از حوادث سال هفتم يكى هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشيد استبه دعاى رسول خدا(ص)كه كازرونى و ديگران نقل كردهاند، و حافظ گنجى شافعى آن را در فتح خيبر و هنگام تقسيم غنايم ذكر كرده است. ما آن را از روى مشكل الآثار علامه طحاوى(به نقل احقاق الحق)براى شما نقل مىكنيم، كه او به سند خود از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه روزى هنگام عصر رسول خدا(ص)سرش را در دامان على(ع)نهاد و حالت وحى بر آن حضرت عارض شد و طول كشيد تا غروب شد و على نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پيغمبر نتوانست از جا برخيزد و چون پيغمبر برخاستبه على(ع)فرمود: آيا نماز عصر خواندهاى؟عرض كرد: نه.
پيغمبر دعا كرده گفت:
«اللهم ان عليا كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد عليه الشمس»
[پروردگارا على(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبردارى رسول تو بوده پس خورشيد را براى او بازگردان. ]اسماء گويد: در اين وقتخورشيد را ديدم كه بازگشت و ديوارها را دوباره آفتاب گرفت تا على(ع)وضو گرفت و نمازش را خواند، آن گاه غروب كرد. (1)
پىنوشت:
1. نگارنده گويد: داستان«رد شمس»را بيش از بيست نفر از بزرگان اهل سنتبا اختلاف مختصرى از اسماء بنت عميس، ابو رافع، ام سلمه، جابر، ابو سعيد خدرى، ابو هريره و ديگر از صحابه نقل كردهاند كه براى اطلاع از متون آنها مىتوانيد به جلد پنجم كتاب احقاق الحق، صص 540 - 521 مراجعه كنيد و شايد براى برخى داستان مزبور مستبعد باشد اما بايد دانست كه داستان مزبور جنبه معجزه داشته و خدا بر هر چيز قادر و تواناست و با توجه و دقت در موضوع معجزه و قدرت الهى جاى هيچ گونه استبعادى باقى نخواهد ماند.
جالب اينجاست كه سبط بن جوزى، يكى از بزرگان عامه، به دنبال داستان حديث رد شمس داستان جالب ديگرى نقل كرد و مىگويد:
جمعى از مشايخ و بزرگان ما در عراق نقل كردهاند كه هنگام عصرى بود كه ابو منصور مظفر بن اردشير عبادى واعظ در محله ناجيه بر فراز منبر نشسته بود و مشغول ذكر فضايل اهل بيت و نقل داستان رد شمس بود و با بيان شيوا و سحرآميز خود دلها را به خود جذب كرده بود كه ناگاه ابر سياه و غليظى قسمت مغرب را پوشاند و خورشيد را از نظرها پنهان كرد و چندان طول كشيد و هوا تاريك شد كه مردم گمان كردند خورشيد غروب كرده، در اين وقت ابو منصور واعظ روى منبر ايستاد و با دستخود به سوى خورشيد اشاره كرد و گفت:
لا تغربى يا شمس حتى ينتهى
مدحى لآل المصطفى و لنجله
و اثنى عنانك ان اردت ثنائهم
انسيت ان كان الوقوف لاجله
ان كان للمولى وقوفك فليكن
هذا الوقوف لخيله و لرجله
[اى خورشيد غروب نكن تا مدح من درباره اهل بيت پيغمبر و فرزندان او پايان يابد، و عنان خود باز گردان اگر بيان ثناى آنها را خواهى؟آيا فراموش كردهاى توقف خود را براى پيغمبر؟اگر براى مولى توقف كردى و ايستادى براى پيروان و نزديكان او نيز بايد بايستى. ]
راويان مزبور گفتهاند: در اين وقت ناگهان ديدند ابرها به يكسو رفت و خورشيد بيرون آمد.
و ابن حجر عسقلانى - با شدت تعصبى كه دارد - داستان رد شمس را در كتاب الصواعق المحرقه، (چاپ قاهره)، ص 126، ذكر كرده و آن را از كرامات على(ع)دانسته و به دنبال آن داستان ابو منصور واعظ را نيز از تذكرة الخواص نقل نموده است.
و از روايات زيادى كه در كتابهاى شيعه و سنى در اين باره وارد شده معلوم مىشود كه داستان مزبور چند بار اتفاق افتاده و براى تحقيق بيشتر لازم استبه كتاب كفاية الموحدين، ج 2 صص 413 - 411 نيز رجوع كنيد.
این مطلب از نظر تاریخ مسلم است که:
اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگی قبل از بعثتخود،لحظهای در برابر بتها پرستش نکرد،و از آئین مشرکین وبتپرستان و سنتها و مراسم شرکآلود و غلط ایشان پیروی نکرد،و از«اکل میته»و ذبائحی که نام خدا بر آنها ذکر نشده بودنمیخورد،و اینکه در صحیح بخاری و مسند احمد بن حنبل آمدهاست که گویند:
برای رسولخدا(ص)سفره غذائی حاضر کردند،و زید بنعمرو بن نفیل (1) را نیز بر سر آن سفره خواندند،ولی زید از حضور برسر آن سفره خودداری کرده گفت:
«انا لا آکل مما تذبحون علی انصابکم،و لا آکل الا ما ذکر اسمالله علیه»
من از آنچه شما بر بتهای خود ذبح میکنید نمیخورم و جز آنچه را نامخدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست کهرسول خدا(ص)بر سر سفرهای با سفیان بن حارث غذا میخورد وزید از آنجا عبور کرد و آن دو او را به خوردن دعوت کردند و او چنین پاسخی داد... (2)
مخدوش و غیر قابل قبول است و از اینرو خود اهل سنت وآنها که صحیح بخاری را صحیحترین کتابهای حدیثی میدانندنتوانستهاند آنرا بپذیرند و در صدد توجیه برآمده که از آنجملهسهیلی در کتاب«الروض الانف»گوید:
«کیف وفق الله زیدا الی ترک ما ذبح علی النصب و ما لم یذکراسم الله علیه و رسوله(ص)کان اولی بهذه الفضیلة فی الجاهلیةلما ثبت من عصمة الله تعالی له» (3) یعنی چگونه خداوند به زید این توفیق را عنایت کرد که از خوردنذبحی که برای بتها ذبح شده و یا نام خدا بر آن جاری نشده بود خودداریکند،ولی به رسول خدا چنین توفیقی نداد،با اینکه رسول خدا(ص)بهچنین فضیلتی سزاوارتر بود بخاطر عصمتی که از سوی خدای تعالیداشت:
و آنگاه درصدد پاسخ و توجیه برآمده و گوید:
«لیس فی الروایة انه قد اکل من السفره و بان شرع ابراهیم انما جاء بتحریمالمیتة لا بتحریم ما ذبح لغیر الله تعالی فرید امتنع عن اکل ما ذبح لغیر الله برای رآهلا بشرع ما تقدم»
یعنی-در روایت نیامده که آنحضرت از آن سفره چیزی خورد،و از این گذشتهشرع ابراهیم میته را حرام کرده بود نه آنچه را که نام خدا بر آن جاری نشده بود،و ازاینرو زید طبق رای خود از خوردن آن غذا خودداری کرد نه بخاطر شریعت گذشته.
ولی برای خواننده محترم روشن است که این پاسخ نمیتوانداشکال و شبهه را از ذهن انسان رفع کند و بهتر آن است که اصلحدیث را که بگفته ایشان بر خلاف دلیلهائی است که عصمترسول خدا(ص)را ثابت کرده مردود بدانیم و آنرا نپذیریم.
و همچنین حدیث«استلام اصنام»-دست و صورت مالیدنبه بتها بعنوان تبرک و احترام-که در روایات ایشان آمده (4) وروایات دیگری که حکایت از مشارکت آنحضرت در مراسمشرکآمیز آنها میکند همگی مردود و مخالف با مبانی و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.
ثانیا از نظر تاریخ مسلم است که آنحضرت قبل از بعثتعبادتهائی از قبیل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهای دیگریانجام میداده چنانچه در حدیث عایشه و دیگران در ماجرای بعثتاین جمله بود که:
«فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه»
و«تحنث»را به«تعبد»معنا کرده بودند.
و مرحوم فتال نیشابوری در روضة الواعظین گفته:
«رسول خدا(ص)از اول تکلیف روزه میگرفت و نمازمیگذارد،بعکس آنچه در میان قوم معمول بود و چون به سنچهل سالگی رسید خداوند بوسیله جبرئیل او را مامور به ابلاغرسالت فرمود...» (5)
و اکنون با توجه به این دو مقدمه این بحث پیش آمده که آیارسول خدا(ص)در پیروی از مرام مقدس توحید و عمل بهدستورات و اعمال دینی تابع چه شریعتی بوده؟آیا شریعت انبیاءگذشته و یا شریعتخود یعنی شریعت مقدس اسلام که بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گردید...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پیروی و انجام اعمال آن بود...
و بنابر آنچه گفته شد تذکر این نکته در اینجا لازم است کهبه نظر نگارنده طرح این بحثبنحوی که در کتابهای دانشمنداناسلامی اعم از دانشمندان شیعه و اهل سنت-آمده خالی از نوعیتسامح و بیدقتی نیست زیرا آن مسئله را به این نحو و با اینعبارت طرح کرده و گفتهاند:
«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فی ان النبی(ص)
هل کان قبل بعثته متعبدا بشریعته ام لا...» (6) و یا این عبارت که از یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنتاست که میگوید:
«و قد اختلف العلماء فی تعبده قبل البعثه هل کان علی شرع ام لا؟» (7) یعنی علماء اختلاف دارند در اینکه تعبد و انجام عبادتهای آنحضرت پیش ازماجرای بعثت آیا بر طبق شرعی از شرایع بوده یا نه؟
و وجه تسامح و بیدقتی همین است که اعمال و عبادات آنبزرگوار بطور مسلم بر طبق شریعتی انجام میشده که آن شریعتیاشریعت پیمبران گذشته بوده و یا شریعتخود آنبزرگوار...
و شاید مرحوم علامه(ره)در شرحی که بر مختصر ابن حاجبنگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسی در بحار الانوار نقل کردهمتوجه این مطلب بوده که بحث را اینگونه مطرح فرموده:
«اختلف الناس فی ان النبی(ص)هل کان متعبدا بشرع احد من الانبیاءقبله قبل النبوه ام لا...» (8) که برای اهل تحقیق روشن است که این عبارت از آنتسامح و اشکال خالی است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نیستکه بیش از این مقدار وقتشما را بگیریم و این مقدار هم از باب تذکر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است که به اصل بحثبازگردیم وبحث را اینگونه طرح کنیم که:آیا رسول خدا(ص)قبل از بعثتتابع چه شریعتی از شریعتهای الهی بوده؟
جمعی معتقدند که آنحضرت تابع شریعتهای پیمبران قبل ازخود بوده؟و گروهی نیز معتقدند که تابع شریعتخود یعنیشریعت اسلام بوده،با این توضیح که در آنزمان بدان حضرتوحی میشد و به اصطلاح«نبی»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحی میشد بدان عمل کند،ولی«رسول»نبود و وظیفه نداشتآنها را بدیگران ابلاغ کند،تا سن چهل سالگی که بهمنصب رسالت مفتخر گردید و موظف شد این آئین مقدس رابدیگران نیز ابلاغ کند.
گروه اول نیز که عقیده دارند آنحضرت تابع شریعتهایپیمبران قبل از خود بوده درباره آن شریعت و آن پیامبراختلاف نظر دارند و چهار نظریه درباره آن شریعت ذکر شده:
1-شریعت نوح علیه السلام 2-شریعت ابراهیم علیه السلام 3-شریعت موسی علیه السلام 4-شریعت عیسی علیه السلام
و در اینجا نظریه پنجمی هم ابراز شده و آن این است کهگفتهاند: هر چه نزد آنحضرت ثابتشده بود که شریعت است از آنپیروی کرده و بدان عمل میکرد و پیرو شریعت مخصوصی نبود.وبنظر میرسد غرض ورزی و دستسیاستبازان و قصهپردازان یهودو نصاری هم در این مسئله راه یافته باشد و برای اثبات اینکهشریعت اسلام پیرو همان شرایع یهود و نصاری است ورسول خدا(ص)نیز تابع موسی و عیسی بوده به این بحث دامنزده و احیانا اظهار نظرهائی کرده باشند زیرا آنها که باکنداشتند ابراهیم علیه السلام را یهودی یا نصرانی بخوانند هیچباکی نداشتند که رسولخدا(ص)و سلاله ابراهیم علیه السلام رایهودی و یا نصرانی بدانند!و بهر صورت هر یک از دو دسته برایمدعای خود دلیلهائی ذکر کردهاند و دانشمندان نیز آنها را درکتابهای خود بتفصیل نقل کردهاند که فشردهای از آنرا میتوانیددر بحار الانوار مجلسی(ره) بخوانید (9) و بنظر ما آنچه در میاندلیلهای دسته اول(یعنی آنها که گفتهاند رسول خدا تابعشریعتهای قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث میباشد چند آیهقرآنی است و بقیه گفتارها اجتهادات و یا روایات ضعیفی استکه از نقل آنها صرفنظر میکنیم.و به نقل همان آیات اکتفامینمائیم:
1-آیه 90 از سوره انعام است که خدای تعالی پس از ذکرنام جمعی از پیمبران چون ابراهیم و فرزندان آن بزرگوار فرماید:
اولئک الذین هداهم الله فبهداهم اقتده آنها هستند که خداوند ایشانرا هدایت و راهنمائی فرمود،و تو نیز ازهدایت آنها پیروی کن...
و پاسخی که از استدلال به این آیه داده شده آن است کهمنظور از این هدایت و پیروی از آن همان اصول مورد اتفاق همهادیان است نه فروع شرعیه زیرا پر واضح است که فروع در ادیانگذشته مورد اختلاف بوده...
نگارنده گوید:مؤید این پاسخ نیز همان نزول آیه است کهپس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و میتوان گفت:این آیهربطی به بحث ما که بحث از شریعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت میباشد ندارد...
و از همین پاسخ میتوان پاسخ استدلال به آیات دیگری را نیزکه در اینباره شده است دانست مانند آیه:
شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا و الذی اوحینا الیک و ماوصینا به ابراهیم و موسی و عیسی،ان اقیموا الدین و لا تفرقوا فیهکبر علی المشرکین ما تدعوهم الیه... (10) که با توجه به صدر و ذیل آیه بخوبی روشن میشود که منظور همان اصول عقایدی است کهدر همه ادیان بوده است...
و آیه شریفه ثم اوحینا الیک ان اتبع ملة ابراهیم حنیفا... (11) که منظور از پیروی«ملة ابراهیم»همان اصول عقلیه است نهفروع شرعیه،بدلیل آیه دیگری که فرموده: و من یرغب عنملة ابراهیم الامن سفه نفسه (12) و پر واضح است که بسیاری از فروع شرعیه آئین ابراهیم نسخشده و اگر منظور از«ملة ابراهیم»همه اصول و فروع بود با توجهبه این آیه نسخ آنها جایز نبود...
