائت پيامبر اكرم (ص) واضح ، حرف به حرف و عاري از هرگونه پيچيدگي و تداخل حروف بوده است). ...



-2) وضوح قرائت

قرائت پيامبر اكرم (ص) خوش صدايي ، وضوح تام و تفكيك كامل حروف و آيه‌ها را با هم داشته است؛ امري كه در بسياري از قرائت‌هاي رايج امروز ، ديده نمي‌شود.

در روايتي زيبا ، كه نسابي آن را نقل كرده است ، تصويري عيني از نمونه اقراي پيامبر اكرم (ص) بر اصحاب ، آمده است:

« عن عقبة بن عامر قال كنت أمشي مع رسول الله (ص) فقال: يا عقبة قل ، قلت: ماذا أقول؟ فسكت عني ثم قال: يا عقبه قل قلت: ماذا أقول يا رسول الله ؟ فسكت عني فقلت: اللهم أورده عليَّ‌ ، فقال: يا عقبة قل ، ماذا أقول؟ فقال: قل اعوذ برب الفلق ... فقرأتها حتي أتيت علي آخرها ثم قال: قل ، قلت: ماذا اقول يا رسول الله ؟ قال : اعوذ برب الناس ... فقرأتها حتي أتيت علي آخرها»: چه بگويم؟ حضرت سكوت كرد. گفتم:« خدايا سخن حضرت را به من بازگردان » ، فرمود: اي عقبه! بگو! گفتم چه بگويم؟ فرمود: قل اعوذ برب الفلق ... من آن را خواندم تا به آخر آن رسيدم ؛ سپس فرمود: اي عقبه! بگو! گفتم: چه بگويم؟ فرمود:‌ قل اعوذ برب الناس ... من آنگاه آن را تا پايان خواندم).

يكي از نكته‌هاي اين روايت ، آن است كه حضرت از هر فرصت مقتضي براي تشكيل كلاس درس و آماده‌سازي ذهن كسي كه برايش قرآن مي‌خواند ، استفاده مي‌كند. تكرار امر « قل » و پاسخ‌هاي عقبه مبني بر اينكه « چه بگويم » وي را سرا پا گوش مي‌سازد؛ تا به محض جريان يافتن واژه‌ها بر لب‌هاي مبارك حضرت ، آن را يكباره فرا گرفته ، به قلب خويش منتقل سازد.

-3) رعايت وقوف

شناساندن مواضع وقف و تكيه بر رعايت آن ، يكي ديگر از اركان آموزش پيامبر اكرم (ص) بوده است. بعضي اصحاب روايت كرده‌اند: « كنا نتعلم الوقوف كما نتعلم القرآن: ( همانگونه كه قرآن را فرا مي‌گرفتيم ، وقف‌ها را نيز مي‌آموختيم).

امام اميرالمؤمنين(ع) حفظ وقوق را يكي از اركان ترتيل مي‌دانستند؛ چنانكه فرمودند:« الترتيل تجويد الحروف و حفظ الوقوف» ( ترتيل ، نيكو ادا كردن حروف و رعايت وقفهاست).

يكي از دقت‌هاي رسول اكرم (ص) وقف بر پايان هر آيه بوده است. در تفسير مجمع البيان ، ذيل سوره « قل هو الله » آمده است، پيامبر در پايان هر آيه از اين سوره وقف مي‌فرمودند. اين مسأله در روايتي ديگر از « ام سلمه » داراي شمولي بيشتر است: « كان النبي (ص) يقطع قرائته آية آية» ( پيامبر (ص) قرائت خويش را به صورت آيه آيه ، تقطيع مي‌كردند).

-2) اقراء كوثري

آنچه در روش آموزش پيامبر اكرم (ص) به چشم نمي‌خورد ، «‌ اقراء تكاثري » است و آنچه اهميت دارد ، « اقراء كوثري » است؛ يعني اقرايي كه خير كثير به همراه آورد ، نه ظاهري چشمگير. شيخ صدوق در روايتي آورده است كه مردي نزد پيامبر اكرم (ص) رفت تا وي را قرآن بياموزد. حضرت شروع به خواندن قرآن كرد تا به اين سخن خداي تعالي رسيد كه :« فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره ». مرد گفت : همين مرا كافي است؛ آنگاه برخاست و رفت. پيامبر فرمود: اين مرد رفت در حالي كه فقيه گرديده بود. پيامبر (ص) در مقام سخن گفتن از تأثيراقراء و كوثري بودن آن ، از همين ميزان اثرپذيري ، تعبير به فقاهت و فهم دين كرده‌اند.

روايتي ديگر از ابن مسعود و ابي بن كعب ، شيوه تعليم رسول اكرم (ص) را اينچنين بيان مي كند:« إن رسول الله (ص) كان يقرؤهم العشر فلايجاوزونها حتي يعلموا ما فيها من العلم فيعلمهم القرآن و العمل جميعاً» . ( رسول خدا (ص) بر اصحاب‌ ، ده آيه را مي‌خواند و آنان از آن ده آيه نمي‌گذشتند؛ تا آنچه از آگاهي در آن وجود داشت ، دريابند ، به اين ترتيب ، پيامبر به ايشان قرآن و عمل را با هم تعليم مي‌داد.)

اولين نكته‌اي كه از اين حديث استفاده مي‌شود ، تقدم كيفيت بر كميت و دوري از انباشتن آيه‌ها و سوره‌ها بر روي يكديگر است. تحذير امت از انبوه كاري و روي هم انباشتن بدون تدبر آيات در دستورها و ارشادهاي پيامبر (ص) نسبت به قرائت قرآن در نماز نيز ديده مي‌شود؛ ابوسعيد خدري از پيامبر (ص) روايت كرده است: « أمرنا رسول الله أن نقرأ فاتحة الكتاب و ما تيسر» رسول اكرم (ص) ما را به خواندن سوره « فاتحه الكتاب » و خواندن سوره‌اي كوتاه به دنبال آن امر كرد. تأكيد حضرت در مورد نماز به جهت دوري از تحميل بيش از حد و جلوگيري از پديد آمدن ادبار نستب به قرآن ، مورد تأكيد قرار گرفته است.

 

اين در حالي است كه بنا برچند روايت كه « ابن شبة » در « تاريخ المدينة المنورة » نقل كرده است ، عثمان شبها يك ركعت نماز مي‌خوانده و قرآن را در آن ختم مي‌كرده است منظور ما در اينجا ، بررسي صحت و سقم سند اين روايت نيست؛ تنها به ذكر اين نكته اكتفا مي‌شود كه حتي اگر چنين كاري عملاً نيز مقدور باشد و فاصله چند ساعت ميان نماز عشا و نماز صبح ، براي چنين كاري كفاف دهد ، دست كم تلاوتي واضح و مطلوب صورت نخواهد گرفت؛ به همين دليل ، چنين اموري هرگز در كلام و ارشادهاي معصومين (ع) ديده نمي‌شود و چنين توصيه‌هايي از سوي آنان ، صادر نشده است و اينگونه امور مورد تشويق قرار گرفته است ، تجهد با كيفيتي مخصوص است كه در كتب متعدد وارد شده است؛ يعني هشت ركعت نماز شب ، دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر كه در مجموع يازده ركعت مي‌شود و ركوع و سجود پياپي درميان آن بنده را وادار مي‌سازد ، پس از خواندن چند آيه در برابر پروردگارش به خاك درافتد و بر پاكي او وعظمت كتابش ، گواهي دهد.

بنا بر فتواي علماي شيعه ، دست كم در چهار موضع قرآن كريم ، سجده واجب است و كساني كه با شنيدن آيات الهي سجده نمي‌كنند ، در آيات متعدد ديگري مورد توبيخ و ملامت قرار گرفته‌اند:« فما لهم لايؤمنون و إذا قريءَ عليهم القرآن لايسجدون» [انشاقق 20 و 21]( آنان را چه شده كه ايمان نمي‌آورند وچون قرآن بر آنان قرائت شود ، سر به خاك نمي‌سايند).

از سوي ديگر ، كساني كه با شنيدن آيات الهي ، سر به سجده فرود مي‌آورند و يا به تعبير ديگر ، آيات الهي را به خاك مي‌افكند ، مورد تقدير قرار گرفته‌اند: « إذا تتلي عليهم آيات الرحمن خروا سجداً و بكياً » [مريم 58]( چون آيات ( خداي ) بخشنده بر آنان تلاوت شود ، به خاك و گريه مي‌افتند).

در روايات ، احاديث متعددي از اين دست ملاحظه مي‌شود كه:« من قرأ القرآن في أقل من ثلاث لم يفقهه» ( هر كه قرآن را در كمتر از سه روز بخواند ، آنرا فهم نمي‌كند).

اصحاب ، همزمان با نزول تدريجي قرآن و به فراخور حال خود ، آيه‌ها و سوره‌هاي پراكنده را با واسطه‌ و يا بي واسطه‌ ، از لسان مبارك بزرگ معلم قرآن و به صورت سمعي ، فرا مي‌گرفتند.

چه بسا فردي از صحابه تازه مسلمان يك يا چند سوره مي دانست و صحابي ديگر كه سابقه بيشتري در اسلام داشت ، دهها سوره. براي هر يك از اين دو ، همان ميزاني كه فرا گرفته بودند و آن را بدون هيچگونه عارضه و مشكلي قرائت مي‌كردند ، « قرآن» محسوب مي‌شد و عبارت پاياني آن ، موضع ختم ايشان تلقي مي‌گشت.

پيامبر اكرم (ص) در شيوه آموزش از يكسو ، بر اين اصل تأكيد مي‌كرد كه « قرآن » محسوب مي‌شد و عبارت پاياني آن ، موضع ختم ايشان تلقي مي‌گشت.

پيامبر اكرم (ص) در شيوه آموزش از يكسو ، بر اين اصل تأكيد مي‌كرد كه « قرآن » هر كس به همان ميزاني است كه بر او قراء شده و او آن را فراگرفته است؛ لذا قرآن آموز را از انبوه ‌كاري و انباشت تكاثري باز مي‌داشت تا بقيه سوره‌ها را نيز به همان شيوه اصولي و صحيح اقراء از جناب ايشان يا ديگران فرا گيرد و از سوي ديگر ، بر تكرار مستمر ميزان فراگرفته شده، به منظور تثبيت آن در قلب قرآن آموز ، تاكيد مي‌ورزيد: سئل رسول الله (ص) أيُ الناس خير؟ قال:« الحال المرتحل ، أيْ الفاتح الخاتم الذي يفتح القرآن و يختمه فله عندالله دعوة مستجابة»‌ ( از پيامبر (ص) سؤال شد: بهترين مردم چه كسي است ؟ فرمود: حال مرتحل ؛ يعني كسي كه پياپي قرآن را به قرائت آغاز مي‌كند و آن را به پايان مي‌برد. دعاي چنين كسي نزد خدا مستجاب است.

-2) « تيسير» در تعليم قرآن كريم

آنچه گذشت ، نمونه‌هايي از تيسير و تسهيلي بود كه كار رسول خدا (ص) ، به عنوان معلم قرآن ، وجود داشت. موضوع «تيسير» و « تيسر » در قرائت و حفظ قرآن كريم ، محدود به عوامل مذكور نمي‌شود؛ بلكه دامنه آن بسيار وسيعتر از اين موارد است.

بسياري از سخت‌ گيريهايي كه امروزه ، در باب تعليم قرآن كريم به چشم مي‌خورد ، در زمان پيامبر اكرم (ص) بر « إقراي» قرآن و شيوه اصحاب ، بر « استقراء »‌ و تكرار آيات ، استوار بود. و هر كس از سياه و سفيد و عرب و عجم ، بر حسب وسع و تواناييي خود‌ ، به فراگيري قرآن مي‌پرداخت و سعي آنان نيز نزد پيامبر اكرم (ص) همواره مشكور بود.

سيره پيامبر اكرم (ص) تشويق حكيمانه و خردمندانه مشتاقانه كلام وحي بود. ايشان هيچگاه به سخت‌گيريها و نكته ‌سنجي‌هاي تجويدي نمي‌پرداختند و از تشويق‌هاي غير معقول نيز كه گاه گروهي معدود را در اوج قهرماني قرار مي‌دهد و ديگران را ولو به طور غير مستقيم ، در مرتبه‌اي پايين‌تر مي‌نشاند و آنها را فاقد كار‌آيي و هنرنمايي درعرصه قرائت قرآن نشان مي‌دهد، پرهيز مي‌كردند. در حديثي از ايشان آمده است: « إن الرجل الأعجمي ليقرأالقرآن بعجميته فترفعه الملائكة علي عربية» ( مرد غير عرب از امت من ، قرآن را به زبان غير عربي مي‌خواند ؛‌ آنگاه ملائكه آن را به همان صورت عربي خالص ، بالا مي‌بردند).

نوشته شده توسط مهدي در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 12:18 | لينک ثابت |

 

شق القمر معجزه‏اى از معجزات پيامبر(ص)

1-تاريخ وقوع اين معجزه

در اينكه اين معجزه در زمان رسول خدا(ص)و در مكه انجام‏شده اختلافى در روايات و گفتار محدثين نيست و مسئله‏اجماعى است،ولى در مورد تاريخ آن اختلافى در روايات‏و كتابها بچشم مى‏خورد.

از مرحوم طبرسى در اعلام الورى و راوندى در خرائج نقل شده كه گفته‏اند اين داستان در سالهاى اول بعثت اتفاق افتاد (1) ولى‏مرحوم علامه طباطبائى در تفسير الميزان در دو جا ذكر كرده كه‏اين ماجرا در سال پنجم قبل از هجرت اتفاق افتاد (2) و در يك‏جاى آن از پاره‏اى روايات نقل كرده كه:

اين داستان در آغاز شب چهاردهم ذى حجه پنج‏سال قبل ازهجرت اتفاق افتاد.و مدت آن نيز اندكى بيش نبود.

2-چگونگى ماجرا

در روايات مختلفى كه در تواريخ شيعه و اهل سنت ازابن عباس و انس بن مالك و ديگران نقل شده عموما گفته‏اند:

اين معجزه بنا بدرخواست جمعى از سران قريش و مشركان مانندابو جهل و وليد بن مغيره و عاص بن وائل و ديگران انجام شد،بدين‏ترتيب كه آنها در يكى از شبها كه تمامى ماه در آسمان بود بنزدرسول خدا(ص)آمده و گفتند:اگر در ادعاى نبوت خود راستگو وصادق هستى دستور ده اين ماه دو نيم شود!رسول خدا(ص)

بدانها گفت:اگر من اينكار را بكنم ايمان خواهيد آورد؟

گفتند:آرى،و آنحضرت از خداى خود درخواست اين معجزه راكرد و ناگهان همگى ديدند كه ماه دو نيم شد بطورى كه كوه‏حرا را در ميان آن ديدند و سپس ماه به هم آمد و دو نيمه آن به هم‏چسبيد و همانند اول گرديد،و رسول خدا(ص) دوبار فرمود:

«اشهدوا،اشهدوا»يعنى گواه باشيد و بنگريد!