و آیه: انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین... (13) و بخصوص آیه اخیر که ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحی وکیفیت آن است و ربطی به مسئله مورد بحث ما ندارد...
و اما دلیل گروه دیگر که گفتهاند:رسول خدا(ص)پیروشریعت و آئین خود یعنی آئین مقدس اسلام بوده روایات بسیاریاست که برخی از آنها صراحت در این مطلب دارد و از برخی با توجه به روایات و شواهد دیگر استفاده مطلب از آنها میشود که ازدسته نخست روایاتی است که صراحت دارد بر اینکهرسول خدا(ص)قبل از بعثت نیز«نبی»و پیامبر بوده.
1-مانند روایت مشهوری که در کتابهای شیعه و اهل سنتآمده که رسول خدا(ص)فرمود:
«کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد» (14) من پیامبر بودم در وقتی که آدم میان روح و بدن بود...
و در برخی از کتابها این گونه نقل شده که فرمود:«کنتنبیا و آدم بین الماء و الطین»:و برای فهم بهتر این استدلال بایداین مطلب را نیز اضافه کرد که بعثت پیمبران الهی که برتر وخاتم آنها پیامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتی داشته-چنانچه از روایات نیز استفاده میشود-که یکی از آن مراحل«نبوت»است و این مرحله قبل از مرحله رسالتبوده و مرحلهنبوت آن بزرگواران مرحلهای بوده که از طریق فرشتگان و یا درخواب و یا از طریق الهام به آنها وحی میشده و دستورات و یاخبرهائی از جانب خدای تعالی به ایشان داده میشد که مامور بهعمل بدان میشدند ولی مامور به ابلاغ و رساندن آنها بدیگراننبودند و در این مرحله آنها«نبی»بودند نه رسول و برای درک بیشتر این مطلب به روایات زیر توجه کنید که در باب«طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة»از کتاب شریف کافی وجاهای دیگر نقل شده مانند این روایت که کلینی(ره)بسند خوداز زید شهام روایت کرده که گوید:از امام صادق علیه السلامشنیدم که فرمود:«ان الله تبارک و تعالی اتخذ ابراهیم عبدا قبل انیتخذه نبیا و ان الله اتخذه نبیا قبل ان یتخذه رسولا و ان الله اتخذهرسولا قبل ان یتخذه خلیلا و ان الله اتخذه خلیلا قبل ان یجعله امامافلما جمع له الاشیاء قال:انی جاعلک للناس اماما» (15) براستی که خدای تعالی ابراهیم را به بندگی خویش برگرفت پیش ازآنکه به نبوت برگیرد،و خدای تعالی او را به نبوت خویش برگرفت پیشاز آنکه به رسالتبرگیرد،و به رسالتبرگرفت پیش از آنکه بدوستی خودبرگیرد،و به دوستی برگرفت پیش از آنکه به امامتبرگیرد و چون همهاینها را برای او گردآورد فرمود«من تو را برای مردم امام قرار دادم»و نیز بسندش از زراره روایت کرده که گوید: از امام باقرعلیه السلام معنای آیه شریفه«و کان رسولا نبیا»و فرق میان«رسول»و«نبی»را پرسیدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:
«النبی الذی یری فی منامه و یسمع الصوت و لا یعاین الملک و الرسولالذی یسمع الصوت و یری فی المنام و یعاین الملک...» (16) و نبی کسی است که در خواب(فرشته را)بهبیند و صدای(او را)بشنود ولیبه عیان فرشته را نبیند و رسول کسی است که صدا را بشنود و در خوابببیند و در عیان نیز او را مشاهده کند.
و بسندش از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
«الانبیاء و المرسلون علی اربع طبقات،فنبی منبا فی نفسه لا یعدوغیرها و نبی یری فی النوم و یسمع الصوت و لا یعاینه فی الیقظه و لمیبعث الی احد...» (17) پیامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهی«نبی»است که تنها به او خبر رسیده و از او بدیگری تجاوز نکند،وگاهی«نبی»است که در خواب ببیند و صدا را بشنود و در بیدارینهبیند و بسوی دیگری هم مبعوث نشده...
و روایت دیگری که از یزید کناسی روایت کرده که گوید:
از امام باقر علیه السلام پرسیدم:آیا عیسی بن مریم در آنهنگام کهدر گهواره سخن گفتحجتخدای تعالی بر مردم زمان خود بود؟
امام علیه السلام در جواب من فرمود:
«کان یومئذ نبیا حجة لله غیر مرسل،اما تسمع لقوله تعالی حینقال انی عبد الله آتانی الکتاب و جعلنی نبیا» (18) وی در آنروز«نبی»و حجتی بود از سوی خدا ولی«مرسل»و فرستاده بسوی کسی نبود،آیا این گفتار خدای تعالی را نشنیدهایآنهنگام که عیسی گفت«من بنده خدایم که کتاب بمن داده و مرا«نبی»قرارم داده».و از روایت اخیر و استشهاد به آیه قرآنیبخوبی معلوم میشود که مقام نبوت مقامی است که ممکن استبه پیمبران در گهواره نیز داده شود چنانچه به عیسی علیه السلامداده شد... (19) و بخصوص با توجه به روایاتی که خداوند هیچفضیلت و کرامت و معجزهای به پیامبری از پیمبران خود عطانفرمود جز آنکه آنرا به رسول خدا(ص)نیز عطا فرمود مانند روایتمفصلی که از ارشاد القلوب دیلمی نقل شده که امیر المؤمنینعلیه السلام بمردی یهودی که در اینباره سئوال کرد فرمود:
«فو الله ما اعطی الله عز و جل نبیا و لا مرسلا درجة و لا فضیلةالا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده علی الانبیاء و المرسلیناضعافا...» (20) بخدا سوگند که خدای عز و جل به هیچ نبی و مرسلی درجه و فضیلتیعطا نفرمود،جز آنکه آنرا برای حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلکه چند برابر آنها افزوده است...
2-دلیل دوم،سخن امیر المؤمنین علیه السلام است در«خطبه قاصعه»که در نهج البلاغه و کتابهای دیگر از آنحضرتنقل شده که درباره رسول خدا(ص)فرمود:
«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان کان فطیما اعظم ملک منملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره»خدای تبارک و تعالی از لحظهای که پیغمبر را از شیر گرفتندبزرگترین فرشته از فرشتگان خود را قرین او فرمود تا اخلاق نیکو و صفاتپسندیده را به وی بیاموزد...و معنای تعلیم فرشته جز همان نبوت چیزدیگری نیست.
و در چند روایت در اصول کافی آمده که منظور از«روح»در آیات سوره شوری و اسراء یعنی آیه شریفه و کذلک اوحیناالیک روحا من امرنا (21) و آیه یسئلونک عن الروح قل الروح منامر ربی (22) همین فرشته بوده،که یکی از آنها روایت زیر استکه کلینی بسند خود از ابی بصیر روایت کرده که گوید:از امامصادق علیه السلام تفسیر«روح»را در آیه«یسئلونک عن الروح»پرسیدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کانمع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملکوت» (23) 252 یعنی این روح،خلقی است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئیل ومیکائیل که بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نیز هست و او ازعالم ملکوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روایتی که صفار درکتاب بصائر الدرجات روایت کرده اینگونه است که امام صادقعلیه السلام فرمود:
«ان الروح خلق اعظم من جبرئیل و میکائیل،کان معرسول الله(ص)یسدده و یرشده و هو مع الاوصیاء من بعده».
و بلکه در پارهای از روایات آمده که«روح القدس»کهنامش در قرآن کریم و در روایات آمده نام همین فرشته بود نه نامجبرئیل و نام جبرئیل روح الامین است که در قرآن کریم نیزآمده است.
نگارنده گوید:با توجه بدانچه ذکر شد بنظر میرسد این قولدوم نزدیکتر به ذهن و اولی به پذیرفتن و قبول باشد و از نظر عقلو نقل مانعی برای پذیرفتن آن بنظر نمیرسد.
پینوشتها:
1-زید بن عمرو بن نفیل از حنفاء بوده است که در گذشته بتفصیل در مقالهای جداگانهشرح حالش را ذکر کردیم.
2-الصحیح من السیره ج 1 ص 158.
3-الروض الانف ج 1 ص 256.
4-الصحیح من السیره ج 1 ص 160.
5-بنقل از کتاب جنه الماوای قاضی طباطبائی.
6-بحار الانوار ج 18 ص 271.
7-سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 391.
8-بحار الانوار ج 18 ص 271.
9-بحار الانوار ج 18 ص 271-281.
10-سوره شوری آیه 13.
11-سوره نحل آیه 123.
12-سوره بقره آیه 130.
13-سوره نساء آیه 163.
14-الغدیر ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.
15-الاصول من الکافی باب طبقات الانبیاء و الرسل و الائمة ج 2.
16-الاصول من الکافی باب الفرق بین الرسول و النبی و المحدث ج 1.
17-الاصول من الکافی باب طبقات الانبیاء و الرسل.
18-بحار الانوار ج 18 ص 278.
19-در میان پیمبران الهی پیغمبران دیگری نیز بودهاند که در کودکی و نوجوانی به مقامنبوت رسیدهاند مانند عیسی که خداوند دربارهاش فرمود«و آتیناه الحکم صبیا»و یوسفکه خداوند دربارهاش فرمود«و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسیاری از مفسرانمنظور از این وحی،وحی نبوت بوده.
20-بحار الانوار ج 16 ص 341.
21-سوره شوری آیه 52.
22-سوره اسری آیه 85.
23-بحار الانوار ج 18 ص 256.
يكي از اهمّ موضوعاتي كه همواره در اعصار و قرون مختلف تاريخ مسلمين، مورد بررسي و كنكاش بسياري از محققان و انديشمندان دنياي اسلام قرار گرفته، موضوع عترت و جايگاه آن در دين مبين اسلام بوده و آنچه كه در اين ميان با اهميت است، اختلاف عميق و تباين شگرف ديدگاههاي فرق مختلف نسبت به اين مبحث حساس اعتقادي است و مهمتر آن كه التزام يا عدم التزام به اعتقاد صحيح در اين مورد، مستقيماً حيات ابدي انسان را تحت تأثير قرار داده و ذرهاي تقصير يا حتّي قصور در خصوص آن، ميتواند ابديتي شوم را براي انسان مسلمان رقم بزند. از اين رو شايسته است تا با بينشي صحيح، عقيدة خالص و ناب را با استعانت از منابع الهي ـ و از آن جمله بيانات نوراني نبياكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ باز شناخته، مصمّم و استوار در تقويت آن بكوشيم.
بعضي از فرق، عترت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را، صرفاً به لحاظ وابستگي خويشاوندي با آن حضرت، تقديس نموده، آنان را اكرام مينمايند. از ديدگاه آنان، مهمترين دليل براي اكرام عترت، تنها انتساب خويشاوندي آنان به نبياكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم است و نه مقامات و ودايع آسماني و علوم الهي و عصمت و طهارت ايشان. از ديدگاه اين فرق تمامي سخنان پيامبر در مدح و وصف عترت خود و سفارشهاي آن حضرت در اين مورد، تنها به لحاظ مراعات رابطة خانوادگي و نسبت و قرابت است. بر اين اساس و بر طبق اين طرز فكر، احترام و تقديس عترت، اساساً ريشه و مبنايي زميني دارد، نه آسماني!
به عبارت ديگر، از آنجا كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، همانند سايرين، تشكيل خانواده داده و به تبع آن، صاحب فرزند و نوادگاني شدهاند، بنابر اين مسلمانان ناگزيرند به جهت اين وابستگي، براي فرزند و نوادگان وي احترام قائل شوند.
در واقع، به دليل همين مبنا و نگرش زميني است كه عدّهاي مغرض به خود جرأت دادهاند تا كلام پيامبر را تحريف نموده، عليرغم روايات صريح و متعددي كه عترت نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم را به روشني معرفي نمودهاند، مصاديق اين موضوع را به ازواج پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم نيز تسرّي دهند. بديهي است آن عترتي كه مشروعيت تقديس و اكرام خود را تنها از بابت روابط خويشاوندي با پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به دست آورَد، از الحاق مدعيان دروغين و مغرضينِ از عائلة پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به خود، مصون نخواهد ماند. در يك كلام، اين پايينترين شأني است كه ميتوان مقام و مرتبت والاي عترت پيامبر عليهمالسّلام را به آن تنزل داد و شايد اگر برخي از مغرضين، رابطة متعارف خانوادگي عترت پيامبر با آن گرامي را ميتوانستند انكار نمايند، حتّي اين حد از شرافت را براي خاندان پيامبر قائل نبوده و به اندكي اكرام و تقديس، هر چند در مقام ادعا و كلام نيز، تن نميدادند!
اما ديدگاه مذهب حقّة اماميه، اختلافي شگرف با طرز تفكر مذكور دارد. از ديدگاه شيعيان، انتساب عترت به پيامبر، از زمان تولد ظاهري و پا نهادن آنان به اين دنياي مادي نبوده و نيز ارتباط و وابستگي آنان با نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم محدود به روابط متعارف مادي نميشود، بلكه طبق صريح روايات و احاديث مختلف و معتبر نبوي، عترت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم عبارت از انوار مقدسي هستند كه خلقت آنان، همانند خلقت نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، سابق بر تمامي خلايق بوده است. بدين ترتيب كه خداوند، در ابتداي آفرينش و قبل از خلق عرش و لوح و كرسي و قلم و بهشت و دوزخ و آسمان و زمين و هر مخلوق ديگري، انوار پاك چهارده معصوم عليهمالسّلام را آفريد، و پس از خلق آن انوار مقدس، و به بركت ايشان و به خاطر آنان، موجودات و خلايق ديگر را خلق فرمود. در واقع، حضرات معصومين عليهمالسّلام و در رأس آنان پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم برگزيدگان خداوند و والاترين مخلوقات او ميباشند كه تمامي كائنات و مخلوقات، به بركت و يُمن وجود آنان لباس وجود و هستي پوشيدهاند و خداوند حكيم نيز، از رهگذر لطف خويش، آن انوار مقدس را براي هدايت، دستگيري و نجات بشريت و دعوت او به بندگي خود، در برههاي خاص، و در صورت و شمائل انساني، تمثّل داده تا در دودماني از فرزندان هاشم يكي پس از ديگري، پاي به عرصة زمين نهاده، آدميان را به سوي خداوند فراخوانند. واضح است كه در اين نگرش، تقديس و اكرام عترت پاك پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم ، معنايي ديگر يافته اساس و مبنايي آسماني و الهي ميپذيرد.