مشركين كه اين منظره را ديدند بجاى آنكه به آنحضرت‏ايمان آورند گفتند!«سحرنا محمد»محمد ما را جادو كرد،و ياآنكه گفتند:«سحر القمر،سحر القمر»ماه را جادو كرد!

برخى از آنها گفتند:اگر شما را جادو كرده مردم شهرهاى‏ديگر را كه جادو نكرده!از آنها بپرسيد،و چون از مسافران‏و مردم شهرهاى ديگر پرسيدند آنها نيز مشاهدات خود را در دو نيم‏شدن ماه بيان داشتند (3) .

و در پاره‏اى از روايات آمده كه اين ماجرا دو بار اتفاق افتادولى برخى از شارحين حديث گفته‏اند:منظور از دو بار همان دوقسمت‏شدن ماه است نه اينكه اين جريان دو بار اتفاق افتاده‏باشد. (4) و البته مجموع رواياتى كه درباره اين معجزه وارد شده حدود بيست روايت ميشود كه در كتابهاى حديثى شيعه و اهل سنت‏مانند بحار الانوار و سيرة النبوية ابن كثير و در المنثور سيوطى وديگران نقل شده.

3-گفتار بزرگان در مورد اجماع و تواتر روايات در اين باره

عموم محدثين و علماى اسلامى درباره وقوع اين معجزه ازرسول خدا(ص)ادعاى اجماع و تواتر روايات را كرده‏اند چنانچه‏مرحوم طبرسى از علماى شيعه در مقام رد گفتار مخالف گفته:

«المسلمين اجمعوا على ذلك فلا يعتد بخلاف من خالف فيه...» (5) مسلمانان بر انجام اين معجزه اجماع دارند و از اينرو بگفتار مخالف‏اعتنائى نيست.

و ابن شهر آشوب در مناقب گويد:

«اجمع المفسرون و المحدثون سوى عطاء و الحسن و البلخى فى قوله‏«اقتربت الساعة...»انه اجتمع المشركون.و آنگاه داستان را نقل‏كرده‏» (6) .

و از علماى اهل سنت نيز فخر رازى در تفسير مفاتيح الغيب درتفسير سوره قمر گويد:

«المفسرون باسرهم على ان المراد ان القمر حصل فيه‏الانشقاق...» (7) .

مفسران همگى بر اين عقيده‏اند كه در ماه انشقاق پديد آمد و دو نيم شد...

و سپس داستان را بهمانگونه كه ما نقل كرديم بيان مى‏كند.

و از قاضى در شفاء نقل شده كه گفته:

«اجمع المفسرون و اهل السنة على وقوع الانشقاق‏». (8) چنانچه ابن كثير در سيرة النبوية گويد:

«و قد اجمع المسلمون على وقوع ذلك فى زمنه عليه الصلاة و السلام‏و جاءت بذلك الاحاديث المتواترة من طرق متعددة تفيد القطع عند من‏احاط بها و نظر فيها» (9) .

-مسلمانان اجماع بر وقوع آن در زمان آنحضرت دارند و حديثهاى متواتره‏نيز از طرق متعدده در اين باره رسيده كه براى هر كس كه بدانها احاطه داشته ودر آنها نظر افكنده موجب قطع خواهد شد.

و مرحوم علامه طباطبائى از دانشمندان و مفسران معاصر نيزفرموده:

«آية شق القمر بيد النبى(ص)بمكة قبل الهجرة باقتراح من المشركين مما تسلمها المسلمون بلا ارتياب منهم‏».

-معجزه شق القمر بدست رسول خدا(ص)در مكه پيش از هجرت بنابدرخواست مشركان از موضوعاتى است كه مسلمانها همگى وقوع آنرا مسلم‏دانسته و ترديدى در آن نكرده‏اند.

و از دانشمندان معاصر اهل سنت نيز دكتر سعيد بوطى‏نويسنده كتاب فقه السيرة در اينباره گويد:

«و هذا امر متفق عليه بين العلماء انه قد وقع فى زمان النبى(ص)و انه‏كان احدى المعجزات‏» (10) .

-و اين چيزى است كه ميان علماء مورد اتفاق است كه در زمان رسول‏خدا(ص)اتفاق افتاده و يكى از معجزات اوست.

و اين بود نمونه‏هائى از گفتار علماء و محدثين شيعه واهل سنت در اينباره،و از اينرو بهتر آنست كه از ذكر گفته‏هاى‏مخالفان صرفنظر كرده و بدنبال بخش بعدى برويم و انشاء الله‏تعالى در پايان مقاله به برخى از شبهات آنها پاسخ خواهيم داد.

4-دليلى از قرآن كريم

بجز برخى معدود از اهل تفسير همانگونه كه در خلال‏بحثهاى گذشته گفته شد:عموم مفسران شيعه و اهل سنت گفته‏اند: آيه مباركه:

«اقتربت الساعة و انشق القمر،و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحرمستمر».

-قيامت نزديك شد و ماه شكافت،و اگر معجزه‏اى ببينند روى بگردانند وگويند جادوئى است مستمر.

درباره همين معجزه شق القمر نازل شده و همان داستان رابازگو ميكند كه مشركان درخواست چنين معجزه‏اى كردند و چون‏به وقوع پيوست روى گردانده و گفتند:جادوئى است مانندجادوهاى ديگر.

تنها از حسن و عطا و بلخى نقل شده كه گفته‏اند:«انشق‏»در اينجا بمعناى‏«سينشق‏»است‏يعنى بزودى در قيامت ماه دونيم خواهد شد و اينكه بلفظ ماضى آمده بخاطر اينكه محققا واقع‏خواهد شد،ولى اين تفسير بگفته علامه طباطبائى و ديگران بسياربى‏پايه است و دلالت آيه بعدى كه مى‏فرمايد:«و ان يرو آية‏يعرضوا،و يقولوا سحر مستمر»آنرا رد مى‏كند براى اينكه سياق آن‏آيه روشن‏ترين شاهد است‏بر اينكه منظور از«آيت‏»معجزه بقول‏مطلق است،كه شامل دو نيم كردن ماه هم ميشود،يعنى حتى‏اگر دو نيم شدن ماه را هم ببينند ميگويند سحرى است‏پشت‏سر هم،و معلوم است كه روز قيامت روز پرده پوشى نيست،روزيست كه همه حقايق ظهور مى‏كند،و در آنروز همه در بدر دنبال معرفت مى‏گردند،تا بآن پناهنده شوند.و معنا ندارد درچنين روزى هم بعد از ديدن‏«شق القمر»باز بگويند اين سحرى‏است مستمر،پس هيچ چاره‏اى نيست جز اينكه بگوئيم شق القمرآيت و معجزه‏اى بوده،كه واقع شده،تا مردم را بسوى حق وصدق دلالت كند،و چنين چيزى را ممكن است انكار كنند وبگويند سحر است.

نظير تفسير بالا در بى‏پايگى گفتار بعضى ديگر است كه‏گفته‏اند:كلمه‏«آيت‏»اشاره است‏بآن مطلبى كه رياضى دانان‏اين عصر بآن پى برده‏اند،و آن اينستكه كره ماه از زمين جداشده،همانطور كه خود زمين هم از خورشيد جدا شده،پس جمله‏«و انشق القمر»اشاره است‏بيك حقيقت علمى،كه در عصرنزول آيه كشف نشده بود،بعد از صدها قرن كشف شد.