بر طبق مسلمات اعتقادي شيعيان، عترت پيامبر سلام الله عليهم ، ابداً جدايِ از پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم نبوده و به همراه ايشان، در افقي كه از تيررس عقل و فهم و گمانِ ساير خلايق بيرون است، سير مينمايند و در مقام و مرتبتي قرار دارند كه همه آفريدگان اعم از بشر و مَلَك و غير آن، از درك عظمت آن عاجزند.
در فرازي از زيارت جامعة كبيره، به اين مضمون اشاره گرديده است كه معصومين عليهمالسّلام را مقامي است كه كسي بدان نخواهد رسيد و در آن مرتبه، احدي را راه نيست و هيچ پيشروندهاي ابداً بدان سمت و سو پيش نرود و هرگز كسي را نيل به آن مقام ميّسر نشود.
در اين قسمت، به عنوان گواهي بر صدق اين مدعا، از سخنان نوراني آن پيامبر والا مقام صلّي الله عليه و آله و سلّم ، شواهد و نمونههايي ذكر ميگردد. باشد كه به قدر بضاعت خويش، به گوشهاي از عظمت مقام و منزلت والاي عترت پيامبراكرم سلام الله عليهم وقوف و اطّلاع حاصل آيد.
امّا قبل از آن، ذكر يك نكته ضروري است و آن اينكه، پيامبراكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، بر طبق صريح آيات قرآن، هرگز از روي هوي و هوس سخن نرانده و ساحت مقدس ايشان، از هر كلام گزاف و بيهودهاي مبرّاست. از اين رو سخنان پيامبراكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، اساساً از تمامي نقايصي كه به صورت متعارف بر سخنان ديگر مردمان مترتب ميباشد، همانند اغراق، غُلوّ و يا زيادهگويي، مطلقاً منزه است.
خداوند در قرآن، در اين مورد چنين ميفرمايد:
«و ما ينطق عن الهوي'، ان هو الاّ وحيٌ يوحي'» 1
«و هرگز (پيامبر) از روي هواي نفس سخن نميگويد، گفتار او منطبق بر همان وحي است كه بر او نازل شده است».
بنابراين، بيانات نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم راجع به اهل بيت و عترت پاكنهاد و معصوم وي عليهمالسّلام ، از اين قاعده مستثني نبوده و اوصاف و مدايح آن گرامي از دودمان خود، هرگز منبعث از احساسات و عواطف خانوادگي و به لحاظ وابستگي و خويشي نميباشد.
پر واضح است كه مدارك و كتب معتبر شيعي، مشحون از بيانات نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در وصف مقامات والاي عترت خود بوده و روايات در اين باب، از حد احصاء و شمارش خارج است.
اما در اين مقاله ما براي نشان دادن صحت مسلمات اعتقادي شيعه، تنها به روايات محدثين شيعي بسنده نميكنيم و رواياتي را از كتب فريقين، ذكر مينماييم.
در كتاب مناقب خوارزمي كه از كتب مشهور اهل سنت است، ضمن روايتي، از نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نقل شده است كه فرمودند:
«... فعليٌ مني و انا منه ...»
«... پس علي از من و من از اويم ...»
مشابه اين مضمون در مورد امام حسين عليهالسّلام نيز به كار رفته است، بطوريكه حديث مشهور نبوي كه در آن پيامبر ميفرمايند: « حسينُ مني و انا من حسين »، روايتي آشنابراي همگان است.
شايد در كل ادبيات عرب، با بهرهگيري از تمامي لغات و اصطلاحات و واژگان آن، نتوان عبارتي بهتر و رساتر از روايت فوق يافت تا به وسيلة آن، ضمن رعايت ايجاز، نزديكي و قرب شخصي به شخص ديگر بيان گردد.
همچنين مناقب خوارزمي، از قول پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم اينگونه آورده كه آن حضرت فرمودند:
«عليٌ منّي مثل رأسي من بدني»
«موضع علي نسبت به من، همانند موضع سر به بدن من است» .
اين چنين رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم ، با استفاده از كلمات و استعارات و تشبيهات متداول در بين مردم، و با عبارات مختلف، فضايل و مقامات اميرالمؤمنين حضرت علي عليهالسّلام را بيان داشته همفكري و وحدت و اتحاد همه جانبة آن گرامي را با خود بازگو ميفرمايند.
بر اين مبنا، پيامبر و عترت ايشان سلام الله عليهم ، در هيچ جهت از جهات معنوي، از يكديگر جدا نبوده و كساني كه اين جدايي را ممكن بدانند، به گمراهي رفتهاند.
نيز رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ضمن حديثي، در مورد حضرت زهرا عليهاالسّلام چنين ميفرمايند:
«... و هي بضعةٌ مني، و هي نور عيني و هي ثمرة فؤادي و هي روحي التي بين جنبيّ ...» 2
«... و او (فاطمه) پارهاي از تن من است، و او نور چشم من و ميوة دل من و روح من است كه در ميان پيكرم قرار دارد ...»
نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، اينگونه و پيدرپي ، واژگان نافذ ادبيات عرب را به خدمت گرفتهاند تا عظمت مقام حضرت زهرا عليهاالسّلام را نزد خود بيان نموده، اتحاد و همدلي همه جانبة خود را با آن بانوي الهي، بازگو نمايند. رواياتي كه در اين زمينه، در كتب مختلف نقل گرديده، از حد شمارش فراتر بوده و در اين مختصر، به همين چند حديث براي اشاره به جايگاه والا و مقام رفيع عترت پاك پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم اكتفاء ميگردد.
امّا نكتة بسيار مهم و خطيري كه در سخنان پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و در مورد عترت ايشان، به دفعات متعدد بيان شده و مستقيماً با سرنوشت ابدي انسان سر و كار دارد، مسئلة لزوم پيروي و اقتداي همگان به اهل بيت آن حضرت است، به گونهاي كه در كلمات نبوي تمسّك و اعتصام به عترت و پيروي و تبعيت از اهل بيت عليهمالسّلام و قبول امامت و ولايت الهي ائمة هدي سلام الله عليهم شرط سعادت ابدي عنوان شده، هر نوع عناد ورزي و عصيان و سرباز زدن از قبول آن، شقاوت و خِذلان ابدي را در پي خواهد داشت.
رواياتي كه بر اين نكتة مهم تأكيد و تصريح نمودهاند از حد تواتر فراتر بوده و لسان روايات بيانگر آنست كه خداوند، كوچكترين اغماضي نسبت به عصيان و سركشي در قبول امامت و ولايت ائمه اطهار عليهمالسّلام نخواهد فرمود.
در اينجا مناسب است به يكي از مشهورترين احاديث نبوي كه در كتب فريقين افزون از حد تواتر نقل گرديده اشاره گردد.
پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمودند :
«اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي لن يفترقا حتي يردا علي الحوض مَن تمسك بهما فقد نجا و من تخلف عنهما فقد هلك ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا» 3
«بدرستي كه من دو امانت گرانبها در ميان شما باقي ميگذارم: كتاب خدا و عترتم يعني اهل بيتم. و اين دو، هرگز از يكديگر جدا نميشوند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند. هر كس تمسك به آن دو بجويد، البتّه نجات يافته و هر كس از آن دو تخلّف نمايد، يقيناً هلاك شده است، تا آنگاه كه به آن دو چنگ ميزنيد، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد.»
روايت فوق آنچنان گوياست كه نياز به هيچ توضيحي ذيل آن نيست. در اين حديث صراحتاً بيان شده كه تنها راه نجات، تمسك به قرآن و عترت پيامبر عليهمالسّلام است و تخلف از آنها، برابر با هلاكت ميباشد.
همچنين در حديث مشهور ديگري كه در مورد جايگاه رفيع عترت از پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم نقل شده، آن حضرت چنين ميفرمايند:
«انما مثل اهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها هلك» 4
«جز اين نيست كه مَثَل اهل بيت من در ميان شما همانند كشتي نوح است كه هر كس بر آن سوار شد، نجات يافت و هر كس از در آمدن به آن سر باز زد، هلاك گرديد» .
ميدانيم كه كشتي نوح سمبل نجاتبخشي و راهنمايي پيروان نوح علي نبيّنا و آله و عليه السّلام بوده است و در حديث فوق، نبي بزرگوار، اتّباع و پيروي از اهل بيت خود را شرط نجات دانسته و تخلف از آن را مساوي هلاكت شمردهاند.
آنچه مسلم است اينكه صِرف اظهار محبت و اكرام و تقديس اهل بيت عليهمالسّلام در صورت تخلف از قبول ولايت آنان و سركشي در آن مورد، نه تنها به سعادت ابدي نميانجامد، بلكه خذلان و شقاوت ابدي را در پي خواهد داشت.
نكتة در خور توجه آنكه پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، در آخرين روزهاي زندگي پر بار خود، در بازگشت از سفر حجة الوداع، و ضمن خطبة طولاني و سرنوشت ساز غدير، به دفعات مسألة امامت و ولايت ائمه عليهمالسّلام را اشاره فرموده و قبول و پذيرش آنرا شرط سعادت و نجات دانستهاند.
نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم در ضمن آن خطبه و در فرازهايي از آن، چنين ميفرمايند:
«... و هر كس در يكي از امامان اهل بيت شك كند، در همة آنها شك كرده و ترديد كنندة دربارة ما، در آتش است».
و نيز در فرازي ديگر ميفرمايند:
«... اي مردم ! خداوند دين شما را با امامت او (علي عليهالسّلام ) كامل نمود، پس هر كس به او اقتدا نكند و به كساني كه تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عزوجل، جانشين او از فرزندان من و از نسل اويند، نگرايد اعمال چنين كساني در دنيا و آخرت تباه گشته و در آتش دائمي خواهند بود. عذاب از آنان كاسته نميشود و مهلت نيز نمييابند» .
چنانكه ملاحظه ميشود، نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، تا واپسين ايّام عمر مبارك خويش، مردم را به پيروي ائمة اطهار عليهمالسّلام و عترت خود كه ريسمان نجات و چراغ هدايتاند، راهنمايي ميكنند و راه نجات و سعادت امت را در پيروي از آن گراميان منحصر ميدانند.
بنابر آنچه گفته آمد، عترت پيامبر همانند شخص نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم داراي شأن و منزلتي الهي و مقام و مرتبتي فوق همة خلايقاند. نيز پيامبر و عترت، واجد امتيازات و كمالاتي هستند كه به غير آنان داده نشده است و وقوف بر كنه مقامات عالية معصومين عليهمالسّلام براي احدي ممكن نيست.
نكتة ديگر اينكه مبحث عترت، موضوعي نيست كه نحوة موضعگيري مسلمين نسبت به آن، به سلايق آنان وا نهاده شده باشد، بطوريكه حداكثر، اظهار محبت نسبت به عترت، امري پسنديده به شمار آيد و بس! بلكه امر عترت، جداي از امر پيامبر اكرم نبوده و قبول ولايت و امامت ائمة اطهار عليهمالسّلام همانند قبول رسالت و نبوت نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ، شرط لازم براي ورود به قلعه توحيد و حضور در اردوي اهل ايمان است.
از خداوند متعال، استواري بر اين اعتقاد را خواستاريم، تا همواره در مسير هدايت بوده، از زمرة تمسك جويان به ريسمان نجات الهي به شمار آييم.
پاورقيها:
1- سوره نجم آيات 3 و 4 .
2- امالي صدوق / 100 . 99.
3- اين حديث ،علاوه بر اينكه در كتب شيعي ، فوق تواتر نقل گرديده ، در كتب مشهور اهل سنت نيز از مرز تواتر گذشته است و به كرات نقل گرديده كه از آن جمله اند : صحيح مسلم / جلد هفتم / صفحه 122 ، صحيح ترمذي / جلد دوم / صفحه 307 ، مسند احمد بن حتبل / جلد سوم / صفحه 14 و 17 .
4- اين حديث نيز از طرق متعدد و از منابع مختلف در كتب فريقين نقل گرديده كه از آن جمله اند : صحيح مسلم بن حجاج ،مسند احمد بن حنبل ،نهايه ابن اثير .
على (ع) به كمك چهار تن ديگر پيامبر را دفن كرد
شيخ مفيد گويد: امير المؤمنين و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و اسامة بن زيد در قبر آن حضرت داخل شدند تا در دفن رسول خدا كمك كنند.پس انصار از بيرون خانه فرياد زدند: اى على!خدا را به ياد تو مىآوريم تا حق ما را امروز در مورد رسول خدا رعايت كنى و حق ما اين است كه يكى از انصار را به قبر رسول خدا داخل كنى تا ما نيز در به خاك سپارى پيامبر بهرهاى داشته باشيم.على گفت: اوس بن خولى به قبر داخل شود چون وى به خانه داخل شد على به او گفت: در قبر فرود آى.اوس فرود آمد.و امير المؤمنين رسول خدا را بر دو دست اوس نهاد و اوس نيز آن حضرت را در قبر گذاشت.چون جنازه بر زمين قرار گرفت على به اوس گفت: از قبر بيرون آى اوس نيز بيرون رفت و على وارد قبر شد و كفن را از چهره رسول خدا (ص) كنار زد و گونه آن حضرت را از طرف راست رو به قبله بر زمين نهاد.سپس خشت چيد و بر روى آن خاك ريخت و قبر را چهارگوش بنا كرد و بر آن خشتى نهاد و آن را به اندازه يك وجب از زمين بالا آورد.ابن سعد در طبقات نقل كرده است كه على (ع) بر قبر پيامبر آب نيز پاشيد.
ائمه ششگانه حديث از عبداللَّه بن زبير در كتابهاى خود روايتى آوردهاند كه وى مىگفت زبير با مردى از انصار براى آبيارى زمينشان در مورد آبراههاى كه رد زمين سنگلاخ سوختهاى قرار داشت و به سوى زمين زراعتى سرازير مىگشت دچار نزاع و درگيرى شدند. و براى فصل خصومت و نزاع حضور نبى اكرم رفتند آن حضرت فرمود اى زبير تو نخلستان خود را آبيارى كن آنگاه بند آبراه را بگشا و آب را به سوى نخلستان همسايه ات به جريان انداز مرد انصارى به نبى اكرم اعتراض نموده و عرض كرد از آنجا كه زبير پسر عمه تو است حكم را به نفع او صادر كردى رنگ چهره آن حضرت از اين سخن بر اثر خشم دگرگون گشت...
زيبر مىگفت من تصور نمىكنم كه آيه زير جز درباره همين قضيه در مورد قضيه ديگرى نازل شده باشد و آن اين آيه است: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى أنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً (4نساء/65) چنين نيست و سوگند به پروردگارت كه ايمان نياوردهاند مگر آنكه در اختلافى كه دارند تو را داور كنند، آنگاه در آنچه داورى كردى هيچ دلتنگى در خود نيابند و به خوبى [به حكم تو] گردن بگزارند.
جريان چنين نيست كه شما تصور مىكنيد كه آنان حتى با رفع خصومت بسوى طاغوت ايمان آوردند سوگند به پروردگارت ايمان نمىآوردند تا تو را در خصومت كه ميان آنهاپديد آمده حكم و ماكم قرار دهند آنگاه در دلهاى خودشكايت و ناراحتى از انچه گفته احساس ننمايند و در برابر تو تسليم گردند و حكمت راگردن نهند
روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در مسجد مدينه نماز ظهر مىخواند، على عليه السّلام نيز حاضر بود، فقيرى وارد مسجد شد، و از مردم خواست كه به او كمك كنند، هيچكس به او چيزى نداد.
دل فقير شكست و عرض كرد: خدايا گواه باش كه من در مسجد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله درخواست كمك كردم ولى هيچكس به من كمك نكرد.
در اين هنگام على عليه السّلام كه در ركوع نماز بود، با انگشت كوچكش اشاره كرد، فقير جلو آمد و با اشاره على عليه السّلام انگشتر را از انگشتر على عليه السّلام بيرون آورد و رفت.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از نماز به خدا متوجه شد و عرض كرد: پروردگارا برادرم موسى از تو تقاضا كرد:
قالَ رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى (20طه/25) گفت پروردگارا دل مرا برايم گشاده دار.
وَ يَسِّرْ لى أمْرى (20طه/26) و كارم را بر من آسان كن.
وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى (20طه/27) و گره از زبانم بگشا.
يَفْقَهُوا قَوْلى (20طه/28) تا سخنم را دريابند.
وَ اجْعَلْ لى وَزيراً مِنْ أهْلى (20طه/29) و از خانوادهام برايم دستيارى بگمار.
هارُونَ أخى (20طه/30) برادرم هارون را.
اشْدُدْ بِهِ أزْرى (20طه/31) و با او پشتوانهام را نيرومند گردان.
وَ أشْرِكْهُ فى أمْرى (20طه/32) و او را در كارم شريك گردان.
يعنى: سينه مرا گشاده دار. كار مرا آسان كن، و گره از زبانم بگشا، تا سخنان مرا بفهمند، و وزيرى از خاندانم براى من قرار بده، برادرم هارون را، به وسيله او پشتم را محكم گردان، و او را در كار من شريك كن.
پس از اين پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله عرض كرد:
اللهم اشرح لى صدرى و سير لى امرى و اجعل وزيراً من اهلى، علياً، اشدد به ظهرى.
پروردگارا سينه مرا گشاده دار - كار مرا بر من آسان گردان، و وزيرى از خاندانم برايم قرار بده كه على عليه السّلام باشد، بوسيله او پشتم را محكم كن.
هنوز سخن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله به پايان نرسيده بود كه جبرئيل نازل شد و اين آيه (55 سوره مائده) را نازل كرد:
إنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (5مائده/55) همانا سرور شما خداوند است و پيامبر او و مؤمنانى كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
سرپرست و رهبر شما تنها خداست و پيامبر او، و آنها كه ايمان آوردهاند و نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىپردازند.
به اين ترتيب، ولايت و رهبرى على عليه السّلام پس از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از سوى خدا اعلام گرديد.
اصولاً يكى از روشهاى رسول خدا(ص) اعزام مبلغ و دعوتنامه براى ساكنان مناطق ديگر بود. اعزامهاى تبليغى ايشان مختص به اطراف مدينه و مكه نبود، بلكه شامل تمام منطقه حجاز و كشورهاى ديگر مىشد:
الف) پيامبر اكرم(ص) نامهاى به اسقف نجران (ابوحارثه) در يمن نوشت و طى آن نامه ساكنان نجران را به آيين اسلام دعوت نمود. اين دعوت موجب مذاكرات فراوانى بين نمايندگان مسيحيان با پيامبر(ص) گشت
ب ) حضرت تعداد چهل تن از مبلغان ورزيده و حافظ قرآن را به منطقه نجد فرستادند كه البته منجر به شهادت آنان گشت. اين حادثه به فاجعه سپاه تبليغ مشهور است،
ج ) 185 نامه از متون نامههاى پيامبر كه براى تبليغ و دعوت به اسلام و ميثاق و پيمان نوشته شده است در كتب تاريخى موجود مىباشد. متون اين نامهها واشاراتى كه در لابهلاى آنها نهفته است، نصايح، اندرزها و تسهيلات و نرمشهاى پيامبرمه و همه گواه زنده بر ضد نظريه خاورشناسان است كه خواستهاند پيشرفت اسلام را زاييده نيزه و شمشير بدانند. از جمله آن 185 نامه مىتوان به موارد ذيل اشاره كرد :
۱) نامه پيامبر اسلام به خسرو پرويز زمامدار سرزمين وسيع ايران، كه تقريباً آسياى صغير را شامل مىشود
۲) نامه رسول خدا(ص) به قيصر و هرقل بزرگ روم
۳)نامه رسول خدا(ص) به مقوقس حكمران مصر
۴) نامه رسول خدا(ص) به نجاشى زمامدار سرزمين حبشه
۵)نامه حضرت به زمامداران شام و يمامه
آيا پيامبر در جريان تجديد بناى كعبه برهنه شد؟
همانگونه كه در متن داستان ذكر شد بر طبق پارهاى ازروايات رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در كار تجديد بناىكعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ با قريش همكارى مىكرد وكمك مىنمود،اما در اين رابطه رواياتى در صحيح بخارى ومسلم و مسند احمد بن حنبل و برخى كتابهاى ديگر آمده كهپذيرفتن آنها مشكل و بلكه غير قابل قبول است،و اينك روايتبخارى و مسلم كه بسندشان از عمرو بن دينار از جابر روايتكردهاند:
«...ان رسول الله(ص)كان ينقل معهم الحجارة للكعبةو عليه ازاره،فقال له العباس عمه:يابن اخى لو حللت ازاركفجعلت على منكبيك دون الحجاره؟قال فحله فجعله علىمنكبيه،فسقط مغشيا عليه،فما رؤى بعد ذلك عريانا...» (1) يعنى...رسول خدا(ص)با قريش براى ساختمان كعبهسنگ مىبرد و ازارش را بر كمر بسته بود (2) عباس عموى آنحضرتبدو گفت:اى برادر زاده خوب است ازارت را باز كنى و روىشانهات بگذارى تا مانع آزار سنگ(بر شانهات)بشود.
راوى گويد:آنحضرت ازارش را باز كرد و روى شانهاشگذارد ولى ناگهان دچار غشوه شد و به زمين افتاد،و از آن پسديگر كسى آنحضرت را برهنه نديد...
نگارنده گويد:از دنباله اين حديث معلوم مىشود كه قبل ازاين جريان-يعنى قبل از سى و پنجسالگى عمر رسول خدا(ص)
-اين ماجرا-يعنى برهنگى رسول خدا(ص)مشاهده شده بود،وآنحضرت را برهنه ديده بودند...!!
و شايد اين قسمت اشاره باشد به روايات ديگرى كه هماينان نقل كردهاند كه چند بار قبل از آن نيز اين ماجرا ازآنحضرت ديده شده بود،كه يكى از آنها هنگامى بود كه عمويش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح مىكرد... (3) و ديگرى دركودكى بود هنگامى كه با بچههاى مكه بازى مىكرد،كهروايت آنرا نيز در سيره ابن هشام و سيره ابن كثير و سيره حلبيه وجاهاى ديگر اينگونه نقل كردهاند:
و كان رسول الله صلى الله عليه و سلم،فيما ذكر لى،يحدث عماكان الله يحفظه به فى صغره و امر جاهليته انه قال:«لقد رايتنى فىغلمان من قريش ننقل الحجاره لبعض ما يلعب الغلمان،كلنا قدتعرى و اخذ ازاره و جعله على رقبته يحمل عليه الحجاره،فانىلاقبل معهم كذلك و ادبر اذ لكمنى لاكم ما اراه لكمه وجيعه،ثمقال:شد عليك ازارك.قال فاخذته فشددته على،ثم جعلت احملالحجارة على رقبتى و ازارى على من بين اصحابى»... (4) يعنى رسول خدا(ص)-چنانچه نقل شده-از سرگذشتخوددر كودكى و زمان جاهليتخود و نگهبانى خداوند از وىاينگونه حكايت كرده كه فرمود:
-من در ميان بچه پسرهاى قريش سنگهائى را براى بازىبچهها حمل مىكرديم و همگى برهنه شده بوديم و ازارمان راروى شانه گذارده و سنگها را روى آن مىگذارديم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم كه ناگهان شخصى با ستخودبر من زد كه فكر نمىكنم خيلى درد آورنده بود،و بمن گفت:
ازارت را ببند.
و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از ميان بچههاىديگر من بودم كه ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خودمىكشيدم...
و بهر صورت روايت ديگرى را نيز كه در مورد برهنه شدنآنحضرت در داستان تجديد بناى كعبه نقل كردهاند اينگونه استكه ابن كثير در سيرة النبويه اينگونه نقل كرده كه بسند خود ازبيهقى از عكرمه از ابن عباس از پدرش عباس روايت كرد:
«...عن عكرمه،حدثنى ابن عباس عن ابيه انه كان ينقلالحجارة الى البيتحين بنت قريش البيت،قال:و افردت قريشرجلين رجلين،الرجال ينقلون الحجاره،و كانت النساء تنقلالشيد».
قال:فكنت انا و ابن اخى،و كنا نحمل على رقابنا و ازرنا تحتالحجاره،فاذا غشينا الناس ائتزرنا.فبينما انا امشى و محمد امامىقال فخر و انبطح على وجهه،فجئت اسعى و القيتحجرى و هو ينظرالى السماء،فقلت:ما شانك؟فقام و اخذ ازاره قال: «انى نهيتان امشى عريانا»قال:و كنت اكتمها من الناس مخافة ان يقولوا مجنون» (5) .
يعنى عباس گويد:هنگامى كه قريش خانه كعبه را بناميكرد مردان قريش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغولبودند،مردها سنگ مىبردند و زنها گچ و گل تهيه مىكردند.
عباس گويد:من هم با برادرزادهام بودم،و سنگها را بادوش خود حمل مىكرديم و ازارهامان را باز كرده و زير سنگها(روى دوشمان)گذارده بوديم و هر وقتبا مردم مواجه مىشديمازارمان را مىبستيم،در همين احوال كه من مىرفتم و محمد(ص)نيز پيش روى من بود كه ناگهان بصورت بر زمين افتاد،من دويدم و سنگم را بر زمين انداختم و او را ديدم كه به آسماننگاه مىكرد،من گفتم:تو را چه شده؟
ديدم برخاست و ازارش را برگرفت و گفت:
من از اينكه برهنه راه بروم ممنوع شدم!
عباس گويد:من اين ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترسآنكه بگويند:ديوانه است!
اين بود حديثهائى كه راويان اهل سنت و بزرگان ايشاندرباره اين داستان شرمآور و غير قابل پذيرش و باور نقل كردهاند، و ما مىگوئيم.
اولا-راويان اين دو حديث كه آنرا از جابر و ابن عباسروايت كردهاند يعنى عمرو بن دينار و عكرمه وثاقت و اعتبارشاننزد ما ثابت نشده،بلكه عمرو بن دينار-چنانچه نقل شده-متمايلبه خوارج بوده و بلكه از پارهاى روايات استشمام مىشود كهناصبى بوده... (6) و«عكرمه»نيز از شاگردان ابن عباس ومواليان او است ولى او نيز هم عقيده با خوارج و بلكه از آنها بودهچنانچه از معارف ابن قتيبه و طبقات ابن سعد و كتابهاى ديگرنقل شده (7) و به دروغگوئى و جعل حديث و روايت مشهور بوده وبر ابن عباس دروغ مىبسته و به دروغ از او حديث نقل مىكردهچنانچه از ذيل كتاب طبرى و ميزان الاعتدال از سعيد بن مسيبروايتشده كه به مولاى خود«برد»مىگفت:
«لا تكذب على كما كذب عكرمه على ابن عباس» (8) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه كه عكرمه بهابن عباس دروغ مىبست!و ابن قتيبه نقل كرده كه پسرابن عباس يعنى-على بن عبد الله بن عباس-عكرمه را بر درمزبلهاى با طناب و زنجير بسته بود،برخى كه اين منظره را ديدند بصورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:
«اتفعلون هذا بمولاكم؟»آيا با مولا-و وابسته-خود،اينگونه رفتار مىكنيد؟
او در پاسخ گفت:
«ان هذا كان يكذب على ابى»!
آخر اين مرد بر پدرم دروغ مىبندد! (9) و ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته:او مرد فاسقى بود كه بهغناء گوش مىداد و با نرد بازى مىكرد،و در خواندن نمازسستى داشت و مرد سبك عقلى بود،و مطرود و منفور مسلمانانبود و بهمين دليل وقتى از دنيا رفت مسلمانان در تشييع جنازه ونماز بر او حاضر نشدند... (10) و ثانيا-متن اين روايات نيز با همديگر اختلاف دارد كههمين اختلاف سبب وهن و بىاعتبارى آنها مىشود،كه دربرخى از آنها آمده كه در داستان در كودكى آن حضرت بوده،ودر برخى آمده كه در داستان اصلاح چاه زمزم بوسيله ابوطالباتفاق افتاد،و در برخى نيز مانند همين روايات بود كه اينداستان شرمآور در ماجراى تجديد بناى كعبه بوده...
و از اينرو برخى احتمال دادهاند كه اين ماجراى شرمآوردوبار اتفاق افتاده يكى در كودكى و ديگرى در سى و پنجسالگى آنحضرت. (11)
و ثالثا-اين روايات،مخالف روايات ديگرى است كه خوداين آقايان نقل كردهاند كه احدى عورت رسول خدا را نديدن،ويا هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشده كه از آنجمله است روايتىكه مرحوم علامه امينى در الغدير از كتاب فتح البارى و شرحالمواهب زرقانى از همين ابن عباس روايت كردهاند كه گفته:
«كان صلى الله و سلم يغتسل وراء الحجرات،و ما راى احدعورته قط...» (12)
-يعنى رسول خدا(ص)چنان بود كه در پشتحجرهها غسلمىكرد،و احدى هرگز عورت آنحضرت را نديد...