وجه بى‏پايگى اين تفسير اينستكه در صورتى كه گفتاررياضى دانان صحيح باشد آيه بعدى كه مى‏فرمايد:«و ان يروا آية‏يعرضوا و يقولوا سحر مستمر»با آن نمى‏سازد،براى اينكه از احدى‏نقل نشده كه گفته باشد خود ماه سحرى است مستمر.

علاوه بر اينكه جدا شدن ماه از زمين اشتقاق است،و آنچه درآيه شريفه آمده انشقاق است،و انشقاق را جز بپاره شدن چيزى‏و دو نيم شدن آن اطلاق نمى‏كنند،و هرگز جدا شدن چيزى از چيز ديگر كه قبلا با آن يكى بوده را انشقاق نمى‏گويند.

و نظير وجه بالا در بى پايگى اين وجه است كه بعضى اختياركرده گفته‏اند:انشقاق قمر بمعناى برطرف شدن لمت‏شب‏هنگام طلوع آن است،و نيز اينكه بعضى ديگر گفته‏اند:انشقاق‏قمر كنايه است از ظهور امر و روشن شدن حق.

البته اين آيه خالى از اين اشاره نيست،كه انشقاق قمر يكى‏از لوازم نزديكى ساعت است.

5-پاسخ از چند اشكال

يكى از اشكالهائى كه بر وقوع معجزه شق القمر شده و بامعجزه معراج رسول خدا(ص)نيز از اين جهت مشترك است‏اشكالى است كه سابق بر اين،روى فرضيه بطلميوس كه خرق‏و التيام را در افلاك محال مى‏دانستند كرده‏اند و خلاصه فرضيه‏آنها اين بود كه افلاك را اجسامى بلورين مى‏دانستند و مجموعه‏آنها را نيز نه فلك مى‏پنداشتند كه همانند ورقه‏هاى پياز روى‏هم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخى بر آنها چسبيده‏بود و حركت‏ستارگان را نيز با حركت افلاك مى‏گرفت،يعنى‏هر فلكى حركتى داشت و قهرا با حركت فلك گل ميخى هم كه‏بر او چسبيده بود حركت مى‏كرد،و روى اين نظريه مى‏گفتندخرق و التيام-يعنى شكسته و بسته شدن-در آنها محال است،و چون شق القمر-دو نيم شدن ماه-و هم چنين داستان معراج‏جسمانى رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاك ميشد آنرامنكر شده و يا دست‏به تاويل و توجيه در آنها مى‏زدند،غافل ازآنكه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط،قرآن كريم آنرامردود دانسته و پنبه افلاك پوسته پيازى را زده است،آنجا كه درباره خورشيد و ماه و فلك گويد:«و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك‏تقدير العزيز العليم،و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم،لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فى‏فلك يسبحون‏».

(سوره يس آيه 38-40)

كه اولا حركت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبت‏ميدهد،و ثانيا«فلك‏»را مدار آنها دانسته و ثالثا حركت آنها رادر اين مدار بصورت‏«شنا»و شناورى بيان فرموده،و فضاى‏آسمان بى انتها را بصورت درياى بيكرانى ترسيم فرموده كه اين‏ستارگان همچون ماهيان در آن شناورى ميكنند.و علم وكشفيات و اختراعات جديد و سفينه‏هاى فضائى و موشكها وآپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد،و برهيئت‏بطلميوسى خط بطلان كشيده و در زواياى تاريخ دفن‏كرد. و يا اين آيه كه در سوره فصلت(آيه 11)آمده كه مى‏فرمايد:

«ثم استوى الى السماء و هى دخان‏»كه آسمان را همانند دودى‏دانسته،و آيات ديگر كه جاى ذكر آنها نيست.

اشكال ديگرى كه برخى به اين معجزه كرده‏اند اينستكه اگراينطور كه ميگويند قرص ماه دو نيم شده باشد بايد تمام مردم دنياديده باشند،و رصد بندان شرق و غرب عالم اين حادثه را دررصدخانه خود ضبط كرده باشند،چون اين از عجيب‏ترين آيات‏آسمانى است،و تاريخ تا آنجا كه در دست است و همچنين‏كتب علمى هيئت و نجوم كه از اوضاع آسمانى بحث مى‏كندنظيرى براى آن سراغ ندارد،و قطعا اگر چنين حادثه‏اى رخ داده‏بود اهل بحث كمال دقت و اعتناء در شنيدن و نقل آن را بكارمى‏بردند،و مى‏بينيم كه نه در تاريخ از آن خبرى هست و نه دركتب علمى اثرى از آن ديده مى‏شود؟

پاسخى كه از اين اعتراض داده‏اند خلاصه‏اش اين است كه‏گفته‏اند:اولا ممكن است مردم آنشب از اين حادثه غفلت كرده‏باشند،زيرا چه بسيار حوادث جوى و زمينى رخ مى‏دهد كه مردم‏از آن غافلند،و اينطور نيست كه هر حادثه‏اى رخ دهد مردم‏بفهمند،و آنرا نزد خود محفوظ نگهداشته،پشت‏به پشت و سينه بسينه تا عصر ما به يكديگر منتقل كنند.

و ثانيا سرزمين حجاز و اطراف آن از شهرهاى عرب‏غيره رصدخانه‏اى نداشتند،تا حوادث جوى را ضبط كند، رصدخانه‏هائى كه در آن ايام بفرضى كه بوده باشد در شرق درهند،و در مغرب در روم و يونان و غيره بوده،در حاليكه تاريخ ازوجود چنين رصدخانه‏هائى در اين نواحى و در ايام وقوع حادثه هم‏خبر نداده و اين جريان بطوريكه در بعضى از روايات آمده دراوائل شب چهاردهم ذى الحجه سال هشتم بعثت‏يعنى پنج‏سال‏قبل از هجرت اتفاق افتاده.

علاوه بر اينكه بلاد مغرب كه اعتنائى باينگونه مسائل‏داشته‏اند(البته اگر در آن تاريخ چنين اعتنائى داشته بودند)بامكه اختلاف افق داشته‏اند،اختلاف زمانى زياديكه باعث ميشدآن بلاد جريان را نبينند،چون بطوريكه در بعضى از روايات‏آمده قرص ماه در آن شب تمام بوده،و در حوالى غروب خورشيدو اوائل طلوع ماه اتفاق افتاده،و ميانه انشقاق ماه و دوباره متصل‏شدن آن زمانى اندك فاصله شده است،ممكن است مردم آن‏بلاد وقتى متوجه ماه شده‏اند كه اتصال يافته بوده.

از اينهم كه بگذريم،ملت‏هاى غير مسلمان يعنى اهل كليساو بتخانه را در امور دينى و مخصوصا حوادثى كه بنفع اسلام باشد متهم و مغرض مى‏دانيم،و چه بسيار حوادث مهمتر از اين راناديده گرفته و نقل نكرده‏اند.

اشكال ديگرى هم برخى با استناد به پاره‏اى از آيات كريمه‏قرآنى كرده‏اند كه مرحوم علامه طباطبائى در ذيل همين آيات‏سوره قمر نقل كرده و جواب كافى و شافى به آن داده بتفصيلى‏كه هر كه خواهد به تفسير الميزان آنمرحوم مراجعه نمايد.