و روايتى كه از سيره حلبيه نقل شده كه رسول خدا(ص)
فرمود:از كرامتهائى كه پروردگارم نسبتبه من انجام دادهاين است:
«ان احدا لم ير عورتى»-كه احدى عورت مرا نديده...! (13) و روايتى كه قاضى عياض در كتاب شفاء نقل كرده كه ازجمله خصائص رسول خدا(ص)اين بود:
«انه لم تر عورته قط،و لو رآها احد لطمست عيناه»كه هيچگاه عورت آنحضرت ديده نشد،و اگر كسى آنرامىديد چشمانش كور مىشد... (14) و نيز اين روايات مخالفاستبا روايتى كه اينان از رسول خدا(ص)نقل كردهاند كهصراحت دارد كه در بزرگى از آنحضرت چنين كارى سر نزدهاست و متن روايت كه ابن ابى الحديد از كتاب امالى محمد بنحبيب نقل كرده اينگونه است:
«و روى محمد بن حبيب فى«اماليه»قال:قال رسول الله صلىالله عليه و آله:اذكرو انا غلام ابن سبع سنين،و قد بنى ابن جدعاندارا له بمكة،فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فى حجورنافننقله،فملات حجرى ترابا فانكشفت عورتى، فسمعت نداء من فوقراسى:يا محمد،اخ ازارك،فجعلت ارفع راسى فلا ارى شيئا،الاانى اسمع الصوت،فتماسكت و لم ارخه، فكان انسانا ضربنى علىظهرى،فحررت لوجهى،و انحل ازارى فسترنى،و سقط التراب الى الارض،فقمت الى دار ابى طالب عمى و لم اعد» (15) .
يعنى-محمد بن حبيب در كتاب امالى خود روايت كرده كهرسول خدا(ص)-فرمود:ياد دارم كه من پسرى بودم فتسالهكه ابن جدعان (16) خانهاى در مكه مىساخت،و من با پسرانديگر خاك و خشت در دامان خود مىريختيم و براى ساختمانمزبور حمل مىكرديم،و بهمين منظور من دامان خود را پر ازخاك كردم و در نتيجه عورتم مكشوف شد،پس از بالاى سر خودندائى شنيدم كه گفت:اى محمد دامنت را بينداز!
من سرم را بلند كردم و چيزى نديدم جز همان صدائى را كهشنيده بودم،و به همين جهت من دامنم را بهمانگونه نگه داشتمو نينداختم كه ناگاه ديدم گويا انسانى استبر پشت من زد كهمن بصورت به زمين افتادم،و آن شخص دامن جامهام را باز كردو مرا با آن پوشانيد و در نتيجه خاكها روى زمين ريخت،و منبرخاسته و بخانه عمويم ابوطالب رفته و ديگر باز نگشتم(و بچنين كارى دست نزدم).
كه البته خود اين روايت نيز از نظر متن و سند مورد خدشهاست،ولى بهر صورت با آن روايات نيز مخالف و سبب وهن درآنها مىشود.
و هم چنين مخالف استبا روايتى كه مسلم در صحيح خودنقل كرده كه رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنين كارى نهىفرمود و متن حديث اينگونه است كه مسلم بسند خود از مسوربن مخربه روايت كرده كه گويد:
«...اقبلتبحجر ثقيل احمله و على ازار خفيف فانحل ازارى ومعى الحجر لم استطع ان امنعه حتى بلغتبه الى موضعه، فقالرسول الله(ص)ارجع الى ازارك فخذه و لا تمشوا عراة». (17) يعنى-من سنگ بزرگى و سنگينى را بر دوش مىكشيدم و بركمرم ازارى سبك بسته بودم كه در وقتحمل آن سنگ باز شدو بخاطر آن سنگ نتوانستم آنرا ببندم و هم چنان برهنه رفتم تاسنگ را بجاى خود بردم،و رسول خدا(ص)فرمود:برگرد ازارترا ببند و برهنه راه نرويد...
كه البته خود اين حديث نيز مورد بحث است و پذيرفتن آنمشكل مىباشد،زيرا ارباب تراجم نوشتهاند«مسور»در سال دوم هجرت رسول خدا(ص)در مكه متولد شد و هنگام رحلترسول خدا(ص)هشتسال بيشتر از عمرش نگذشته بود و معلومنيست در چه سالى به مدينه رفته و خدمت رسول خدا(ص)
رسيده و چنين عملى از او سر زده و يا در سال فتح مكه كه رسولخدا(ص)چند روز در مكه توقف فرمود،و طبق نقل اينها«مسور»شش ساله بوده خدمت آنحضرت رسيده و چنين اتفاقىافتاده...و گذشته از اينها روايت«مسور»از نظر علماى ما موردقبول و اعتماد نيست و بهر صورت آنها كه اين خبر را بدون اينبررسيها پذيرفتهاند بايد پاسخ اين اختلاف و تنافى را بدهند...
كه چگونه رسول خدا(ص)ديگران را در بچگى و كودكى ازچنين كارى نهى مىكند ولى خود مرتكب چنين كار زشتىمىشود...؟!
و باز اين روايات مخالف استبا روايتى كه هم اينان ازابوبكر روايت كردهاند كه هنگامى كه ما با رسول خدا(ص)درغار بوديم يكى از مشركين كه به تعقيب ما آمده بود بيامد و جامهخود را عقب زده و عورتش را باز كرد و نشست و شروع كرد بهبول كردن...
ابوبكر كه ترسيده بود گفت:اى رسول خدا اينان ما راديدند؟!
رسول خدا در پاسخ او فرمود:«لو رآنا لم يكشف عن فرجه» (18) اگر ما را ديده بود عورتش را اينگونه باز نمىكرد؟!
كه از اين روايت معلوم مىشود اينكار در نزد مشركين همزشت و قبيح بوده،و چگونه ممكن است رسول خدا(ص) دستبه چنين كار زشتى زده باشد!.
بارى بهتر است اين مقوله را با چند جمله از گفتار مرحومعلامه امينى پايان داده به دنباله بحث تاريخى خود بازگرديم:
مرحوم علامه امينى پس از نقل برخى از روايات در اين بارهمىگويد:
اى مسلمانان همگى بهمراه من بيائيد تا از اين دو بزرگواريعنى بخارى و مسلم كه اين روايات را نقل كردهاند-به پرسيم:
آيا اين بود پاداش آنهمه تلاش بىوقفه رسول بزرگوار اسلام و حقسپاسگزارى آنحضرت در راه اصلاح مردم؟آيا اين از تعظيم وعظمت مقام آنبزرگوار بحساب مىآيد؟و آيا صحيح است كهبگوئيم محمد(ص)در ملا عام،در حالى كه سى و نجسال ازعمر شريف آنحضرت مىگذشت-چنانچه ابن اسحاق گفته-ازارخود را باز كرده و مكشوف العوره راه مىرفته؟
بگذريم از اينكه راويان مزدور و بد سابقه ممكن است روى اهداف سياسى و در برابر ثمنى بخس و ناچيز اين روايات راجعل كردهاند!اما اين دو بزرگوار چرا آنها را در كتابهاىصحيح خود نقل كرده و در صدد تصحيح آنها برآمدهاند؟ آياخيال كردهاند اين كار از مصاديق روايت ديگرى است كه خودهمين دو بزرگوار از ابى سعيد خدرى روايت كردهاند كه درتوصيف رسول خدا(ص)گفته:
«كان اشد حياء من العذرا» (19) يعنى رسول خدا(ص)از دختر باكره و در پرده،شرم وحيايش بيشتر بود؟آيا اين مرد-يعنى رسول خدا(ص)-همانمردى است كه طبق روايات خودشان به ديگران مانند-جرهد ومعمر-دستور ميدهد كه حتى رانشان را در برابر ديگران برهنهنكنند،تا جائيكه بحثشده كه آيا«ران»نيز حكم عورت رادارد يا نه؟ (20) و آيا اينروايات مخالف با روايتى نيست كه قاضى عياض دركتاب شفا از عايشه روايت كرده كه گويد:
«و ما رايت فرج رسول الله(ص)قط» (21) -من هرگز عورت رسول خدا(ص)را نديدم.
مرحوم علامه امينى در اينجا عايشه را مخاطب قرار داده ومىگويد:
-اى ام المؤمنين تو اكنون بيا و ميان ما و راويان اين سخناننابجا و زشتحكمى عدل باش،و از روى عدالت دربارهكسانى كه نسبتبه ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنين نسبتناروائى را مىدهند حكم كن،نسبتهائى كه هيچ آدم پستىحاضر نيست آنرا درباره خود بپذيرد!
نگارنده گويد:نظير آنچه در بالا ذكر شد درباره كشفعورت رسول خدا(ص)در داستان تجديد بناى كعبه،روايتديگرى نيز درباره كشف عورت حضرت موسى عليه السلام ومشاهده بنى اسرائيل بدن برهنه آنحضرت را در صحيح بخارى وكتابهاى ديگر نقل كردهاند كه گرچه نظير آن در برخى ازتفاسير ما نيز نقل شده ولى از نظر ما آن حديث نيز مورد ترديد ومخدوش بنظر مىرسد و پذيرفتن آن،مشكل و دشوار است،و آنداستان«ثوبى حجر»است كه چون نزد برادران اهل سنت مسلمبوده از نظر ادبى نيز در كتابهاى دانشمندان علم نحو-در مبحثحذف حرف نداء در جائى كه منادى اسم جنس باشد-موردبحث قرار گرفته... و داستان بگونهاى كه در صحيح بخارى و كتابهاى ديگرآمده و برخى آنرا در ذيل آيه:
يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مماقالو و كان عند الله وجيها. (22) يعنى-اى كسانى كه ايمان آوردهايد نباشيد مانند كسانىكه موسى را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه كرد و درپيشگاه خدا آبرومند بود...بر طبق نقل بخارى اينگونه است.
«عن ابى هريرة رضى الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه و سلم:انموسى كان رجلا حييا ستيرا لا يرى من جلده شىء استحياء منه فآذاه من آذاهمن بنى اسرائيل فقالوا:ما يستتر هذا التستر الا من عيب بجلده اما برص و اماادرة و اما آفة و ان الله اراد ان يبرئه مما قالوا لموسى فخلا يوما وحده فوضعثيابه على الحجر ثم اغتسل،فلما فرغ اقبل الى ثيابه لياخذها و ان الحجر عدابثوبه فاخذ موسى عصاه و طلب الحجر فجعل يقول:ثوبى حجر ثوبى حجر!
حتى انتهى الى ملا من بنى اسرائيل فراوه عريانا احسن ما خلق الله و ابراه ممايقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله انبالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا»فذلك قوله«يا ايها الذينآمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها». (23) يعنى-از ابى هريره روايتشده كه رسول خدا(ص)فرمود:
موسى مردى با حيا بود كه پيوسته سعى مىكرد هر چه بيشتر بدن خود را از انظار بپوشاند،و بهمين جهت چيزى از پوستبدن اوديده نمىشد،و برخى از بنى اسرائيل كه مىخواستند او رابيازارند گفتند:
علت اين سعى و مواظبتبسيار،چيزى جز اين نمىتواندباشد كه عيبى مانند برص و پيسى در پوستبدن او است ويا فتقى در بيضه دارد و يا آفت ديگرى در بدن او است و گرنهاينقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نميكرد!
و چون خدا اراده فرمود كه موسى را از اين گفتار اينان تبرئهفرمايد روزى موسى با خود خلوت كرد و جامهاش را روى سنگگذارد و غسل كرد،و چون از غسل فارغ شد بسراغ جامهاش آمدتا برگيرد در اينوقتسنگ شروع به فرار و دويدن كرد،و موسىكه چنان ديد عصاى خود را در دست گرفت و بدنبال سنگروان شد و پيوسته مىگفت:
-جامهام را اى سنگ!جامهام را اى سنگ!-يعنى جامهامرا واگذار و برو و هم چنان بيامد تا به گروهى از بنى اسرائيلرسيد و آنها موسى را برهنه مشاهده كرده و ديدند كه از نظر خلقتو اندام بهترين خلقت را داشته و هيچ نقصى در خلقت ندارد،وبوسيله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه كرد...
در اينوقتسنگ ايستاد و موسى جامهاش را برگرفت و پوشيدو شروع كرد با عصاى خود به زدن آن سنگ،و بخدا سوگند كه اثر عصاى موسى عليه السلام كه سه بار يا چهار بار يا پنجبار بر آنسنگ زد مانند اثر زخمى بر آن سنگ مانده بود،و اين استمعناى گفتار خداى تعالى:
يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى... (24) كه البته بايد بدانيد اين يكى از دو تفسيرى است كه از اينآيه شده است، و تفسير ديگر آن است كه بنى اسرائيل موسىعليه السلام را متهم به كشتن هارون كردند،و خداوند بوسيلهاىاو را از اين اتهام تبرئه كرد،و اين تفسير را طبرسى(ره)و جمعىاز علماء اهل سنت نيز در ذيل اين آيه شريفه نقل كردهاندو از اينرو بايد گفت،اين تفسير بىاشكالتر،و به ذهننزديكتر است از آن تفسير و روايتى كه براى انسان سؤال انگيزاست،و سئوالاتى را در ذهن خواننده مىآورد كه بگويد:
آيا براى اثبات مردانگى و سلامت جسمى موسى عليه السلام راهديگرى-جز اين طريق زننده و زشت-وجود نداشت؟و حالا كهقرار بود از طريق اعجاز و خرق عادت اين مطلب براىبنى اسرائيل ثابتشود آيا هيچ راه محترمانه و مؤدبانهاى وجودنداشت جز اين راه؟و سئوال اينكه مگر در معجزه شرط نيست كهبه درخواست پيامبرى انجام گيرد؟و در اينجا اگر به اجازه و درخواست موسى بود پس چرا آنچنان ناراحتشد كه با چوببدنبال سنگ مىدويد و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟...
و گناه آن سنگ چه بود كه بايد به خشم موسى گرفتار شود؟...
و سئوالهاى ديگرى كه به ذهن هر خوانندهاى خطور مىكندو پاسخ صحيحى هم نمىتوان براى آن پيدا كرد؟
و در پايان اين بحث اين مطلب را هم بد نيست متذكر شويمكه بنا بگفته برخى از نويسندگان معاصر بعيد نيست كه اينافسانه زشت،يعنى افسانه برهنه شدن و كشف عورت انبياء وپيمبران الهى،از كتابهاى تحريف شده اهل كتاب در رواياتاسلامى آمده و از آنها بدينجا سرايت كرده و بوسيله دروغپردازانرنگ و آبى هم گرفته است،زيرا در كتاب اشعياء آمده است كهوى سه سال تمام در ميان مردم با پاى برهنه و بدن عريان راهمىرفت تا بمردم نشان دهد كه پادشاه آشور بدينگونه مصريان رابه اسارت برد... (25) و در تكوين نهم قسمت(21)آمده كه نوح پيغمبر شرابنوشيد و مستشد آنگاه برهنه شد و... (26) و در صموئيل اولى-اصحاح 19 فقره 23/24 آمده كهصموئيل آمد و ادعاى نبوت كرد و«نايوت»نيز بيامد و جامه خود را بيرون آورده و در پيش روى صموئيل قرار گرفت و هم چنانشب و روز برهنه در پيش روى او بود... (27)
پىنوشتها:
1-صحيح بخارى ج 1 ص 50 و ص 181-مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295و 310...
2-بايد دانست كه معمولا عربهاى آنزمان قسمت پائين بدن خود را با(ازار)كهبصورت لنگى بر كمر مىبستند مىپوشاندند و رسمشان نبوده كه شلوار دوخته بپوشندچنانچه هنوز هم در ميانشان اين رسم هست.
3-سيره حلبيه ج 1 ص 142 و 122.
4-سيره ابن هشام ج 1 ص 183 و سيره ابن كثير ج 1 ص 250،و نظير اين روايتداستان ديگرى نيز از آنحضرت نقل شده كه در پايان اين بحثخواهد آمد.
5-سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 251.
6-قاموس الرجال ج 7 ص 147.
7-و 8-قاموس الرجال ج 6 ص 327،حياة الامام الحسن ج 1 ص 87.
9-قاموس الرجال ج 6-ص 327.
10-تهذيب التهذيب ج 7-ص 263.
11-پاورقى سيره ابن هشام ج 1-ص 183-184.
12-الغدير ج 9 ص 288 بنقل از فتح البارى ج 6-ص 450 و شرح المواهب ج 4ص 284.
13-الصحيح من السيره ج 1-ص 139.
14-نقل از شفاى قاضى عياض ج 1 ص 95 و تاريخ الخميس ج 1 ص 214.
15-شرح ابن ابى الحديد ج 3-ط مصر-ص 253.
16-پيش از اين در داستان حلف الفضول در پاورقى گفته شد كه عبد الله بن جدعانيكى از ثروتمندان معروف مكه و سخاوتمندان آنزمان بوده كه هر روز جمع بسيارىرا اطعام مىكرد و درباره ثروتمند شدن او نيز قاضى دحلان در سيره خود(حاشيه سيره حلبيه ج 1-ص 99-100)داستانى نقل كرده كه به افسانه شبيهتراست تا بيك داستان واقعى.
17-صحيح مسلم ج 1 ص 105.
18-فتح البارى ج 7 ص 9 سيره حلبيه ج 2 ص 37.
91-صحيح بخارى ج 5 ص 203،صحيح مسلم ج 7 ص 78.
20-الغدير ج 9 ص 282 به بعد.
21-شفاى قاضى عياض ج 1 ص 91.
22-سوره احزاب آيه 69.
23-صحيح بخارى-با شرح كرمانى-ج 14 ص 55.
24-سوره احزاب 69.
25 و 26 و 27-الصحيح من السيره ج 1 ص 143-144.
-1) صوت نيكو
مطابق روايتي از امام باقر (ع) كه در تفسير عياشي آمده است ، پيامبر اكرم نيكوترين صوت را در قرائت قرآن داشته است: « إنَّ رسول الله كان احسن الناس صوتاً بالقرآن » . در روايتي ديگر آمده است: « كان قرائته (ص) مفسَّرةً حرفاً حرفاً » (قرائت پيامبر اكرم (ص) واضح ، حرف به حرف و عاري از هرگونه پيچيدگي و تداخل حروف بوده است). ...
-2) وضوح قرائت
قرائت پيامبر اكرم (ص) خوش صدايي ، وضوح تام و تفكيك كامل حروف و آيهها را با هم داشته است؛ امري كه در بسياري از قرائتهاي رايج امروز ، ديده نميشود.
در روايتي زيبا ، كه نسابي آن را نقل كرده است ، تصويري عيني از نمونه اقراي پيامبر اكرم (ص) بر اصحاب ، آمده است:
« عن عقبة بن عامر قال كنت أمشي مع رسول الله (ص) فقال: يا عقبة قل ، قلت: ماذا أقول؟ فسكت عني ثم قال: يا عقبه قل قلت: ماذا أقول يا رسول الله ؟ فسكت عني فقلت: اللهم أورده عليَّ ، فقال: يا عقبة قل ، ماذا أقول؟ فقال: قل اعوذ برب الفلق ... فقرأتها حتي أتيت علي آخرها ثم قال: قل ، قلت: ماذا اقول يا رسول الله ؟ قال : اعوذ برب الناس ... فقرأتها حتي أتيت علي آخرها»: چه بگويم؟ حضرت سكوت كرد. گفتم:« خدايا سخن حضرت را به من بازگردان » ، فرمود: اي عقبه! بگو! گفتم چه بگويم؟ فرمود: قل اعوذ برب الفلق ... من آن را خواندم تا به آخر آن رسيدم ؛ سپس فرمود: اي عقبه! بگو! گفتم: چه بگويم؟ فرمود: قل اعوذ برب الناس ... من آنگاه آن را تا پايان خواندم).
يكي از نكتههاي اين روايت ، آن است كه حضرت از هر فرصت مقتضي براي تشكيل كلاس درس و آمادهسازي ذهن كسي كه برايش قرآن ميخواند ، استفاده ميكند. تكرار امر « قل » و پاسخهاي عقبه مبني بر اينكه « چه بگويم » وي را سرا پا گوش ميسازد؛ تا به محض جريان يافتن واژهها بر لبهاي مبارك حضرت ، آن را يكباره فرا گرفته ، به قلب خويش منتقل سازد.
-3) رعايت وقوف
شناساندن مواضع وقف و تكيه بر رعايت آن ، يكي ديگر از اركان آموزش پيامبر اكرم (ص) بوده است. بعضي اصحاب روايت كردهاند: « كنا نتعلم الوقوف كما نتعلم القرآن: ( همانگونه كه قرآن را فرا ميگرفتيم ، وقفها را نيز ميآموختيم).
امام اميرالمؤمنين(ع) حفظ وقوق را يكي از اركان ترتيل ميدانستند؛ چنانكه فرمودند:« الترتيل تجويد الحروف و حفظ الوقوف» ( ترتيل ، نيكو ادا كردن حروف و رعايت وقفهاست).
يكي از دقتهاي رسول اكرم (ص) وقف بر پايان هر آيه بوده است. در تفسير مجمع البيان ، ذيل سوره « قل هو الله » آمده است، پيامبر در پايان هر آيه از اين سوره وقف ميفرمودند. اين مسأله در روايتي ديگر از « ام سلمه » داراي شمولي بيشتر است: « كان النبي (ص) يقطع قرائته آية آية» ( پيامبر (ص) قرائت خويش را به صورت آيه آيه ، تقطيع ميكردند).
-2) اقراء كوثري
آنچه در روش آموزش پيامبر اكرم (ص) به چشم نميخورد ، « اقراء تكاثري » است و آنچه اهميت دارد ، « اقراء كوثري » است؛ يعني اقرايي كه خير كثير به همراه آورد ، نه ظاهري چشمگير. شيخ صدوق در روايتي آورده است كه مردي نزد پيامبر اكرم (ص) رفت تا وي را قرآن بياموزد. حضرت شروع به خواندن قرآن كرد تا به اين سخن خداي تعالي رسيد كه :« فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره ». مرد گفت : همين مرا كافي است؛ آنگاه برخاست و رفت. پيامبر فرمود: اين مرد رفت در حالي كه فقيه گرديده بود. پيامبر (ص) در مقام سخن گفتن از تأثيراقراء و كوثري بودن آن ، از همين ميزان اثرپذيري ، تعبير به فقاهت و فهم دين كردهاند.
روايتي ديگر از ابن مسعود و ابي بن كعب ، شيوه تعليم رسول اكرم (ص) را اينچنين بيان مي كند:« إن رسول الله (ص) كان يقرؤهم العشر فلايجاوزونها حتي يعلموا ما فيها من العلم فيعلمهم القرآن و العمل جميعاً» . ( رسول خدا (ص) بر اصحاب ، ده آيه را ميخواند و آنان از آن ده آيه نميگذشتند؛ تا آنچه از آگاهي در آن وجود داشت ، دريابند ، به اين ترتيب ، پيامبر به ايشان قرآن و عمل را با هم تعليم ميداد.)
اولين نكتهاي كه از اين حديث استفاده ميشود ، تقدم كيفيت بر كميت و دوري از انباشتن آيهها و سورهها بر روي يكديگر است. تحذير امت از انبوه كاري و روي هم انباشتن بدون تدبر آيات در دستورها و ارشادهاي پيامبر (ص) نسبت به قرائت قرآن در نماز نيز ديده ميشود؛ ابوسعيد خدري از پيامبر (ص) روايت كرده است: « أمرنا رسول الله أن نقرأ فاتحة الكتاب و ما تيسر» رسول اكرم (ص) ما را به خواندن سوره « فاتحه الكتاب » و خواندن سورهاي كوتاه به دنبال آن امر كرد. تأكيد حضرت در مورد نماز به جهت دوري از تحميل بيش از حد و جلوگيري از پديد آمدن ادبار نستب به قرآن ، مورد تأكيد قرار گرفته است.
اين در حالي است كه بنا برچند روايت كه « ابن شبة » در « تاريخ المدينة المنورة » نقل كرده است ، عثمان شبها يك ركعت نماز ميخوانده و قرآن را در آن ختم ميكرده است منظور ما در اينجا ، بررسي صحت و سقم سند اين روايت نيست؛ تنها به ذكر اين نكته اكتفا ميشود كه حتي اگر چنين كاري عملاً نيز مقدور باشد و فاصله چند ساعت ميان نماز عشا و نماز صبح ، براي چنين كاري كفاف دهد ، دست كم تلاوتي واضح و مطلوب صورت نخواهد گرفت؛ به همين دليل ، چنين اموري هرگز در كلام و ارشادهاي معصومين (ع) ديده نميشود و چنين توصيههايي از سوي آنان ، صادر نشده است و اينگونه امور مورد تشويق قرار گرفته است ، تجهد با كيفيتي مخصوص است كه در كتب متعدد وارد شده است؛ يعني هشت ركعت نماز شب ، دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر كه در مجموع يازده ركعت ميشود و ركوع و سجود پياپي درميان آن بنده را وادار ميسازد ، پس از خواندن چند آيه در برابر پروردگارش به خاك درافتد و بر پاكي او وعظمت كتابش ، گواهي دهد.
بنا بر فتواي علماي شيعه ، دست كم در چهار موضع قرآن كريم ، سجده واجب است و كساني كه با شنيدن آيات الهي سجده نميكنند ، در آيات متعدد ديگري مورد توبيخ و ملامت قرار گرفتهاند:« فما لهم لايؤمنون و إذا قريءَ عليهم القرآن لايسجدون» [انشاقق 20 و 21]( آنان را چه شده كه ايمان نميآورند وچون قرآن بر آنان قرائت شود ، سر به خاك نميسايند).
از سوي ديگر ، كساني كه با شنيدن آيات الهي ، سر به سجده فرود ميآورند و يا به تعبير ديگر ، آيات الهي را به خاك ميافكند ، مورد تقدير قرار گرفتهاند: « إذا تتلي عليهم آيات الرحمن خروا سجداً و بكياً » [مريم 58]( چون آيات ( خداي ) بخشنده بر آنان تلاوت شود ، به خاك و گريه ميافتند).
در روايات ، احاديث متعددي از اين دست ملاحظه ميشود كه:« من قرأ القرآن في أقل من ثلاث لم يفقهه» ( هر كه قرآن را در كمتر از سه روز بخواند ، آنرا فهم نميكند).
اصحاب ، همزمان با نزول تدريجي قرآن و به فراخور حال خود ، آيهها و سورههاي پراكنده را با واسطه و يا بي واسطه ، از لسان مبارك بزرگ معلم قرآن و به صورت سمعي ، فرا ميگرفتند.
چه بسا فردي از صحابه تازه مسلمان يك يا چند سوره مي دانست و صحابي ديگر كه سابقه بيشتري در اسلام داشت ، دهها سوره. براي هر يك از اين دو ، همان ميزاني كه فرا گرفته بودند و آن را بدون هيچگونه عارضه و مشكلي قرائت ميكردند ، « قرآن» محسوب ميشد و عبارت پاياني آن ، موضع ختم ايشان تلقي ميگشت.
پيامبر اكرم (ص) در شيوه آموزش از يكسو ، بر اين اصل تأكيد ميكرد كه « قرآن » محسوب ميشد و عبارت پاياني آن ، موضع ختم ايشان تلقي ميگشت.
پيامبر اكرم (ص) در شيوه آموزش از يكسو ، بر اين اصل تأكيد ميكرد كه « قرآن » هر كس به همان ميزاني است كه بر او قراء شده و او آن را فراگرفته است؛ لذا قرآن آموز را از انبوه كاري و انباشت تكاثري باز ميداشت تا بقيه سورهها را نيز به همان شيوه اصولي و صحيح اقراء از جناب ايشان يا ديگران فرا گيرد و از سوي ديگر ، بر تكرار مستمر ميزان فراگرفته شده، به منظور تثبيت آن در قلب قرآن آموز ، تاكيد ميورزيد: سئل رسول الله (ص) أيُ الناس خير؟ قال:« الحال المرتحل ، أيْ الفاتح الخاتم الذي يفتح القرآن و يختمه فله عندالله دعوة مستجابة» ( از پيامبر (ص) سؤال شد: بهترين مردم چه كسي است ؟ فرمود: حال مرتحل ؛ يعني كسي كه پياپي قرآن را به قرائت آغاز ميكند و آن را به پايان ميبرد. دعاي چنين كسي نزد خدا مستجاب است.
-2) « تيسير» در تعليم قرآن كريم
آنچه گذشت ، نمونههايي از تيسير و تسهيلي بود كه كار رسول خدا (ص) ، به عنوان معلم قرآن ، وجود داشت. موضوع «تيسير» و « تيسر » در قرائت و حفظ قرآن كريم ، محدود به عوامل مذكور نميشود؛ بلكه دامنه آن بسيار وسيعتر از اين موارد است.
بسياري از سخت گيريهايي كه امروزه ، در باب تعليم قرآن كريم به چشم ميخورد ، در زمان پيامبر اكرم (ص) بر « إقراي» قرآن و شيوه اصحاب ، بر « استقراء » و تكرار آيات ، استوار بود. و هر كس از سياه و سفيد و عرب و عجم ، بر حسب وسع و تواناييي خود ، به فراگيري قرآن ميپرداخت و سعي آنان نيز نزد پيامبر اكرم (ص) همواره مشكور بود.
سيره پيامبر اكرم (ص) تشويق حكيمانه و خردمندانه مشتاقانه كلام وحي بود. ايشان هيچگاه به سختگيريها و نكته سنجيهاي تجويدي نميپرداختند و از تشويقهاي غير معقول نيز كه گاه گروهي معدود را در اوج قهرماني قرار ميدهد و ديگران را ولو به طور غير مستقيم ، در مرتبهاي پايينتر مينشاند و آنها را فاقد كارآيي و هنرنمايي درعرصه قرائت قرآن نشان ميدهد، پرهيز ميكردند. در حديثي از ايشان آمده است: « إن الرجل الأعجمي ليقرأالقرآن بعجميته فترفعه الملائكة علي عربية» ( مرد غير عرب از امت من ، قرآن را به زبان غير عربي ميخواند ؛ آنگاه ملائكه آن را به همان صورت عربي خالص ، بالا ميبردند).