و بطور كلى در پاسخ اين گونه اعتراضات و شبهات بايدبگوئيم:

ما وقتى مسئله نبوت را پذيرفتيم و به‏«غيب‏»ايمان آورده ومعجزه را قبول كرديم ديگر جائى براى بحث و رد و ايراد و تاويل‏و توجيه باقى نمى‏ماند،مگر با كدام تجزيه و تحليل مادى مسئله‏شكافتن سنگ سخت‏با ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه‏آب گوارا قابل توجيه است (11) ،و با كدام حساب ظاهرى حاضركردن تخت‏بلقيس در يك چشم برهم زدن از صنعا به‏بيت المقدس قابل درك و قبول است (12) ،و با كدام وسيله‏اى-جز معجزه-ميتوان عصاى چوبى را به اژدهائى بزرگ‏«ثعبان مبين‏»تبديل نمود (13) ،و يا با زدن همان عصاى چوبين بدر يا ميتوان آنراشكافت،و دوازده شكاف در آن پديدار كرد، (14) و لشكرى عظيم‏را از آن دريا عبور داد.

اينها و امثال اينها معجزاتى است كه در قرآن كريم آمده وروايات صحيحه اثبات آنها را تضمين كرده كه از آنجمله است‏معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمى‏توان باتئوريها و فرضيه‏هائى همچون‏«محال بودن خرق و التيام درافلاك‏»و هيئت‏بطلميوسى كه سالها و قرنها بعنوان يك قانون‏مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به‏اثبات رسيده و بصورت مضحكه‏اى در آمده دست‏بتاويل و توجيه‏اين آيات و روايات زد،چنانچه برخى در گذشته و يا امروزمتاسفانه اينكار را كرده‏اند.

و اساس اين توجيهات و تاويلات آن است كه ظاهرا اينان‏معناى صحيح‏«نبوت‏»و«وحى‏»و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستى ندانسته و يا همه را خواسته‏اند با فكرمادى و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل كنند،و قدرت‏لا يزال و بى انتهاى آفريدگار جهان را از ياد برده‏اند و در نتيجه به‏چنين تاويلاتى دست زده‏اند و گرنه بگفته‏«ويليم جونز» (15) :

-آن قدرت بزرگى كه اين عالم را آفريد از اينكه چيزى از آن‏كم كند يا چيزى بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!

و بگفته آن دانشمند ديگر اسلامى‏«دكتر محمد سعيدبوطى‏» (16) اطراف وجود ما و بلكه خود وجودمان را همه گونه‏معجزه‏اى فرا گرفته ولى بخاطر انس و الفتى كه ما به آنها پيداكرده‏ايم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مى‏دانيم درصورتيكه در حقيقت هر كدام معجزه و يا معجزاتى شگفت‏انگيزاست.

مگر اين ستارگان بى‏شمار،و حركت اين افلاك،و قانون‏جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر،و حركت ماه و خورشيد،و اين‏نظم دقيق و حساب شده،و خلقت اينهمه موجودات ريز و درشت‏بلكه خلقت‏خود انسان-كه آن دانشمندان بزرگ او را موجودناشناخته ناميده-و گردش خون در بدن،مسئله روح،و مسئله مرگ و حيات،و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگرى كه دروجود انسان و خلقت‏حيوانات و موجودات ديگر بكار رفته وموجود است معجزه نيست!

با اندكى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه‏را معجزه ميداند ولى از آنجا كه مانوس و مالوف بوده براى ماصورت عادى پيدا كرده و از حالت اعجازى آنها غافل شده‏ايم.

يك تذكر پايانى

همانگونه كه گفتيم:در مسئله معراج و شق القمر هر چه رابراى ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مى‏پذيريم،و اما پاره‏اى از روايات غير صحيح و به اصطلاح‏«شاذ»ى را كه دركتابها ديده مى‏شود،مانند آنكه در مسئله شق القمر نقل شده كه‏ماه به دونيم شد و بگريبان رسولخدا رفت و سپس نيمى از آستين‏راست و نيمى از آستين چپ آنحضرت خارج شد و دوباره به‏آسمان رفت و بيكديگر چسبيد.نمى‏پذيريم و بلكه اينگونه نقلهارا مجعول مى‏دانيم.و بگفته ابن كثير اين گفته برخى‏قصه پردازانى است كه هيچ اصلى ندارد و دروغى آشكار است‏كه صحت ندارد (17) .

و يا پاره‏اى از خصوصيات و رواياتى كه در داستان معراج ومشاهدات رسولخدا صلى الله عليه و آله در آسمانها و بهشت ودوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبرى آنرا تاييد نكرده مانمى‏پذيريم و اصرارى هم به قبول آن نداريم.

پى‏نوشتها:

1.بحار الانوار-ج 17-ص 354 و 357.

2.الميزان-ج 19-ص 69 و 72.

3.بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سيره ابن كثير-ج 2-ص 113-121.

4.به صفحه 350 از جلد 17 بحار و پاورقى آن مراجعه شود.

5.مجمع البيان-ج 9-ص 186.

6.بحار الانوار-ج 17-ص 357.

7.مفاتيح الغيب-ج 29-ص 28.

8.بحار الانوار-ج 17-ص 349.

9.سيرة النبوية-ج 2-ص 114.

10.فقه السيره-ص 150.

11.«و اوحينا الى موسى اذا استسقى قومه ان اضرب بعصاك الحجر،فانبجست منه‏اثنتا عشرة عينا...»(سوره اعراف-آيه 160) .

12.«قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك...»(سوره‏نمل-آيه 40).

13.«فالقى عصاه فاذا هي ثعبان مبين‏»(سوره شعرا-آيه 32).

14.به آيات مباركه سوره بقره-آيه 50 و سوره طه-آيه 77 و سوره شعرا-آيه 63 و سوره‏دخان-آيه 24 مراجعه شود.

15.و 16.فقه السيره-ص 150-151.

17.سيره النبويه ابن كثير-ج 2-ص 120-121.

نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 14:13 | لينک ثابت |

حوادث شب ولادت

در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كه‏پيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد،و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:

يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضت‏بحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق‏«ره‏»در كتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده و ترجمه‏اش چنين است كه آنحضرت فرمود:

ابليس به آسمانها بالا مى‏رفت و چون حضرت عيسى‏«ع‏»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص‏»بدنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گرديدند،و قريش كه چنان ديدند گفتند:

قيامتى كه اهل كتاب مى‏گفتند بر پا شده!

عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى‏است كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مى‏شوند و تابستان و زمستان‏از روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت‏بر پا شده و مقدمه‏نابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازه‏اى اتفاق‏افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكست‏خورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد.

آتشكده‏هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.

و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى‏را يدك مى‏كشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده‏شدند،و طاق كسرى از وسط شكست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.

دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.

آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى‏خود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان‏نگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گوينده‏اى‏مى‏گفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.

آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:

الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما

ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است.

آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارى‏سرود.

و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارى‏طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى‏بينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى‏بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاق‏چيست؟

آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازه‏اى‏نديديم.

ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چون‏گنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد:

-برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابليس گفت:اى جبرئيل‏از تو سؤالى دارم؟

گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏داده؟

پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.

شيطان پرسيد:مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه.

پرسيد:در امت او چطور؟

گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.

و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده‏چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه‏چون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟

گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبران‏است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسرى متولد شده.

اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين‏مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.

قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را به‏بيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودى‏عارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.

يهودى برخاست و گفت:آيا مى‏خنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مى‏نهد...

قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف‏مى‏كردند.

و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت‏بالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوت‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسى‏است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!

قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى‏كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمى‏يابد!

و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادث‏قبل از بعثت رسولخدا«ص‏»ذكر شده نه مقارن ولادت.

مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخ‏طبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت‏شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقل‏كرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كرده‏اند كه‏گفته است:

«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعران‏عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مى‏گويد:

و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميل‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل

يك سئوال

اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟

كه ما در پاسخ اين سئوال مى‏گوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابت‏شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث‏و روايت مى‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضيه‏»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد،وگرنه كدام‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى‏محكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه‏معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!

مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏آنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟

و ثانيا-مى‏گوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخورده‏اى از گذشتگان و زمانهاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اين‏روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟

جائى كه مقدس‏ترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمه‏نسخه‏هاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كرده‏اند،ديگر چگونه كتابهاى‏تاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانه‏ها با نسخه‏هاى خطى‏منحصر به فرد يا نگشت‏شمارى وجود داشته مى‏تواند مورد اعتمادباشد؟

و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كه‏اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همه‏وقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارش‏شده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مى‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اين‏وسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهواره‏هاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مى‏توان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافيهاى انحصارى‏مى‏توانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كه‏بصورت معجزه آسمانى براى شكست‏يك قدرت طاغوتى و يك‏دربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال‏«شق‏القمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏باشد و بگفته‏دكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاى‏گذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاى‏جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و روايات‏ديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مى‏شود؟!...

و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مى‏كرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازه‏نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان‏انجام مى‏شده انكار كرده و يا توجيه مى‏نمودند،و اگر كتابهاى‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نمانده‏و بدست ما نرسيده بود...

چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزه‏مذهبى داشته و ادامه آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مى‏بينيم‏كه هر حركتى بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجام‏مى‏گيرد اصلا منعكس نمى‏شود و در راديوها و وسائل ارتباطجمعى ذكرى از آن نمى‏شود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمى‏رسدبا آب و تاب در همه رسانه‏هاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مى‏گردد.

و بهمين دليل ما مى‏گوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيست‏بجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شده‏تاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويم‏براى تطبيق اين روايات با تاريخ دست‏به توجيه و تاويلهاى‏نامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غرب‏زدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم...

پى‏نوشتها:

1-يعنى او را بكنار خانه كعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه كعبه ماليد.

2-صحيح البخارى ج 6 ص 73.

3-سوره جن آيه 9.

4-مفاتيح الغيب ج 8 ص 241.

5-بحار الانوار ج 15 ص 331.

نوشته شده توسط مهدي در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 0:7 | لينک ثابت |
 

وفود

وفد خولان (1)

نقل كرده‏اند كه: در شعبان سال دهم ده نفر از مردم خولان نزد رسول خدا آمدند و گفتند : اى رسول خدا! ما به خداوند ايمان آورده و فرستاده او را هم تصديق مى‏كنيم، ساير مردم قوم ما هم در زير سلطه ما قرار دارند، براى آمدن نزد تو رنج سفر هموار كرده، و پست و بلنديهاى بسيارى زير پا نهاده‏ايم، رسول خدا به آنان وعده ثواب داد و سپس از وضع عم أنس (2) جويا شد، گفتند: بد است، خداوند او را به آنچه تو آورده‏اى تبديل فرمود، براى او تنها برخى از پير مردان و پير زنان باقى مانده‏اند، اگر بر گرديم او را در هم مى‏شكنيم، چه ما از ناحيه او گول خورده و در فتنه افتاده‏ايم، مردم وفد در مدينه قرآن و سنت آموختند و چون بازگشتند بت را در هم شكستند و به حلال و حرام خدا گردن نهادند (3)

وفد صداء (4)

چون در سال هشتم هجرت، رسول خدا از جعرانه بازگشت، قيس بن سعد ابن عباده را به ناحيه يمن فرستاد و دستور داد: بر صداء حمله برد، قيس با چهارصدنفر از مسلمين در ناحيه قنات (5) اردو زد، مردى از صداء از مقصد آنان جويا شد.چون آگاه گشت به شتاب نزد رسول خدا آمد و از آن حضرت خواست دستور بازگشت سپاه دهد و تعهد كرد قوم خود را به انقياد وا دارد، رسول خدا سپاه را بازگرداند.و پس از آن پانزده مرد از مردم صداء نزد آن حضرت آمده اسلام آوردند، و از طرف قوم خود بيعت كردند.و به سرزمين خود بازگشتند، و اسلام در بين آنان رواج يافت، صد مرد از آن مردم در حجة الوداع حضور رسول خدا شرفياب شدند. (6)

وفد محارب

اين وفد كه ده مرد بودند، در سال دهم در حجة الوداع نزد رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ رسيدند و در سراى رمله: دختر حارث منزل داده شدند، و بلال براى ايشان روز و شب غذا مى‏برد.و اسلام آوردند و گفتند: اسلام «بنى محارب» در عهده ما.و در آن موسمها رسول خدا را دشمنى سر سخت‏تر از آنان نبود.

در ميان اين وفد، مردى از همان دشمنان سر سخت بود كه چون رسول خدا او را شناخت، گفت : شكر خدا را كه مرا زنده داشت تا به تو ايمان آورم.رسول خدا گفت: «اين دلها در دست خدا است» .رسول خدا آنان را نيز جائزه داد و بازگشتند .

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ قبيله‏اى است از يمن (سيره حلبيه ج 3، ص 236) .

2 ـ بت قبيله خولان (طبقات ابن سعد ج 1، ص 324) .

3 ـ طبقات ج 1، ص 324.البداية و النهايه ج 5، ص 93.سيره حلبيه ج 3، ص .236

4 ـ نام قبيله‏اى است از عرب، سرزمين آنان هم به همين نام ناميده شده (معجم ـ البلدان ج 3، ص 397 چاپ بيروت 1376 ه) .

5 ـ نام دو وادى است: يكى در مدينه و ديگرى در طائف (معجم البلدان ج 4، ص 401 چاپ بيروت 1376) .

6 ـ طبقات ابن سعد ج 1، ص 326 چاپ بيروت 1380.سيره حلبيه ج 3، ص 337 چاپ بيروت.

نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 19:42 | لينک ثابت |

 

 

نگاهى تحليلى به شركت پيامبر در جنگها فجار

اين داستان در روايت ابن هشام اين گونه آمده كه گويد:

«چون رسول خدا به سن چهارده سالگى و يا پانزده سالگى رسيدچنانچه ابو عبيده نحوى از ابى عمرو بن علاء حديث كرده است‏جنگ فجار ميان قريش و كنانه از يكسو و قبيله قيس عيلان ازسوى ديگر در گرفت...و سپس انگيزه اين درگيرى و جنگ راذكر كرده تا آنجا كه گويد:

«....رسول خدا(ص)نيز در برخى از روزها در جنگ حاضرمى‏شد و عموهاى آنحضرت او را بهمراه خود ميبردند،و خودآنحضرت فرموده:كه من چوبه‏هاى تيرى را كه بطرف عموهايم پرتاب مى‏كردند بر مى‏گرداندم....»

و بالاخره در پايان حديث از ابن اسحاق نقل كرده كه گفته‏است:

«رسول خدا در آنروز بيست‏سال از عمر شريفش گذشته بود» (1) و ابن سعد نيز در كتاب‏«الطبقات الكبرى‏»پس از آنكه‏بتفصيل داستان فجار را ذكر كرده در پايان از رسول خدا(ص)

روايت كرده كه فرمود:

«...من نيز با عموهايم در آن جنگ حاضر شدم و تيرهائى نيززدم و دوست هم ندارم كه نكرده باشم....»