شق القمر معجزهاى از معجزات پيامبر(ص)
1-تاريخ وقوع اين معجزه
در اينكه اين معجزه در زمان رسول خدا(ص)و در مكه انجامشده اختلافى در روايات و گفتار محدثين نيست و مسئلهاجماعى است،ولى در مورد تاريخ آن اختلافى در رواياتو كتابها بچشم مىخورد.
از مرحوم طبرسى در اعلام الورى و راوندى در خرائج نقل شده كه گفتهاند اين داستان در سالهاى اول بعثت اتفاق افتاد (1) ولىمرحوم علامه طباطبائى در تفسير الميزان در دو جا ذكر كرده كهاين ماجرا در سال پنجم قبل از هجرت اتفاق افتاد (2) و در يكجاى آن از پارهاى روايات نقل كرده كه:
اين داستان در آغاز شب چهاردهم ذى حجه پنجسال قبل ازهجرت اتفاق افتاد.و مدت آن نيز اندكى بيش نبود.
2-چگونگى ماجرا
در روايات مختلفى كه در تواريخ شيعه و اهل سنت ازابن عباس و انس بن مالك و ديگران نقل شده عموما گفتهاند:
اين معجزه بنا بدرخواست جمعى از سران قريش و مشركان مانندابو جهل و وليد بن مغيره و عاص بن وائل و ديگران انجام شد،بدينترتيب كه آنها در يكى از شبها كه تمامى ماه در آسمان بود بنزدرسول خدا(ص)آمده و گفتند:اگر در ادعاى نبوت خود راستگو وصادق هستى دستور ده اين ماه دو نيم شود!رسول خدا(ص)
بدانها گفت:اگر من اينكار را بكنم ايمان خواهيد آورد؟
گفتند:آرى،و آنحضرت از خداى خود درخواست اين معجزه راكرد و ناگهان همگى ديدند كه ماه دو نيم شد بطورى كه كوهحرا را در ميان آن ديدند و سپس ماه به هم آمد و دو نيمه آن به همچسبيد و همانند اول گرديد،و رسول خدا(ص) دوبار فرمود:
«اشهدوا،اشهدوا»يعنى گواه باشيد و بنگريد!
مشركين كه اين منظره را ديدند بجاى آنكه به آنحضرتايمان آورند گفتند!«سحرنا محمد»محمد ما را جادو كرد،و ياآنكه گفتند:«سحر القمر،سحر القمر»ماه را جادو كرد!
برخى از آنها گفتند:اگر شما را جادو كرده مردم شهرهاىديگر را كه جادو نكرده!از آنها بپرسيد،و چون از مسافرانو مردم شهرهاى ديگر پرسيدند آنها نيز مشاهدات خود را در دو نيمشدن ماه بيان داشتند (3) .
و در پارهاى از روايات آمده كه اين ماجرا دو بار اتفاق افتادولى برخى از شارحين حديث گفتهاند:منظور از دو بار همان دوقسمتشدن ماه است نه اينكه اين جريان دو بار اتفاق افتادهباشد. (4) و البته مجموع رواياتى كه درباره اين معجزه وارد شده حدود بيست روايت ميشود كه در كتابهاى حديثى شيعه و اهل سنتمانند بحار الانوار و سيرة النبوية ابن كثير و در المنثور سيوطى وديگران نقل شده.
3-گفتار بزرگان در مورد اجماع و تواتر روايات در اين باره
عموم محدثين و علماى اسلامى درباره وقوع اين معجزه ازرسول خدا(ص)ادعاى اجماع و تواتر روايات را كردهاند چنانچهمرحوم طبرسى از علماى شيعه در مقام رد گفتار مخالف گفته:
«المسلمين اجمعوا على ذلك فلا يعتد بخلاف من خالف فيه...» (5) مسلمانان بر انجام اين معجزه اجماع دارند و از اينرو بگفتار مخالفاعتنائى نيست.
و ابن شهر آشوب در مناقب گويد:
«اجمع المفسرون و المحدثون سوى عطاء و الحسن و البلخى فى قوله«اقتربت الساعة...»انه اجتمع المشركون.و آنگاه داستان را نقلكرده» (6) .
و از علماى اهل سنت نيز فخر رازى در تفسير مفاتيح الغيب درتفسير سوره قمر گويد:
«المفسرون باسرهم على ان المراد ان القمر حصل فيهالانشقاق...» (7) .
مفسران همگى بر اين عقيدهاند كه در ماه انشقاق پديد آمد و دو نيم شد...
و سپس داستان را بهمانگونه كه ما نقل كرديم بيان مىكند.
و از قاضى در شفاء نقل شده كه گفته:
«اجمع المفسرون و اهل السنة على وقوع الانشقاق». (8) چنانچه ابن كثير در سيرة النبوية گويد:
«و قد اجمع المسلمون على وقوع ذلك فى زمنه عليه الصلاة و السلامو جاءت بذلك الاحاديث المتواترة من طرق متعددة تفيد القطع عند مناحاط بها و نظر فيها» (9) .
-مسلمانان اجماع بر وقوع آن در زمان آنحضرت دارند و حديثهاى متواترهنيز از طرق متعدده در اين باره رسيده كه براى هر كس كه بدانها احاطه داشته ودر آنها نظر افكنده موجب قطع خواهد شد.
و مرحوم علامه طباطبائى از دانشمندان و مفسران معاصر نيزفرموده:
«آية شق القمر بيد النبى(ص)بمكة قبل الهجرة باقتراح من المشركين مما تسلمها المسلمون بلا ارتياب منهم».
-معجزه شق القمر بدست رسول خدا(ص)در مكه پيش از هجرت بنابدرخواست مشركان از موضوعاتى است كه مسلمانها همگى وقوع آنرا مسلمدانسته و ترديدى در آن نكردهاند.
و از دانشمندان معاصر اهل سنت نيز دكتر سعيد بوطىنويسنده كتاب فقه السيرة در اينباره گويد:
«و هذا امر متفق عليه بين العلماء انه قد وقع فى زمان النبى(ص)و انهكان احدى المعجزات» (10) .
-و اين چيزى است كه ميان علماء مورد اتفاق است كه در زمان رسولخدا(ص)اتفاق افتاده و يكى از معجزات اوست.
و اين بود نمونههائى از گفتار علماء و محدثين شيعه واهل سنت در اينباره،و از اينرو بهتر آنست كه از ذكر گفتههاىمخالفان صرفنظر كرده و بدنبال بخش بعدى برويم و انشاء اللهتعالى در پايان مقاله به برخى از شبهات آنها پاسخ خواهيم داد.
4-دليلى از قرآن كريم
بجز برخى معدود از اهل تفسير همانگونه كه در خلالبحثهاى گذشته گفته شد:عموم مفسران شيعه و اهل سنت گفتهاند: آيه مباركه:
«اقتربت الساعة و انشق القمر،و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحرمستمر».
-قيامت نزديك شد و ماه شكافت،و اگر معجزهاى ببينند روى بگردانند وگويند جادوئى است مستمر.
درباره همين معجزه شق القمر نازل شده و همان داستان رابازگو ميكند كه مشركان درخواست چنين معجزهاى كردند و چونبه وقوع پيوست روى گردانده و گفتند:جادوئى است مانندجادوهاى ديگر.
تنها از حسن و عطا و بلخى نقل شده كه گفتهاند:«انشق»در اينجا بمعناى«سينشق»استيعنى بزودى در قيامت ماه دونيم خواهد شد و اينكه بلفظ ماضى آمده بخاطر اينكه محققا واقعخواهد شد،ولى اين تفسير بگفته علامه طباطبائى و ديگران بسياربىپايه است و دلالت آيه بعدى كه مىفرمايد:«و ان يرو آيةيعرضوا،و يقولوا سحر مستمر»آنرا رد مىكند براى اينكه سياق آنآيه روشنترين شاهد استبر اينكه منظور از«آيت»معجزه بقولمطلق است،كه شامل دو نيم كردن ماه هم ميشود،يعنى حتىاگر دو نيم شدن ماه را هم ببينند ميگويند سحرى استپشتسر هم،و معلوم است كه روز قيامت روز پرده پوشى نيست،روزيست كه همه حقايق ظهور مىكند،و در آنروز همه در بدر دنبال معرفت مىگردند،تا بآن پناهنده شوند.و معنا ندارد درچنين روزى هم بعد از ديدن«شق القمر»باز بگويند اين سحرىاست مستمر،پس هيچ چارهاى نيست جز اينكه بگوئيم شق القمرآيت و معجزهاى بوده،كه واقع شده،تا مردم را بسوى حق وصدق دلالت كند،و چنين چيزى را ممكن است انكار كنند وبگويند سحر است.
نظير تفسير بالا در بىپايگى گفتار بعضى ديگر است كهگفتهاند:كلمه«آيت»اشاره استبآن مطلبى كه رياضى داناناين عصر بآن پى بردهاند،و آن اينستكه كره ماه از زمين جداشده،همانطور كه خود زمين هم از خورشيد جدا شده،پس جمله«و انشق القمر»اشاره استبيك حقيقت علمى،كه در عصرنزول آيه كشف نشده بود،بعد از صدها قرن كشف شد.
وجه بىپايگى اين تفسير اينستكه در صورتى كه گفتاررياضى دانان صحيح باشد آيه بعدى كه مىفرمايد:«و ان يروا آيةيعرضوا و يقولوا سحر مستمر»با آن نمىسازد،براى اينكه از احدىنقل نشده كه گفته باشد خود ماه سحرى است مستمر.
علاوه بر اينكه جدا شدن ماه از زمين اشتقاق است،و آنچه درآيه شريفه آمده انشقاق است،و انشقاق را جز بپاره شدن چيزىو دو نيم شدن آن اطلاق نمىكنند،و هرگز جدا شدن چيزى از چيز ديگر كه قبلا با آن يكى بوده را انشقاق نمىگويند.
و نظير وجه بالا در بى پايگى اين وجه است كه بعضى اختياركرده گفتهاند:انشقاق قمر بمعناى برطرف شدن لمتشبهنگام طلوع آن است،و نيز اينكه بعضى ديگر گفتهاند:انشقاققمر كنايه است از ظهور امر و روشن شدن حق.
البته اين آيه خالى از اين اشاره نيست،كه انشقاق قمر يكىاز لوازم نزديكى ساعت است.
5-پاسخ از چند اشكال
يكى از اشكالهائى كه بر وقوع معجزه شق القمر شده و بامعجزه معراج رسول خدا(ص)نيز از اين جهت مشترك استاشكالى است كه سابق بر اين،روى فرضيه بطلميوس كه خرقو التيام را در افلاك محال مىدانستند كردهاند و خلاصه فرضيهآنها اين بود كه افلاك را اجسامى بلورين مىدانستند و مجموعهآنها را نيز نه فلك مىپنداشتند كه همانند ورقههاى پياز روىهم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخى بر آنها چسبيدهبود و حركتستارگان را نيز با حركت افلاك مىگرفت،يعنىهر فلكى حركتى داشت و قهرا با حركت فلك گل ميخى هم كهبر او چسبيده بود حركت مىكرد،و روى اين نظريه مىگفتندخرق و التيام-يعنى شكسته و بسته شدن-در آنها محال است،و چون شق القمر-دو نيم شدن ماه-و هم چنين داستان معراججسمانى رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاك ميشد آنرامنكر شده و يا دستبه تاويل و توجيه در آنها مىزدند،غافل ازآنكه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط،قرآن كريم آنرامردود دانسته و پنبه افلاك پوسته پيازى را زده است،آنجا كه درباره خورشيد و ماه و فلك گويد:«و الشمس تجرى لمستقر لها ذلكتقدير العزيز العليم،و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم،لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فىفلك يسبحون».
(سوره يس آيه 38-40)
كه اولا حركت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبتميدهد،و ثانيا«فلك»را مدار آنها دانسته و ثالثا حركت آنها رادر اين مدار بصورت«شنا»و شناورى بيان فرموده،و فضاىآسمان بى انتها را بصورت درياى بيكرانى ترسيم فرموده كه اينستارگان همچون ماهيان در آن شناورى ميكنند.و علم وكشفيات و اختراعات جديد و سفينههاى فضائى و موشكها وآپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد،و برهيئتبطلميوسى خط بطلان كشيده و در زواياى تاريخ دفنكرد. و يا اين آيه كه در سوره فصلت(آيه 11)آمده كه مىفرمايد:
«ثم استوى الى السماء و هى دخان»كه آسمان را همانند دودىدانسته،و آيات ديگر كه جاى ذكر آنها نيست.
اشكال ديگرى كه برخى به اين معجزه كردهاند اينستكه اگراينطور كه ميگويند قرص ماه دو نيم شده باشد بايد تمام مردم دنياديده باشند،و رصد بندان شرق و غرب عالم اين حادثه را دررصدخانه خود ضبط كرده باشند،چون اين از عجيبترين آياتآسمانى است،و تاريخ تا آنجا كه در دست است و همچنينكتب علمى هيئت و نجوم كه از اوضاع آسمانى بحث مىكندنظيرى براى آن سراغ ندارد،و قطعا اگر چنين حادثهاى رخ دادهبود اهل بحث كمال دقت و اعتناء در شنيدن و نقل آن را بكارمىبردند،و مىبينيم كه نه در تاريخ از آن خبرى هست و نه دركتب علمى اثرى از آن ديده مىشود؟
پاسخى كه از اين اعتراض دادهاند خلاصهاش اين است كهگفتهاند:اولا ممكن است مردم آنشب از اين حادثه غفلت كردهباشند،زيرا چه بسيار حوادث جوى و زمينى رخ مىدهد كه مردماز آن غافلند،و اينطور نيست كه هر حادثهاى رخ دهد مردمبفهمند،و آنرا نزد خود محفوظ نگهداشته،پشتبه پشت و سينه بسينه تا عصر ما به يكديگر منتقل كنند.
و ثانيا سرزمين حجاز و اطراف آن از شهرهاى عربغيره رصدخانهاى نداشتند،تا حوادث جوى را ضبط كند، رصدخانههائى كه در آن ايام بفرضى كه بوده باشد در شرق درهند،و در مغرب در روم و يونان و غيره بوده،در حاليكه تاريخ ازوجود چنين رصدخانههائى در اين نواحى و در ايام وقوع حادثه همخبر نداده و اين جريان بطوريكه در بعضى از روايات آمده دراوائل شب چهاردهم ذى الحجه سال هشتم بعثتيعنى پنجسالقبل از هجرت اتفاق افتاده.