و در پايان گويد:عمر آنحضرت در آنروز بيست‏سال بود.

و سپس از حكيم بن حزام روايت كرده كه گويد:من رسول‏خدا را ديدم كه در جنگ فجار شركت كرده بود (2) و يعقوبى درتاريخ خود در اينباره بيش از ديگران مطلب نقل كرده ولى‏پراكنده و مختلف و ترديد آميز،زيرا در آغاز فصل گويد:

«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشرة سنة،و قيل عشرون سنة‏».

يعنى-رسول خدا در فجار حضور داشت و در آنوقت هفده سال داشت و برخى گفته‏اند بيست‏سال داشته و سپس داستان‏جنگ فجار را نقل كرده و آنگاه گويد:

...«آنها در ماه رجب مقاتله و كارزار كردند و جنگ دراثناء آن ماه نزد آنها حرام بود كه خونريزى نمى‏كردند و از اين‏جهت آنرا فجار ناميدند زيرا حرمت ماه حرام را شكستند و هرقبيله‏اى را سركرده‏اى بود و سر كرده بنى هاشم زبير بن‏عبد المطلب بود....»

و بدنبال آن گويد:

«و در روايتى آمده كه ابو طالب مانع شد از اينكه احدى ازبنى هاشم در اين جنگ شركت كنند و علت آنرا نيز اينگونه بيان‏كرده فرمود:

«هذا ظلم و عدوان و قطيعة و استحلال للشهر الحرام و لا احضره‏و لا احد من اهلي فاخرج الزبير بن عبد المطلب مستكرها..»

اين ستمگرى و تجاوز و قطع رحم و شكستن حرمت ماه حرام‏است و نه من و نه هيچيك از خاندانم در آن حاضر نخواهيم شد،ولى بالاخره زبير بن عبد المطلب را اجبارا و اكراها به جنگ‏بردند.و علت اين اجبار و اكراه را نيز اينگونه ذكر كرده كه‏گويد:

عبد الله بن جدعان تيمى و حرب بن اميه گفتند:كارى كه بنى هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمى‏شويم وبدينجهت زبير از روى ناچارى شركت كرد...

و سپس قول ديگرى نقل مى‏كند كه ابو طالب روزها درجنگ حاضر مى‏شد و رسول خدا نيز با وى حضور مى‏يافت، وهرگاه آنحضرت در جنگ حاضر مى‏شد قبيله كنانه بر قبيله قيس‏پيروز مى‏شد،و آنها دانستند كه اين پيروزى از ركت‏حضورآنحضرت است و از اينرو به آنحضرت گفتند:

«يابن مطعم الطير و ساقي الحجيج لا تغب عنا فانا نرى مع‏حضورك الظفر و الغلبة‏»

-اى پسر غذا دهنده پرندگان و سيرآب كننده حاجيان،مارا از حضور خود در جنگ محروم مكن كه ما ببركت‏حضور توشاهد پيروزى و ظفر بر دشمن خواهيم بود.

و رسول خدا در پاسخشان فرمود:

«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطيعة و البهتان فاني لا اغيب‏عنكم‏»

شما نيز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خوددارى كنيد تامن نيز در كنار شما باشم!

و آنها چنين قولى دادند،و رسول خدا پيوسته با ايشان بود تابر دشمن پيروز شدند يعقوبى گويد:و در روايت ديگرى از رسول خدا(ص)

روايت‏شده كه فرمود:

«شهدت الفجار مع عمي ابي طالب و انا غلام‏»من در جنگ فجار بهمراه عمويم ابو طالب حاضر شدم و درآنوقت پسركى بودم و در پايان گويد:

«و روى بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرين سنة،و طعن‏ابا براء ملاعب الاسنة فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله‏»و برخى روايت كرده‏اند كه آنحضرت در فجار شركت كرد ودر آنوقت‏بيست‏ساله بود،و نيزه‏اى بر ابو براء«ملاعب الاسنه‏»زد و او را از اسب بر زمين افكند،و همان سبب پيروزى ايشان‏گرديد (3) .

نظر تحقيقى در اينباره

نگارنده گويد:براى آنكه ما وقت زيادى از خود و شما رانگيريم بطور اجمال مى‏گوئيم:

داستانى كه روايت معتبرى در باره آن نرسيده....و آنها نيز كه‏بما رسيده از جهاتى مختلف است:

1-از نظر سن رسول خدا در آن روز كه يكى 14 ساله و جاى‏ديگر 15 ساله،و در حديث ديگر 17 ساله،و در چند جا 20ساله آمده بود و در يك جا نيز به تعبير«غلام‏»آمده كه معمولا به‏سنين 7 تا 14 سال اطلاق مى‏شود...

2-از نظر شركت و عدم شركت‏بنى هاشم،و در نتيجه‏شركت و عدم شركت رسول خدا(ص)كه در برخى اثبات شده ودر برخى نفى شده...

3-و از نظر شركت‏ساير افراد و قبائل نيز مانند حرب بن‏اميه و ديگران در اين روايات اختلاف زيادى ديده مى‏شود.

4-و از نظر سال وقوع اين جنگ كه در برخى آمده بيست‏سال پس از داستان فيل و در برخى 14 سال ذكر شده....و ازاينها گذشته اين داستان در بسيارى از كتب قديم و جديدتاريخى و حديثى ذكر نشده و بحثى از آن بميان نيامده،مانندتاريخ طبرى و كامل ابن اثير و كتابهاى شيعه و ديگران....

و با توجه به اينكه بگفته خود اينان،اين جنگ در ماه حرام‏واقع شد و اين گناه بزرگى بود كه موجب ظلم و عدوان وقطع رحم گرديد و بدان خاطر آنرا«فجار»گفتند....و از آنسوما در قسمتهاى گذشته گفتيم كه رسول خدا از كودكى با اعمال‏خلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهليت مبارزه مى‏كرد،و هر جا كه مى‏توانست مخالفت‏خود را با كارهاى‏ناشايست ايشان ابراز مى‏نمود و ابو طالب عموى آنحضرت نيزصرفنظر از مقام والا و سيادتى كه بر بنى هاشم داشت طبق‏رواياتى كه به برخى از آنها قبلا اشاره كرديم،و در صفحات‏آينده نيز شايد روايات بيشترى در اينباره نقل كنيم، از اوصياءپيمبران الهى و تابع دين حنيف ابراهيم عليه السلام بود،و داراى‏مقام وصايت و حامل اسرار پيمبران الهى بوده...و چگونه‏مى‏توان پذيرفت كه رسول خدا و عمويش ابو طالب در چنين‏جنگى شركت جسته و حتى كمك به جنگجويان قريش وكنانه كنند....

بنابر اين اصل پذيرفتن اين داستان مشكل و دليل معتبرى برآن نداريم.

پى‏نوشتها:

1-سيره ابن هشام ج 1 ص 184-186.

2-الطبقات الكبرى ج 1 ص 126-128.

3-تاريخ يعقوبى ج 2 ص 9-10.

درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 299

نوشته شده توسط مهدي در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 14:54 | لينک ثابت |
 

زندگی در خانه پیامبر

 

هنگامی که مادر حضرت علی علیه السلام نوزاد را خدمت پیامبر آورد با علاقه شدید آن حضرت نسبت‏به کودک روبرو شد. پیامبر از وی خواست که گهواره حضرت علی را در کنار رختخواب او قرار دهد از این جهت، زندگانی امام از روزهای نخست‏با لطف خاص پیامبر توام شد. نه تنها پیامبر گهواره حضرت علی را در موقع خواب حرکت می‏داد، بلکه در مواقعی از روز بدن او را می‏شست وشیر در کام او می‏ریخت، ودر موقع بیداری با او با کمال ملاطفت‏سخن می‏گفت.گاهی او را به سینه می‏فشرد ومی‏گفت:

این کودک برادر من است ودر آینده ولی ویاور ووصی وهمسر دختر من خواهد بود.

به سبب علاقه‏ای که به حضرت علی داشت هیچ گاه از او جدا نمی‏شد وهر موقع از مکه برای عبادت به خارج شهر می‏رفت‏حضرت علی علیه السلام را همچون برادر کوچک یا فرزند دلبندی همراه خود می‏برد. (1)

هدف از این مراقبتها این بود که دومین ضلع مثلث‏شخصیت‏حضرت علی علیه السلام، که همان تربیت است، به وسیله او شکل گیرد وهیچ کس جز پیامبر در این شکل گیری مؤثر نباشد.

امیر مؤمنان در سخنان خود خدمات ارزنده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یاد کرده، می‏فرماید:

و قد علمتم موضعی من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بالقرابة القریبة والمنزلة الخصیصة، وضعنی فی حجره و انا ولد یضمنی الی صدره و یکنفنی فی فراشه و یمسنی جسده و یشمنی عرفه و کان یمضغ الشی‏ء ثم یلقمنیه. (2)

شماای یاران پیامبر، از خویشاوندی نزدیک من با رسول خدا ومقام (احترام)مخصوصی که نزد آن حضرت داشتم کاملا آگاه هستید ومی‏دانید که من در آغوش پر مهر او بزرگ شده‏ام; هنگامی که نوزاد بودم مرا به سینه خود می‏گرفت ودر کنار بستر خود از من حمایت می‏کرد ودست‏بر بدن من می‏مالید، ومن بوی خوش او را استشمام می‏کردم، و او غذا در دهان من می‏گذاشت.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی (ع) را به خانه خود می‏برد از آنجا که خدا می‏خواهد ولی بزرگ دین او در خانه پیامبر بزرگ شود وتحت تربیت رسول خدا قرار گیرد، توجه پیامبر را به این کار معطوف می‏دارد.

مورخان اسلامی می‏نویسند:

خشکسالی عجیبی در مکه واقع شد.ابوطالب، عموی پیامبر، با عایله وهزینه سنگینی روبرو بود. پیامبر با عموی دیگر خود، عباس، که ثروت ومکنت مالی او بیش از ابوطالب بود به گفتگو پرداخت وهر دو توافق کردند که هرکدام یکی از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرد تا در روزهای قحطی گشایشی در کار ابوطالب پدید آید. از این جهت عباس، جعفر را وپیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی را به خانه خود بردند. (3)

این بار که امیر مؤمنان به طور کامل در اختیار پیامبر قرار گرفت از خرمن اخلاق وفضایل انسانی او بهره‏های بسیار برد وموفق شد تحت رهبری پیامبر به عالیترین مدارج کمال خود برسد. امام -علیه السلام در سخنان خود به چنین ایام ومراقبت های خاص پیامبر اشاره کرده، می‏فرماید:

ولقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه یرفع لی کل یوم من اخلاقه علما ویامرنی بالاقتداء به. (4)

من به سان بچه ناقه‏ای که به دنبال مادر خود می‏رود در پی پیامبر می‏رفتم; هر روز یکی از فضایل اخلاقی خود را به من تعلیم می‏کرد ودستور می‏داد که ازآن پیروی کنم.

پی‏نوشت‏ها:

1- کشف الغمة، ج‏1، ص‏90.

2- نهج البلاغه عبده، ج‏2، ص‏182، خطبه قاصعه.

3- سیره ابن هشام، ج‏1، ص‏236.

4- نهج البلاغه عبده، ج‏2، ص‏182.

نوشته شده توسط مهدي در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:53 | لينک ثابت |
 

منابع درآمدي حضرت

زندگي 63 سالة پيامبر صلي الله عليه و آله را اگر به سه دورة « کودکي و نوجواني » ، «تشکيل خانواده» و «پيامبري و «حکومت» تقسيم کنيم، منبع تأمين مخارج زندگي حضرت ، بدين قرار خواهد بود :
1. ارث پدري و حمايت مالي عمويش ابوطالب
البته آن حضرت در اين سنين، گوسفندان خود و عشيره­اش را به چراگاه مي­برد و به امر «چوپاني» اشتغال داشت، و زماني هم همراه عمويش و نيز در کاروان تجاري خديجه به کار «تجارت» مشغول شد.
2. ثروت همسرش حضرت خديجه
در دورة جاهليت ، حضرت خديجه  بانوي ثروتمند قريش کاروان هاي متعدّدي به مناطق گوناگون مي فرستاد. وي بعد از ازدواج با حضرت محمّد تمام دارايي خود را به ايشان بخشيد و آن حضرت هم تا پايان عمرش از حمايت هاي معنوي و مادّي امّ­المؤمنين خديجهستايش و تجليل مي کرد.
3. خمس
بر اساس حکم قرآني (انفال/41) يک پنجم سود خالص درآمد ساليانه و امور ديگر  با شرايط ويژة فقهي  به خداوند، پيامبر و سادات نيازمند، تعلّق دارد که البته حضرت از حقّ خدادادي ­اش ( سهم معصوم  ) هم کمتر استفادة شخصي مي­برد.
4. غنائم جنگي
پيامبر هم در « غزوات» بسان يک رزمندة معمولي، از غنائم جنگي سهم مي­برد.
5. بيت المال
در هنگام تقسيم درآمد حکومتي، پيامبر صلي الله عليه و آله همچون يک شهروند جامعة اسلامي و به طور مساوات، سهمية خود و خانواده­اش را جدا مي کرد؛ گرچه باز هم در مواقعي سهم خود را به «نيازمندان» اختصاص مي داد
6. هدايا
اصحاب و برخي از سران قبائل و رؤساي کشورها ( مثل: پادشاه حبشه و قيصر روم ) هداياي گوناگوني به خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله تقديم مي­کردند.و يا به ميزباني آن حضرت، مفتخر مي­شدند؛ چنان که آن حضرت مي­فرمود: - اگر شانة گوسفندي به من هديه دهند، مي­پذيرم و اگر دعوتم کنند، اجابت مي کنم.– اگر مؤمني به خوردن يک ذراع گوسفند دعوتم کند، مي پذيرم .... و اگر مشرک يا منافقي شتري بکشد و دعوتم کند، قبول نمي کنم.....
حال، ممکن است اين پرسش مطرح شود:« ميراث مادّي و مالي حضرت، چه موارد و مبالغي بوده است؟» امام صادق(ع) در اين زمينه مي فرمايد :
«وقتي پيامبر صلي الله عليه و آله رحلت کرد، از خود دينار، درهم، غلام، کنيز، گوسفند و شتري به جا نگذاشت مگر شتر سواري خود را. و چون به رحمت الهي واصل شد، زرهش نزديک يهودي از يهوديان مدينه براي بيست صاع جو، که براي نفقة خانواده اش از او قرض گرفته بود، در گرو بود.»

نوشته شده توسط مهدي در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 16:35 | لينک ثابت |