علاوه بر اينكه بلاد مغرب كه اعتنائى باينگونه مسائلداشتهاند(البته اگر در آن تاريخ چنين اعتنائى داشته بودند)بامكه اختلاف افق داشتهاند،اختلاف زمانى زياديكه باعث ميشدآن بلاد جريان را نبينند،چون بطوريكه در بعضى از رواياتآمده قرص ماه در آن شب تمام بوده،و در حوالى غروب خورشيدو اوائل طلوع ماه اتفاق افتاده،و ميانه انشقاق ماه و دوباره متصلشدن آن زمانى اندك فاصله شده است،ممكن است مردم آنبلاد وقتى متوجه ماه شدهاند كه اتصال يافته بوده.
از اينهم كه بگذريم،ملتهاى غير مسلمان يعنى اهل كليساو بتخانه را در امور دينى و مخصوصا حوادثى كه بنفع اسلام باشد متهم و مغرض مىدانيم،و چه بسيار حوادث مهمتر از اين راناديده گرفته و نقل نكردهاند.
اشكال ديگرى هم برخى با استناد به پارهاى از آيات كريمهقرآنى كردهاند كه مرحوم علامه طباطبائى در ذيل همين آياتسوره قمر نقل كرده و جواب كافى و شافى به آن داده بتفصيلىكه هر كه خواهد به تفسير الميزان آنمرحوم مراجعه نمايد.
و بطور كلى در پاسخ اين گونه اعتراضات و شبهات بايدبگوئيم:
ما وقتى مسئله نبوت را پذيرفتيم و به«غيب»ايمان آورده ومعجزه را قبول كرديم ديگر جائى براى بحث و رد و ايراد و تاويلو توجيه باقى نمىماند،مگر با كدام تجزيه و تحليل مادى مسئلهشكافتن سنگ سختبا ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمهآب گوارا قابل توجيه است (11) ،و با كدام حساب ظاهرى حاضركردن تختبلقيس در يك چشم برهم زدن از صنعا بهبيت المقدس قابل درك و قبول است (12) ،و با كدام وسيلهاى-جز معجزه-ميتوان عصاى چوبى را به اژدهائى بزرگ«ثعبان مبين»تبديل نمود (13) ،و يا با زدن همان عصاى چوبين بدر يا ميتوان آنراشكافت،و دوازده شكاف در آن پديدار كرد، (14) و لشكرى عظيمرا از آن دريا عبور داد.
اينها و امثال اينها معجزاتى است كه در قرآن كريم آمده وروايات صحيحه اثبات آنها را تضمين كرده كه از آنجمله استمعجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمىتوان باتئوريها و فرضيههائى همچون«محال بودن خرق و التيام درافلاك»و هيئتبطلميوسى كه سالها و قرنها بعنوان يك قانونمسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن بهاثبات رسيده و بصورت مضحكهاى در آمده دستبتاويل و توجيهاين آيات و روايات زد،چنانچه برخى در گذشته و يا امروزمتاسفانه اينكار را كردهاند.
و اساس اين توجيهات و تاويلات آن است كه ظاهرا اينانمعناى صحيح«نبوت»و«وحى»و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستى ندانسته و يا همه را خواستهاند با فكرمادى و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل كنند،و قدرتلا يزال و بى انتهاى آفريدگار جهان را از ياد بردهاند و در نتيجه بهچنين تاويلاتى دست زدهاند و گرنه بگفته«ويليم جونز» (15) :
-آن قدرت بزرگى كه اين عالم را آفريد از اينكه چيزى از آنكم كند يا چيزى بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!
و بگفته آن دانشمند ديگر اسلامى«دكتر محمد سعيدبوطى» (16) اطراف وجود ما و بلكه خود وجودمان را همه گونهمعجزهاى فرا گرفته ولى بخاطر انس و الفتى كه ما به آنها پيداكردهايم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مىدانيم درصورتيكه در حقيقت هر كدام معجزه و يا معجزاتى شگفتانگيزاست.
مگر اين ستارگان بىشمار،و حركت اين افلاك،و قانونجاذبه زمين و يا ستارگان ديگر،و حركت ماه و خورشيد،و ايننظم دقيق و حساب شده،و خلقت اينهمه موجودات ريز و درشتبلكه خلقتخود انسان-كه آن دانشمندان بزرگ او را موجودناشناخته ناميده-و گردش خون در بدن،مسئله روح،و مسئله مرگ و حيات،و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگرى كه دروجود انسان و خلقتحيوانات و موجودات ديگر بكار رفته وموجود است معجزه نيست!
با اندكى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همهرا معجزه ميداند ولى از آنجا كه مانوس و مالوف بوده براى ماصورت عادى پيدا كرده و از حالت اعجازى آنها غافل شدهايم.
يك تذكر پايانى
همانگونه كه گفتيم:در مسئله معراج و شق القمر هر چه رابراى ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مىپذيريم،و اما پارهاى از روايات غير صحيح و به اصطلاح«شاذ»ى را كه دركتابها ديده مىشود،مانند آنكه در مسئله شق القمر نقل شده كهماه به دونيم شد و بگريبان رسولخدا رفت و سپس نيمى از آستينراست و نيمى از آستين چپ آنحضرت خارج شد و دوباره بهآسمان رفت و بيكديگر چسبيد.نمىپذيريم و بلكه اينگونه نقلهارا مجعول مىدانيم.و بگفته ابن كثير اين گفته برخىقصه پردازانى است كه هيچ اصلى ندارد و دروغى آشكار استكه صحت ندارد (17) .
و يا پارهاى از خصوصيات و رواياتى كه در داستان معراج ومشاهدات رسولخدا صلى الله عليه و آله در آسمانها و بهشت ودوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبرى آنرا تاييد نكرده مانمىپذيريم و اصرارى هم به قبول آن نداريم.
پىنوشتها:
1.بحار الانوار-ج 17-ص 354 و 357.
2.الميزان-ج 19-ص 69 و 72.
3.بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سيره ابن كثير-ج 2-ص 113-121.
4.به صفحه 350 از جلد 17 بحار و پاورقى آن مراجعه شود.
5.مجمع البيان-ج 9-ص 186.
6.بحار الانوار-ج 17-ص 357.
7.مفاتيح الغيب-ج 29-ص 28.
8.بحار الانوار-ج 17-ص 349.
9.سيرة النبوية-ج 2-ص 114.
10.فقه السيره-ص 150.
11.«و اوحينا الى موسى اذا استسقى قومه ان اضرب بعصاك الحجر،فانبجست منهاثنتا عشرة عينا...»(سوره اعراف-آيه 160) .
12.«قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك...»(سورهنمل-آيه 40).
13.«فالقى عصاه فاذا هي ثعبان مبين»(سوره شعرا-آيه 32).
14.به آيات مباركه سوره بقره-آيه 50 و سوره طه-آيه 77 و سوره شعرا-آيه 63 و سورهدخان-آيه 24 مراجعه شود.
15.و 16.فقه السيره-ص 150-151.
17.سيره النبويه ابن كثير-ج 2-ص 120-121.
حوادث شب ولادت
در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرتحوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كهپيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله«ارهاصات»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد،و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:
يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضتبحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم
و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق«ره»در كتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلامروايت كرده و ترجمهاش چنين است كه آنحضرت فرمود:
ابليس به آسمانها بالا مىرفت و چون حضرت عيسى«ع»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مىرفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص»بدنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانهممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوعگرديدند،و قريش كه چنان ديدند گفتند:
قيامتى كه اهل كتاب مىگفتند بر پا شده!
عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانىاست كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مىشوند و تابستان و زمستاناز روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامتبر پا شده و مقدمهنابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازهاى اتفاقافتاده.
و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكستخورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد.
آتشكدههاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.
و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربىرا يدك مىكشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكندهشدند،و طاق كسرى از وسط شكستخورد و رود دجله در آنوارد شد.
و در آن شب نورى از سمتحجاز بر آمد و همچنان بسمتمشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهىسرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخننمىگفتند.
دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.
آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاىخود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بداننگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گويندهاىمىگفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفتهبود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامنگذارده گفت:
الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما
ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است.
آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارىسرود.
و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارىطلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مىبينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسىبن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاقچيست؟
آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازهاىنديديم.
ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفتهاند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چونگنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد:
-برو اى دور شده از رحمتحق!ابليس گفت:اى جبرئيلاز تو سؤالى دارم؟
گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازهاى در زمين رخداده؟
پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.
شيطان پرسيد:مرا در او بهرهاى هست؟گفت:نه.
پرسيد:در امت او چطور؟
گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.
و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كردهچنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كهچون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوعگردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟
گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبراناست و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.
اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانههاىخود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بنعبد المطلب پسرى متولد شده.
اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اينمولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.
قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را بهبيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودىعارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.
يهودى برخاست و گفت:آيا مىخنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مىنهد...
قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريفمىكردند.
و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايتبالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوتاز خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسىاست كه آنها را پراكنده و نابود سازد!
قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابىكه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كهزبانزد مردم شرق و غرب گردد.
ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمىيابد!
و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادثقبل از بعثت رسولخدا«ص»ذكر شده نه مقارن ولادت.
مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخطبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايتشده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمعالآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقلكرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كردهاند كهگفته است:
«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسولالله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعرانعرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مىگويد:
و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميلو نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسلخرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل
يك سئوال
اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟
كه ما در پاسخ اين سئوال مىگوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابتشد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديثو روايت مىتواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح«صغراى قضيه»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمىتواند داشته باشد،وگرنه كدامتاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبعوحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثىمحكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمهمعصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!
مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علومآنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟
و ثانيا-مىگوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخوردهاى از گذشتگان و زمانهاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اينروايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟
جائى كه مقدسترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمهنسخههاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستوراتدينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در اماننبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كردهاند،ديگر چگونه كتابهاىتاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانهها با نسخههاى خطىمنحصر به فرد يا نگشتشمارى وجود داشته مىتواند مورد اعتمادباشد؟
و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كهاوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همهوقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارششده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مىافتادهمطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اينوسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهوارههاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مىتوان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافيهاى انحصارىمىتوانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كهبصورت معجزه آسمانى براى شكستيك قدرت طاغوتى و يكدربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال«شقالقمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مىباشد و بگفتهدكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاىگذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاىجادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و رواياتديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مىشود؟!...
و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشتهدر انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونهاست و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مىكرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مىخواستهاند آنها را افرادىماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازهنمىدادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشانانجام مىشده انكار كرده و يا توجيه مىنمودند،و اگر كتابهاىآسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نماندهو بدست ما نرسيده بود...
چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزهمذهبى داشته و ادامه آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مىبينيمكه هر حركتى بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجاممىگيرد اصلا منعكس نمىشود و در راديوها و وسائل ارتباطجمعى ذكرى از آن نمىشود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمىرسدبا آب و تاب در همه رسانههاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مىگردد.
و بهمين دليل ما مىگوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيستبجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شدهتاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويمبراى تطبيق اين روايات با تاريخ دستبه توجيه و تاويلهاىنامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غربزدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم...
پىنوشتها:
1-يعنى او را بكنار خانه كعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شياطين و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه كعبه ماليد.
2-صحيح البخارى ج 6 ص 73.
3-سوره جن آيه 9.
4-مفاتيح الغيب ج 8 ص 241.
5-بحار الانوار ج 15 ص 331.
وفود
وفد خولان (1)
نقل كردهاند كه: در شعبان سال دهم ده نفر از مردم خولان نزد رسول خدا آمدند و گفتند : اى رسول خدا! ما به خداوند ايمان آورده و فرستاده او را هم تصديق مىكنيم، ساير مردم قوم ما هم در زير سلطه ما قرار دارند، براى آمدن نزد تو رنج سفر هموار كرده، و پست و بلنديهاى بسيارى زير پا نهادهايم، رسول خدا به آنان وعده ثواب داد و سپس از وضع عم أنس (2) جويا شد، گفتند: بد است، خداوند او را به آنچه تو آوردهاى تبديل فرمود، براى او تنها برخى از پير مردان و پير زنان باقى ماندهاند، اگر بر گرديم او را در هم مىشكنيم، چه ما از ناحيه او گول خورده و در فتنه افتادهايم، مردم وفد در مدينه قرآن و سنت آموختند و چون بازگشتند بت را در هم شكستند و به حلال و حرام خدا گردن نهادند (3)
وفد صداء (4)
چون در سال هشتم هجرت، رسول خدا از جعرانه بازگشت، قيس بن سعد ابن عباده را به ناحيه يمن فرستاد و دستور داد: بر صداء حمله برد، قيس با چهارصدنفر از مسلمين در ناحيه قنات (5) اردو زد، مردى از صداء از مقصد آنان جويا شد.چون آگاه گشت به شتاب نزد رسول خدا آمد و از آن حضرت خواست دستور بازگشت سپاه دهد و تعهد كرد قوم خود را به انقياد وا دارد، رسول خدا سپاه را بازگرداند.و پس از آن پانزده مرد از مردم صداء نزد آن حضرت آمده اسلام آوردند، و از طرف قوم خود بيعت كردند.و به سرزمين خود بازگشتند، و اسلام در بين آنان رواج يافت، صد مرد از آن مردم در حجة الوداع حضور رسول خدا شرفياب شدند. (6)
وفد محارب
اين وفد كه ده مرد بودند، در سال دهم در حجة الوداع نزد رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ رسيدند و در سراى رمله: دختر حارث منزل داده شدند، و بلال براى ايشان روز و شب غذا مىبرد.و اسلام آوردند و گفتند: اسلام «بنى محارب» در عهده ما.و در آن موسمها رسول خدا را دشمنى سر سختتر از آنان نبود.
در ميان اين وفد، مردى از همان دشمنان سر سخت بود كه چون رسول خدا او را شناخت، گفت : شكر خدا را كه مرا زنده داشت تا به تو ايمان آورم.رسول خدا گفت: «اين دلها در دست خدا است» .رسول خدا آنان را نيز جائزه داد و بازگشتند .
پىنوشتها:
1 ـ قبيلهاى است از يمن (سيره حلبيه ج 3، ص 236) .
2 ـ بت قبيله خولان (طبقات ابن سعد ج 1، ص 324) .
3 ـ طبقات ج 1، ص 324.البداية و النهايه ج 5، ص 93.سيره حلبيه ج 3، ص .236
4 ـ نام قبيلهاى است از عرب، سرزمين آنان هم به همين نام ناميده شده (معجم ـ البلدان ج 3، ص 397 چاپ بيروت 1376 ه) .
5 ـ نام دو وادى است: يكى در مدينه و ديگرى در طائف (معجم البلدان ج 4، ص 401 چاپ بيروت 1376) .
6 ـ طبقات ابن سعد ج 1، ص 326 چاپ بيروت 1380.سيره حلبيه ج 3، ص 337 چاپ بيروت.


